اینجا برایِ من , نه من برایِ اینجا
سه چهار روز دیگر وبلاگ نویسی فارسی ده ساله میشود . شاید درستترش این است که دنیای
مجازی فارسی زبان ده ساله میشود یا حداقل من اینطور فکر میکنم, چون میبینم قواعد فضای مجازی فارسی زیان بسیار متاثر از وبلاگستان فارسیست ! حتی تعدادی از گردانندگان شبکههای خبری فارسی زبان هم با وبلاگ شروع کردهاند, پس شاید اشتباه نباشد اگر فرض کنیم نقطهی شروع اینجاست ... تازه ده ساله میشود, دنیای جوانیست اما پیرت میکند . قرار بود در خدمتِ ما باشد اما برعکس , ما مثل کارمندهای وظیفهشناس, تمام وقت در خدمتش هستیم . قواعدش وارونه است . اما هر چه که هست , بخش مهمی از زندگی روزمرهی ماست . درد بی دوا درمان است
چیزهای مهمی درون دنیای مجازی گم شده . مهمترینش چرایی بودنت در این فضاست. از دردت مینویسی, میآیند لایک میزنند, میدانم منظور شایداین است که " میفهمم " یا " بله همینطور است به همین سختی" بدیاش وقتیست که توضیح میدهند "قشنگ مینویسد" در حالی که تو از دردت نوشتهای . دردت آمده بود و درد کشیدن همیشه قشنگ نیست و مهمتر از قشنگ نوشته شدنش دردیست که حقیقت دارد . دردیست که میخراشد. در دنیای مجازی تو با دردت کنار نمیآیی . درد فراموش هم نمیشود , گم میشود . پشت همهمهها . نمیبینیاش .
گاهی پیش میرود تا آنجا که فلجت میکند به خودت میآیی میبینی یک عالمه دور شدهای از نقطهی شروع . دردت اصلن یک چیز دیگری بود ! حالا چرا اینجایی؟ وسط این هیاهو و شلوغی پس چرا اینقدر تنهایی ؟ چرا اینقدر دلت پر است ؟ آنقدر نگاه به سمتت برگشته که دیگر نمیتوانی دو کلمه دردِ دلت را بنویسی . قرار نانوشته ای به تو میگوید باید آنطور بنویسی که ازت انتظار میرود . من از اینش بدم میآید. اینکه صفحهای که تو برای خودت درست کردهای قرار است انتظار دیگران را برآورده کند. چیزهایی که قرار بود بنویسی تا بلکه از شرِشان خلاص شوی میشود شناسنامهات , مثل یک پلاکارد همیشه همراهت است . بدترش وقتیست مرتب مینویسی اما اصلن نه برای خودت, تبدیل شدهای به ماشین تولید محتوا و از آن مزخرفتر علتش است . اینکه بازخورد گرفتهای و بدون اینکه حواست باشد با آن همه ادعا به , بهبه و چهچههای دیگران عادت کردهای . دیگرانی که تو را خواندهاند و لایک کردهاند تو را تو کردهاند . به هویت محازیات رسمیت دادهاند . همان دیگرانی که گاه که نزدیک شدی وحشتت میگیرد از دنیا و قواعدشان یا شاید در واقع دنیای بیقاعدهشان . فکر کردهبودی همانطوریاند که خودشان را معرفی کردهاند اما یکهو چشم باز میکنی, میبینی نخیر! اینها خواب و خیال توست , اصلنهم نمیشناسندت, فقط کلهشان را از همین روزنهای که خودت گشودهای کردهاند تو , با ذرهبین گشتهاند و گاه با نگاهی حریص و نامحرم اطلاعاتی که دربارهی خودت دادهای را ثبت و ضبط کردهاند. به اینجاکه میرسی میبینی همهاش تلخ است . وقتی میبینی دنیای مجازی گاهی بدونِ قرار قبلی در خدمت چیزی است که به ریاکاری میانجامد. یا ریاکارمان میکند یا ریاکارانه ضربه میزند .
وقتی از خوشیات هم مینویسی یک طور دیگرست . با ناخوشیهایشان پا پیش میگذارند که تا نبینند باور نمیکنند زندگی طور دیگری هم میشود ... اینها ظاهر ماجراست هیچوقت نفهمیدم خودشان هم از اول میدانستند طمعشان چیز دیگریست سودای دیگری دارند یا نه ؟ !
