غروب روز تعطیل آخر هفتهمان را از این سر شهر می رویم آنسر ... بابا ها با هم مسابقه گذاشتهاند انگاری , یکی توی سیسییو است . آن یکی قرار است بستری شود برای کاری شبیه به عمل . بکهو نگاه میکنی ترس برَت میدارد , یعنی ما اینقدر بزرگ شدهایم ؟ اینقدر که بزرگترهایمان اینطور رنگپریده و رنجور شدهاند! انگار از هر زمانی بچهتری دوست داری پدرت قوی و سالم سربهسرت بگذارد. قلقلکت بدهد , فتیله پیچت کند و توضیح بدهد این یک فن کشتیست ... بنشیند قواعد فوتبال را یک جوری برات تعریف کند که هیجانِ اولین جام جهانی زندگیات را به لطف حوصلهاش و کنجکاوی خودت در نه سالگی تجربه کنی ... برایت صفحهی سی و سه دور بیتلها بگذارد و تعریف کند وقتی فلان ترانه برای اولین بار شنیده شد چه موجی با خودش آورد ... برایت از خاطره پروانه بگوید و عبدالوهاب شهیدی , مثل یک مراسم آیینی بنشینید باهم کاروان بنان گوش کنید. بیاید با تو, دوتایی با هم بروید میتینگ امجدیه و ... و ... و
نمیدانم اسمش دعای خیر است یا انرژی مثبت , شاید آرزوهای خوب خوب . همیشه به آدمی مثل حالای خودم گفتهام امیدوارم همه چیز به سمتی که همه جوره بهتر است پیش برود . اینکه چه جوری بهتراست الان برایم فقط این است که بابا فردا را از سر بگذراند اگر بگذراند پس فردا حتی مرخص میشود . همه چیز میتواند همین قدر خوب پیش برود . مشتی ماهیچه است چند تایی رگ که سه تایشان پیوندی است . یکی از همین پیوندیها دوباره گرفته . باید با بالون بازش کنند اینبار . رگ پیوندی نازک است و اینکار خطرناک . به قماری میماند که مجبور باشی و نتوانی از ادامه انصراف بدهی .
امروز در نیمهی آنژیو گرافی در معرض تصمیمگیری قرار گرفتم . تنها بودم . فکر میکردیم یک آنژیوی تشخیصی است که قرار است بهمان بگوید چه کنیم . نمیدانستم باید خیلی سریع تصمیم بگیریم چه کنیم ! نه که تصمیم بگیریم, ریسک بپذیریم .نتوانستم تنهایی, حتی نمیدانستم چطور باید ضرورت شرایط را برای بقیه توضیح بدهم ... تنها نماندم, همخانهای هست که حتی دویست کلیومتر آن طرف تر آنقدر حضور دارد که هولت بدهد که جرات کنی ...
امروز به آدمهای توی راهروی بیمارستان نگاه میکردم . فرقی نمیکرد ده سال از تو کوچکتر یا که همسن پدرت باشند و مادری شانزده سال بزرگتر از خودشان را سپرده باشند پشت آن درها ... همهی ما بچه بودیم , بزرگترهایمان را میخواستیم
امروز دلم برای مادرم خیلی سوخت که چطور در سی و دوسالهگی این سوی کابین ملاقات لبخند میزد که بابا نفهمد کار من به بیمارستان کشیده . چطور برای بچهی ده سالهاش تنهایی و دست تنها تصمیم گرفت ؟!
همهی اینها را گفتم که بگویم نمی دانم اسمش دعای خیر است , انرژی مثبت است آرزوهای خوب خوب . هر مدلی که بلدید دلهایتان را به دلم بدهید که از ته دل میخواهم جمعه شب تولد باربدکم را به خوشی جشن بگیرم ... برای پدرم دعا کنید از سر بگذراند
.
.
.
پسرک قندی قندی که هفت ساله میشوی همین روزها, قول دادم به خودم , قول میدهم همین جا به تو! آنقدر حواسم به خودم و سلامتم باشد که هیچوقت دستی دستی در موقعیت که امروز قرار گرفتم, قرارت ندهم. به همین خط و نشان .
No comments:
Post a Comment