Tuesday, December 23, 2025

.

خودش رفته بود سراغ  کارهای عقب مانده، اول بانک بعد خرید، گفت جوجه بخوریم. فکر می‌کردم تازه حقوق گرفته حتمن برنامه ماهی سفید است.  که خب نبود، حقوق بازنشستگی به این ریخت و پاش‌ها قد نمی‌دهد. برنج پیمانه کرد داد من بشورم آب را اندازه کنم، خودش میوه‌ شست، نشست انار دان کرد. برایش نرگس گرفته بودم. محکم بغل‌م کرد. گفت؛ "تو الماس منی". بچه‌م در تلگرام برایم نوشت "یلدا مبارک مامانی". یادم نمی‌آید آخرین بار کی 《مامان 》خطاب‌م کرده بود. من همیشه آنا هستم، فوق‌ش آناهیتا. گمانم رقیق بود.
پدر کیان پیرفلک تصویر آن بچه‌ی ماه را منتشر کرده بود، با پانوشت؛ نه می‌بخشیم، نه فراموش می‌کنیم. پدر یلدا آقافضلی گریه می‌کرد، والدین دادخواه تنها نگذاشته بودند‌ش، یلدا روی کیک لبخند می‌زد و زنی  با حزن می‌خواند "در جشن تولدت عزیزم ... " 
داشتم خفه می‌شدم که خواهر کوچک‌م صدای موزیک را بلند کرد، سه تایی با هم مامان را دوره کردیم و برایش خواندیم؛ " اگه گل بو رو می‌خواد، اگه چشم نور رو می‌خواد، من که بیش‌تر می‌خوام‌ت. والا بیش‌تر می‌خوام‌ت " و  تا جایی که جان داشتیم، ملنگ، رها، محزون، با پهن‌ترین لبخند دنیا بغض‌مان را قورت دادیم و رقصیدیم.  
یلدا بود.

No comments:

Post a Comment