مدتی فاصله گرفتم! مردد میان ماندن و رفتن . سال گذشته همین روزها در پایان تابستانی که نمیدانستم چرا دلم نمیخواست تمام شود , خواستم برگردم. بی سر و صدا چند ماهی سکوت کرده بودم نه که جار بزنم آی من رفتم که بیایید دنبالم! خفقان گرفته بودم . خاطرم هنوز مکدر مانده, اما فکر میکنم موفق شدم . توانستم اینجا را - همین صفحهی سفید و چند جور بنفش را که به آن میگویید صورتی - مالِ خودم کنم , نه خودم را مالِ این جا. به نظر میآید اینجا راهش را پیدا کرده . اینجا که یا باید دل میکندی و میرفتی یک جای دیگر با اسم دیگری صفحه باز میکردی برای بلند بلند فکر کردن . یا میماندی دلت را بِکَنند بگذارند کف دستت .
چیزهای دیگری هم هست همهاش همین نیست , از اینجا رفقایی دارم بهتر از آبِ روان , آنقدر که میشود سه روز تعطیلی را با سه گروه مختلف از آنها اوقات منحصر به فردی گذراند و خوشی کرد. جاهایی کنارت هستند که نمیدانی بدون بودنشان چه طور از سر میگذراندی . اما چیزی که میترساندم این است که یک سرِ تمام دیدار به قیامتهای زندگیام هم برمیگردد به همینجا . حتی اگر تعدادشان به انگشتان یک دست هم نرسد. برای من هیچ خوب نیست برای من که دیدار به قیامتی نداشتم و همیشه جا میگذارم برای یک روزی یک وقتی یک جایی ... بگذریم !
وبلاگستان فارسی ده ساله میشود. من خواندن و نوشتن وبلاگ را پاییز نه سال پیش شروع کردم ... در این لحظه هیچ چیز مثل اولش نیست , نه اینجا و نه وبلاگستان فارسی ! آنقدر آنوقتها دور و غریب شده که گاهی آدم باورش نمیشود واقعن وجود داشته ... اولین بار از توی صفحهی وبلاگهای زنان وبسایت زنان ایران سر از وبلاگ خورشید خانوم درآوردم سومین روزی که وبلاگ میخواندم فردای شبی که در پاورچین مهتاب / سحر زکریا با شعرهای یاسمنگولا به شهرت جهانی رسید, دلم خواست وبلاگ داشته باشم ... آن وقتها فکر میکردم وجود همچین امکانی , صفحهای که بنویسی مخاطب داشته باشد بدون واسطه بدون ممیزی اساسن " نوشتن " را متحول میکند. نمیدانم اینکار را کرده یا اینکه یک روزی انجامش میدهد . نمیدانم اصلن این تحول میتواند مثبت باشد یا نه ! اما من وقایع سال 88 را با حساب و کتابهای خودم در تالار افتخارات فضای مجازی فارسی زبان - و نه منحصرن وبلاگستان فارسی - میگذارم و فکر میکنم به همهی سختیاش , میارزید ...
چراغ خانهی همسایگان قدیمی زیادی در پسکوچههای وبلاگشهر خاموش است ... سکوت کردهاند ... در بند اند ... بعضیهاشان کرکره کشیدهاند ... کرکره چندتایی را سرویس دهندگان وطنی پایین کشیدهاند , چند تایی جای دیگری قایمکی مینویسند هر جا که هستند سلامت باشند, دلم برای نوشتنِ صنمِ خورشید خانوم تنگ شده برای بیتای خانوم حنا برای پانتهآی انار و همینطور کوزه خانوم , برای عرق سگی و چخوف منو ندیدی ! برای نوشتن لولیان تنگ شده دلم میخواهد فاصلهی بین پستهای قاصدک و نارنج اینقدر زیاد نباشد ... میدانم دیگر تکرار نمیشود اما حالا خودم هم باورم نمیشود روزی روزگاری نه بلاگرولینگی بود که وبلاگی پینگ شود و نه فیدخوانی در کار بود که خبرت کند, فانوس به دست از روی دیوار همسایگیهایمان سرک میکشیدیم !
No comments:
Post a Comment