آلوچه خانوم

 






Monday, May 30, 2011

تکیه بر عهد تو و بادِ صبا نتوان کرد ... ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن ... کمی آهسته‌تر خسته , کمی آهسته‌تر بد شو ... غمِ دل چند , توان خورد , که ایام نماند ؟ ... می‌زند گاهی , برق کوتاهی , در شب تارم , شعله‌ی آهی ... صیدِ تو شدم تا که فنایِ تو شوم ... من که عادت , کرده بودم , چهره‌ات در, ماه‌تاب ...

این‌ها می‌تواند سفرنامه باشد جهت ثبت در تاریخ , آرزویی که سرعتِ برآورده شدن‌ش حیرت‌انگیز بود . این همه سال نمی‌دانستم اولین سفرم به شیراز قرار است این‌همه کوتاه و این‌قدر خاطره انگیز باشد. این‌که به تاریخ پنجم خرداد ماه یک‌هزار و سی‌صد و نود خورشیدی فقط نوزده ساعت شیراز باشم این‌ها را با صدای امید نعمتیِ دنگ شو از نزدیک بشنوم و برگردم . " یارِ داغِ مهربان " هول‌م داد بروم با روح مست از "شیراز چل ساله" در شیراز برگردم . مستی‌اش ماندگاریِ غریبی دارد .

 آلوچه خانوم | 10:50 AM 








Tuesday, May 24, 2011

مادر یا بچه !؟

یک مادری هست سه بچه و یک دامادش را دهه‌ی شصت ازش گرفته . خاطره که تعریف می‌کرد – حالا دیگر خیلی حرف نمی‌زند دو عید است که ساکت نگاه‌مان می‌کند – قبل از اسم هر درگذشته‌ای, می‌گفت " زنده‌یاد " اما به بچه‌هایش که می‌رسید قبل از اسم‌شان می‌گفت "مار بیمیره" ( در گویش گیلکی یعنی "مادر بمیرد" و وقتی قبل از اسم بچه می‌‌آورد یعنی مادرش بمیره) مثلن می‌گفت در فلان تابستان "مار بیمیره ویدا" فلان جا بود . نمی‌دانید توی دل شنونده چه آشوبی می‌شود وقتی فکر می‌کند در دل‌ش چه می‌گذرد ...

یک مادری هست سی‌ام همین خردادی که امروز سومین روزش است حتی نمی‌داند می‌شود برود سر سنگ ندایش بنشیند یا نه .

یک مادری هست سارایش بیست و هشتم همین خرداد می‌شود یک سال که رفته و آرشِ سارایش درست چهار ماه بعدش .

یک بچه‌ای هست همسایه‌ی همین وبلاگستان, خودش مادر است اما مثل بچه‌ای است که گم شده بس که همیشه دل‌ش برای مادرش تنگ است. می‌شناسیدش مامانِ سامی را می‌گویم .

همسایه‌ی دیگر وبلاگستان, دوست همکلاسی سبک وزن قدیمی‌ام چند روز پیش روز مادر آن‌ور آبی‌ها عکس قدیمی زن زیبایی را در پروفایل پیکچرش گذاشت زیرش نوشت "به یاد مامان شیرین‌م " .

یک بچه‌ای هست امروز جای خصوصی‌تری نوشته در محل کار پلاکی داده‌اند از گردن مادرش آویزان کند و او تصویرش از گردنِ مادرش يك تصوير سياه و سفيد پر اضطراب كنار يك طناب است ! بله ... باز هم همان دهه‌ی شصت هم مادرش و هم پدرش .

هستند زنانی که آرزوی مادرشدن‌ را مثل یک شمع توی دل‌شان روشن نگه داشته‌اند. یکی‌شان امیدش به بار نشسته منتظر تولد بچه‌ای است که توی دل‌ش چرخ می‌زند . وقتی فهمیدم برایش نوشتم من به امیدِ تو ایمان آوردم .

یک عالمه بچه می‌شناسیم که از مهرآباد یا فرودگاه امام پریدند یا پراندن‌شان, از مادران‌شان دورند چند روز پیش پروفایل پیکچرشان در فیس‌بوک عکس مادران‌شان بود و مادران‌شان امروز نشسته‌اند پای تلفن منتظر . یک زمانی روز مادر دوره می‌چرخیدم به مادران دوستان‌م سر می‌زدم . نمی‌دانستم کار درستی است یا دارم نبودن ها و نداشتن ها را یادشان می‌اندازم . هنوز هم نمی‌دانم .

اولین هدیه‌ای که روز مادر از مهد به خانه آورده‌ام مقوایی است از وسط تا شده که توش چند لکه رنگ است و چسب و اکلیل که بواسطه‌ی تا شدن قرینه در آمده بود . هنوز هم دارم‌ش . رویش مربی مهد کودک‌م نوشته . مادر دوست‌ت دارم . اناهیتا , اناهیتا را بدون آ با کلاه نوشته همانطوری که توی شناسنامه‌ی با نشان شیر خورشیدم نوشته شده بود نمی‌دانم مسئول ثبت احوال وقت تغییر شناسنامه از سر وظیفه شناسی آ کلاه دار نوشته یا از سر بی‌توجهی و بی مسئولیتی !

