Tuesday, December 07, 2010

باربد

شاید قصه همان سوسک است که از دیوار بالا می رفت و مادرش بود یا پدرش که می گفت قربان دست و پای بلوریت... این که از کودک مان بنویسیم و ذوقی و عشقی که داریم شاید دیگر عادت شده. گفتنش، شنیدنش و هم لذت گفتن و لذت شنیدنش یا بی حوصلگی از تکرار شنیدنش. خودم خیال می کنم این ها را که می گویم منظورش این ها که گفتم نیست. نمی دانم. ضنماً عهد کرده ام اسمی از آلوچه خانوم نیاید در این ها که می گویم. قر و قاطی می شود و عشقم بالا می زند و کار دست خودم می دهم وگرنه...

هر داشتن و نداشتنی بالی از سبکی دارد و باری از سنگینی. هر چه قدر لذت می بری باید بترسی از همان قدر تلخی بابت نداشتن و از دست دادن، و هر وقت غرق غذاب می شوی و سختی باید امیدوار باشی به همان حجم خوشی که منتظر است. پس راست است که آمدن کودکی در زندگی بزرگترین لذت و عشق است و راست است که بزرگترین عذاب است و پاگیر شدن. حجم این عشق و عذاب باور نکردنی است و فکر می کنم تکرار نشدنی.

من پسرکی دارم که چیزی بیش تر از همه زندگی من است. منظورم آدمی از جنس و خون و تبارم نیست. منظورم کسی است، آدم دیگری، انسان کوچکی که مرا ویران کرده و دوباره برآورده در خودم. آدمی مثل یک رفیق، مثل یک آشنا، مثل یک آدم. یک آدم دیگر. گاهی یادم می رود چقدر کوچک است. او حتماً بهترین بچه دنیا نیست. من شاید سخت گیرترین پدر باشم. او گاهی ترسو است. گاهی شیطان و سر به هوا، گاهی شلوغ و خودنما. او کودکی است با عیب ها و خوبی های خودش. اما نفس است برای من. برای همه فرصت هایی که نصیبم کرده. که هم قدمش باشم. رفیقش باشم. کمکش باشم. می گذارد دوباره کودکی کنم و همه کارهای جا مانده و از یاد رفته و ناتمام کودکی ام را پیدا کنم. می گذارد با او بزرگ شوم و فراموش شوم از خودم با بودنش. این شاید تنها عشقی است که برای خودت نیست. تنها عشقی است که مال تو نیست. که تو مال اویی.

می گویم او پسر من است. اما راستش من پدر اویم. من مال اویم. او قراری و عهدی ندارد با من. نه امروز نه هیچ روز دیگری. قرار نیست میخی به تابوت من بزند. من او را آورده ام به این دنیا که خیلی ها می گویند آوردنش یعنی جنایت. خیلی ها می گویند مگر خودمان چه خیری دیده ایم که تکرار کنیم خودمان را. راست هم می گویند. جنایت است اگر تکرار کنیم خودمان را. اگر آن چه را که گشته ایم و نیافته ایم، نداشته باشیم برای آن که می آوریمش.

اولین بار که دیدمش، 20 آذر هفت سال پیش، حس کردم خاموش شدم و خوابیدم و مردم. از وسط مرده ام چیزی دوباره بلند شد. یادم نمی آید خودم را قبل از دیدنش. شاید باور نکنید . اما من خودم را دیگر یادم نمی آید. که چگونه بودم و چگونه تصمیم می گرفتم بدون او. شد خورشید روزم و ماه شبم. شد نفس و لبخندم. شد دلیل من. من وحشی مهار شدم انگار و اهلی شدم. حتی آسودگیش را خریدم به بهای گاهی ندیدنش.

همین است که گیج شده ام. برایش می دوم و می بینم که از خودش جا مانده ام. بزرگ می شود و می دانم که روزی می رود به راه خودش و می دانم که زود می گذرد و من کم وقت دارم برای بوییدنش. عهد کرده بودم که عشقش را بخرم و از جایی فهمیدم که از فردایش نباید غافل شوم. از فردایش که غافل نمی شوم می بینم که روزهای کودکیش را دارم گم می کنم. همین است که گیج شده ام.

باربد من پسرک شیرینی است که بهترین بچه دنیا نیست یا زیباترین یا با هوش ترینش. باربد من پسرک کوچکی است که عشقش از سر دنیای من زیاد است. دست های کوچکش گرمای شانه های خسته من است. خنده اش شیرین ترین هدیه من است و رفاقتش بزرگترین داشته من. او خوب حرف می زند. حاضر جواب است. مهربان است. آن قدر که ما بلد بوده ایم یادش بدهیم مودب است. دوست داشتن را خوب بلد است. بوسیدن را دوست دارد. از خودش خجالت نمی کشد. می داند دنیا فقط آن چه خودش می خواهد و دوست دارد نیست. می داند زندگیش مال خودش است و ما وظیفه داریم همراهیش کنیم و حمایتش. عاشق برزیل است و تن تن و موسیقی را دوست دارد و بهترین هم بازی فوتبال من است و حریف بازی های کامپیوتری من.

من پدر باربد کوچکی هستم که هر شب نیستم تا برایش قصه بگویم. گاهی یادم می رود حق ندارم بی حوصلگی کنم با کودکیش. گاهی یادم می رود کنارش باشم نه بالای سرش. گاهی یادم می رود منصف باشم و محترم وقتی دعوایش می کنم. گاهی یادم می رود فکر کنم به فکرهایش. گاهی یادم می رود اخم نکنم به کودکی کردنش. گاهی یادم می رود صبور باشم وقت شیطنتش. گاهی یادم می رود چقدر کوچک است و چقدر زود بزرگ شد و چقدر زود مردی خواهد شد و چقدر کم وقت دارم.

من پدر گیج و کلافه و شرمنده خورشید کوچکی هستم که همین روزها هفت ساله می شود. من امشب از پسرکم دورم.

 

No comments:

Post a Comment