Monday, March 19, 2012

روزهای آخر اسفند عجیب‌اند . غریب‌اند . از خاک بدت‌ می‌آید  . خاک , روزهای آخر اسفند یعنی فاصله . چه وقتی خودت جایی هستی و دل‌ت جایی  دیگر , چه وقتی دل‌ت برای آن‌که خاک توی عمق چند‌متری‌اش  در بر گرفته , پرپر می‌زند .  می‌دانی اما ؟ خاک کاری به این‌کارها ندارد . به دل داغان کاری ندارد ... خاک , دغذغه‌های دیگری دارد , تویش یک جنب و جوشی‌ست ..  مشغول معجزه است .  دانه سبز می‌کند . هر چقدر هم ندیده بگیری تلاش نرم نرم‌ش را  , کارش را می‌کند ... همان  روزهایی که از بخل خاک بیزاری , سخاوتمندانه مشغولِ کاری‌ست کارستان .
امسال هنوز شکوفه ندیده‌ام . درخت‌های نحیف آن حیاط حتمن شکوفه داده‌اند . گندم‌ها را دیروز پهن کرده‌ام . زیر آقتاب گرمِ پشتِ پنجره با سرعت اعجاب آوری مشغول سبز شدن‌اند . بیرون که می‌روم چشم می‌گردانم پای درخت‌های توی پیاده‌رو!  گل‌های ریز میلیمتری را  وارسی می‌کنم .  باربد به من می‌خندد .  بی‌تاب دیدن آن فراموشم نکن‌های ریزِ آبی هستم . ببینم‌شان  انگاری‌ که خیالم راحت  می‌شود , بابت طپش چیزی زیرِ خاک,  که نمی‌دانم چیست ! اما می‌دانم هست . 
بهاران خجسته باد !

No comments:

Post a Comment