یک هو همه چیز تغییر کرده بود. خانه و خانواده . بابا بعد از سه سال و هفت ماه غیبت برگشته بود.کارمند سیو چهار سالهی سلامت و قبراق رفت. بیکار* سی و هشت سالهای در هم شکسته با باورهایی درهم برگشت . جرات نداشت حتی برای رانندگی آژانس برود سراغ عدم سو پیشینه. مردی که شبها با آرزوی برگشتنش میخوابیدیم, به طرز غریبی منفعل و تسلیم بود.مردی که مامان وقتِ نبودنش یک دانه ابرویش را برنداشت . حتی سر عقد خواهرش, صورتش را هم بند نینداخت . عشق مامان به بابا غریب بود . میگویند هر بچهای باید بداند عزیزترین داشتهی پدر و مادرش است . ما میدانستیم مامان اما, این پدر غایب را از هر چیزی در دنیا بیشتر دوست دارد. حسودی هم نمیکردیم . بزرگترین قسممان به جان بابا بود . فقط ما نبودیم که اینطور بودیم . توی سالن انتظار ملاقات اوین به دفعات قسم به جان پدرهای دور از خانه را میشنیدی . مثل یک ورد آیینی. "به جان بابا " مثل یک قول نشکستنی بود, چک سفید امضا . بچههای کوچکتر شیطانی میکردند روی سنگ سالن انتظار خودشان را سُر می دادند . یکی با دماغ خورد زمین . مادرش داد زد, "مادرسگ ! مراقب باش ". کمتر مادری به بچهاش میگفت پدرسگ. اینها را کسی نمیداند . کسی هم جایی ثبت نکرده.شاید بچههای آن سالها هم درست یادشان نمانده باشد . یک هو میبینید یک اقلیتی هستید که یک چیزهایی توی زندگیتان با بقیه , با همبازی و همسایه , با بغلدستی فرق دارد . حتی اگر مثل خانهی ما آدمها کتابخوانده و سیاسی نبوده باشند . از سر اتفاق ، دلرحمی , تربیت یا حتی بیخردی وارد بازیای شده باشند که نتوانند تاوانش را حدس بزنند. تاوانی که نمیپرسد چهقدر این کارهای ...
من دلم برای آن بابا تنگ میشود. زیاد . دلم برای روزگاری تنگ میشود که مثل ماهی از توی دست خانوادهی کوچکمان لیز خورد و هیچوقت نتوانستیم بگیریمش . نه آن مردی که گاهی انگار مادرش بودم . نه آن مردی که آخرین خاطرههای حفاظت شده توی ضمیرم، دل همواره آویزانست برایش , داغان و بیدفاع . دلم برای برای بابای روزهای دور تنگ است که خودیترین آدمِ دنیا بود . دستش بزرگ بود ، حتی پشت شیشهی چرک سالن ملاقات گرما داشت . بابایی که مجوز پنهانی یک عالمه کاری بود که مامان نباید میفهمید. یک جور مهربانی بیمرز از سر عطوفتی که بعدترها فهمیدم مادرش سخاوتمندانه صرفش کرده بود. خیلی دیرتر و دورتر فهمیدم مهم است که مامانِ بابایِ آدم بلد بوده باشد به بابای آدم ثابت کند که عاشقش است . که بابای آدم مبدا تاریخش بوده ... کاش پسرک مطمئن باشد مبدا تاریخم است. دنیا را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده ...
آنا آن بابایی را که تنها خودش میشناسد، اینروزها یکطور بدی کم آورده. آنا به سوگی بی شکل نشسته. سوگِ موجودی که نمیداند پناهشنداده یا در پناهش نگرفته ، اما میداند یکطور بدی سردرگمش کرده. آنا ميداند رسم روزگار، هیچگاه چنین نبود و نخواهد بود.
* این روزها پای تحلیلهای مختلف دربارهی حکم انفصال از خدمات دولتی مرتضوی ، با آن پروندهی سنگین، مرتب یاد حکم انفصال دائمی میافتم که زندگیِ ما پنجنفر را زیر و رو کرد. آن هم برای یک خط جرم !
No comments:
Post a Comment