ما ماه عسل نرفتیم. هیچ وقت نرفتیم. راستش حافظه خوبی برای حفظ چه شد چه نشد زندگی ندارم هیچ وقت. برای خاطرههای بد بیشتر ندارم و راستش چه بهتر. اما انگار هیچ وقت سفر دوتایی نرفتیم. اولین بار همین چند سال پیش بود که با پسرک سهتایی رفتیم سفر. همیشه چیزی بود که نمیگذاشت. پول نداشتیم. وقت نداشتیم. ماشین نداشتیم. جایی نداشتیم. اما کنار همهی این بهانه ها چیزی بود. چیز مهمی. من از تنهایی فراری بودم و این فرق بزرگ ما بود. هر چه او گوشهی امنی و خلوت دنجی می خواست من اهل برو بیا بودم و شلوغی. همیشه راه که می افتادیم به سفر، یار غاری و کس و کاری و رفیق دسته دیزی همراهی پیدا می شد و پیدا میکردم که خوش تر بگذرد.
ما کنار همهی با هم و مثل هم بودن فرق هایی داشتیم که حتماً داشتیم. آن قدر گرفتار روزگار و زندگی شدیم و بودیم و آن قدر سرگرم جنگیدن و نشکستن که یادمان رفت پاییدن فرقهایمان. بر که میگردم به عقب، نه، بر که میگردم به عقب تر میبینم که من تاخته ام و او آمده. من چرخیدهام و او تحمل کرده و من ندیدهام. حتی تحمل کردنش را ندیدهام. آن قدر بزرگ شدهام که بفهمم اینها را دیگر و آن قدر گذشته که جبرانش نمی توانم بکنم دیگر. دیدن و حس کردنش هم کم خجالت ندارد. چه برسد به این جا نوشتنش.
رفیق من خسته است. گاهی خیال می کنم بریده است. تحملش کم شده. حتی می شود گفت بیتحمل شده. میگردم دنبال آدمی که میشناختم و گاهی غریبگی پیدا میکنم گوشه کنار زندگی. حرف میزنیم. بحث میکنیم. میجنگیم. پیله میکند به چیزهایی که روزی میشد بخندیم به شنیدنشان. تند می شوم به حرفهایی که میشد ساعت ها برایشان مضمون شوخی کوک کنم. به هر دری می زنم که زندگی را نگه دارم توی بغلم. حرف می زنم. کوتاه میآیم. کوتاه نمیآیم. میجنگم. نمیجنگم. سفسطه میکنم. سکوت میکنم. قهر و آشتی میکنم تا تو را در بیاورم از این پیله بیطاقتی و کم رمقی. اما من ... هر چه میخواهم باور نکنم، آخرش رسیدهام به این که سر نخ این بیطاقتی تو، آن همه تحمل بود که من ندیدم. همین بود که ما ماه عسل نرفتیم و سفر تنهایی نرفتیم و من نفهمیدم باید میرفتیم. چاره تو برای نفهمیدن من تحمل بود و علاج من برای نفهمیدن من ندیدن. من نفهمیدنم را نفهمیدم که پی چارهاش باشم. پوستش را شاید دیدم و عمقش را حتماً ندیدم. خیلی گذشت تا تحمل تو تمام شود و بیشتر گذشت که نفهمیدن من تمام شود. فقط ای کاش این کمتر میگذشت از آن.
ما به خانهی خودمان می رویم آخر این هفته. دارد میشود بیست سال که من را میشناسد و من آخر این هفته میبرمش به خانهاش که کوچک است و می دانم باب دلش نیست و شک نکنید نمی گوید. فکر میکنم که همین امسال چند بار گفتهام بیتحمل است و کم طاقت شده. به او که همچنان هر چه هست را می بیند و هر چه نیست را نمی گوید و لبخند زدن و بوسیدن را فراموش نمی کند. من همچنان تهش فقط همین قدر میفهمم که ما نرفته ایم ماه عسل. اینها را توی هیچ کتاب مستطاب آلوچه خانومی ننوشته.
این را فقط نوشتم برای تو که خودت را اگر یادت رفته بدانی که می دانم تقصیر من است. این را فقط برای این نوشتم این جا که این صفحه یادش بماند صاحبش خیلی بیشتر از اینها که من هستم و دارم و بودم می ارزد و می ارزید. همین.
No comments:
Post a Comment