Wednesday, July 27, 2011

می‌گویند خاک آدم را پاگیر می‌کند, راست می‌گویند انگاری . خاک مرطوب , خاکی که می پائی‌اش تا سرسبز بماند . جلوی چشمت جوانه می‌زند, جلوی چشم‌ت برگ می‌ریزد .

از توی خانه سه تا پله که پایین بروی دو وجب حیاط است که یک وجب و نیم‌ش باغچه است . اولین بار بوی یک کپه بوته‌ی نامنظم در هم گوریده‌ی گوجه‌فرنگی‌اش دل‌م را برد . دست کشیدم به برگ‌هایش , دستم را بو کردم . پرت شدم به خیلی پیش‌تر . دل‌ام خواست آن جا زندگی کنم. هفته‌ی دیگر که بیاید می‌شود سه سال تمام .
نه محبوب ‌ترین سه سال زندگی‌ام که سخت‌ترین‌شان بود. اما این دو وجب همه چیز را آسان‌تر می‌کرد انگاری. هرکه می‌آمد با تعجب در کشویی را باز می‌کرد و سرک می‌کشید , آپارتمان نشینی آن هم در مجتمع و داشتن حیاط مستقل نوبر است خب . تا به چشم خودشان نمی‌دیدند باور نمی‌کردند .

گاهی غروب روز تعطیل با هم‌خانه می‌نشستیم روی پله انگار هیچ‌کسی از پشت پرده‌ها نگاه‌مان نمی‌کند, لیوان‌هایمان را می‌زدیم به هم! بی خیال دنیا ... یک بار زیر انداز انداختیم ناهار روز تعطیل را همان‌جا خوردیم صدای خنده‌های باربدک هفت تا خانه آن طرف تر می‌رفت همان تابستانی که استخر بادی بزرگ‌ش را پر کرده بود و صبح به صبح آب‌تنی می‌کرد. گربه‌ها آنقدر رفتند و آمدند پنجول کشیدند تا طبقه طبقه دیواره‌ی استخر پنجر شد ... سال بعدش یک شبی شمع روشن کردم گذاشتم روی دیوار, همسایه‌ی روبرویی هم شمع روشن کرد گذاشت روی بالکن ... یک غروب وسط باد و رعد و برق به سرم زد با قیچی باغبانی رفتم همه‌ی گل‌ها را چیدم, دسته دسته کردم, آن شب گل‌ها مهمان چند خانه بودند ... صبح عیدی هم بود که با رفقایی که همسایه هم بودیم آن وقت, به نوبت رو به دوربین خندیده‌ایم, گل‌های زرد باغچه, همان‌هایی که خبرِ آمدن بهار را می‌آورند, سرهفت سین هردوتایمان بود , نمی‌دانستیم چه سال سیاهی را شروع کرده‌ایم و شب‌هایی در راه‌اند که او فریاد می‌زند و ما هم‌صدا می‌شویم... یک شب هم بود بی صدا رفتم کف حیاط دراز کشیدم تلفن زدم به رفیقی که حالا دیگر بیشتر اوقات هشت ساعت و نیم اختلاف زمانی نداریم... یک وقتی بود باد "قاصدک" ‌می‌آورد و من منتظرم آن روز خوب برسد و باز بیاوردش ... یک شبی هم همین اواخر, عطر بهار"نارنج" را با نفس‌های عمیق فرستادیم توی ریه و آن چند ساعتِ خوب را به خاطر سپردیم ... یک روزی هم بود که مستاصل نشستم گوشه‌ی حیاط, ناباورانه دور و برم را نگاه می‌کردم که مگر می‌شود؟! همین چند ساعت پیش این‌جا بود! آن‌جا آتش درست کرد , روی آن پله نشست. لیوان‌هایمان هنوز همان گوشه بود و آن دوتا ته‌سیگارِ برگ, بغض‌م بی‌امان ترکید که چه کار کردی با خودت؟ کجا رفتی پسر!؟

می‌گویند خانه باید یک گوشه‌ی دنج داشته باشد , یک کنج امن ! این خانه داشت , همین حیاط دو وجبی که یک وجب و نیم‌ش باغچه بود دنج‌ترین گوشه‌ای بود که بالاخره در یک خانه پیدا کردم . همیشه آتش‌اش به راه بود و هیچ‌وقت از رفقا خالی نشد. حالا دانه دانه تماس می‌گیرند که کی ‌بیایند کمک برای جمع کردن و تکه تکه بردن وسائل ! می‌دانم دل‌شان برای این‌جا تنگ می‌شود, می‌خواهند بیایند آخرین سیگارشان را آتش بزنند روی پله بنشینند به صدای شب گوش کنند. من هم دل‌م از همین حالا تنگ است , اما ذهنم مشغول است. در خیالم خانه‌ی جدید را می‌چینم . گاهی اندازه است و همه‌ چیز جا می‌شود , گاهی یک چیزی می‌ماند روی دستم نمی‌دانم کجا بگذارم‌ش . چشم‌هایم را می‌بندم به خانه‌ی چیده شده فکر می‌کنم دنبال گوشه‌ی دنج‌اش می‌گردم ... می‌دانم بالاخره پیدایش می‌کنم .

No comments:

Post a Comment