اولین هدیه‌ی روز مادر که گرفتم تماشای نمایش بهرام بیضایی بود " مجلس شبیه در ذکر مصائب ... " بچه‌ی یکسال ونیمه را پیچاندم و رفتیم ... امسال هم قرار است بپیچانم‌ش بروم یک شهر دیگر توی دل‌م مجلسی برپاست ...

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم من شکر خدا مادر دارم , بچه هم دارم, ولی از روز مادر بیزارم, بابت بغض‌هایی که قورت داده می‌شوند همینطور روز پدر , روز غمگینی است که آدم‌های دور و نزدیک را یاد نداشته‌هایشان می‌اندازد. وحشتم می‌گیرد از نداشتن‌ها . نمی‌دانم کدام دردناک‌تر است مادر باشی یا بچه وقتی که نداری‌اش بچه را یا مادر را.

 آلوچه خانوم | 2:14 PM 








Sunday, May 01, 2011

من از مردن و تمام شدن نمی‌ترسم اما فکر می‌کنم لحظه‌ی مرگ باید ترسناک باشد , در اتمسفری قرار می‌گیری که چند و چونش را نمی‌شناسی و تجربه‌اش نکرده‌ای. حس می‌کنم این خودش وقتِ آن چند نفس آخر, تا تمام کنی دل‌ت را می‌ترکاند . به همین خاطر فکر می‌کنم وقتی کسی به زندگی خودش خاتمه می‌دهد دل‌ش دوبرابر ترکیده , هم از وحشت زندگی و هم از وحشت مرگ ... , پاییز گذشته دوستِ بسیارعزیزی, متاسفانه کلکِ خودش را کَند ... مدت خیلی کمی می‌شناختم‌ش , نه که انتظارش را نداشتم , از همان ابتدا ترسیده بودم که نکند دل‌ش بترکد و نماند ! اما وحشت‌ش از زندگیِ پیشِ رو علی‌رغم همه‌ی آن شیطنت و شوری که درش موج می‌زد از خاطرم نمی‌رود که نمی‌رود. همین‌طور بی‌پناهی ترسناک‌‌ش .

پاییز گذشته بحران سلامتی پدرم و استرس کُشنده‌اش بیشتر ازسی ساعت طول نکشید و به خیر گذشت . اما آن سی ساعت کابوس از دست دادن‌ش را نمی‌دانم چطور می‌شود تعریف کرد, آن درماندگی را ! دوباره بچه‌ای می‌شوی که در شلوغی دست بزرگش را چنگ می‌زند تا گم نشود , هان! همین است, فکر می‌کنی اگر نباشد گم می‌شوی پس به زمین و زمان چنگ می‌زنی ... همه‌ی آن‌چه را که باهم داشته‌اید می‌آید جلوی چشم‌ت و دل‌ت ریش می‌شود اگر نشود از سر نگذارند , نماند ...

نامه‌ی دختر آقای پورزند را می‌خوانم . همه ‌ی این‌ها را نوشته‌ام که بگویم نمی‌دانم چطور می‌شود به دختری تسلیت گفت که این‌طور پدر از دست داده . پدری که این همه سال از او جدا مانده, پدری که این سال‌های نحس را با مصائبی که همه می‌دانیم پشت سر گذاشته ... می‌گویند این مرگ خودخواسته در هشتاد سالگی پیام است , اعتراض است ! من هم قبول دارم که پیام است , اعتراض است , آخرین فریاد خاموش شاید , پس باید صدا شد آن را بازگو کرد و به گوش دیگران رساند! اما این‌قدر می‌دانم دختری که این‌طور پدر از دست داده در خلوت و تنهایی‌اش کاری به هیچ‌کدام از این‌ها ندارد , پدرش را , آرامِ جان‌ش را می‌خواهد , پدری که هم زندگی دل‌ش را ترکانده و هم مرگ . نمی‌دانم با بی‌قراری پشتِ آن یادداشت چطور می‌شود همدردی کرد !

 آلوچه خانوم | 1:39 PM 












فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 2014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015
March 2015
April 2015
May 2015
June 2015
July 2015
August 2015
September 2015
October 2015
November 2015
December 2015
January 2016
February 2016
March 2016
April 2016
May 2016
June 2016
July 2016
August 2016
September 2016
October 2016
November 2016
December 2016
January 2017
February 2017
March 2017
April 2017
May 2017
June 2017
July 2017
August 2017
September 2017
October 2017
November 2017
December 2017
January 2018
February 2018
March 2018
April 2018
May 2018
June 2018
July 2018
August 2018
September 2018
October 2018
November 2018
December 2018
January 2019
February 2019
March 2019
April 2019
May 2019
June 2019
July 2019
August 2019
September 2019
October 2019
November 2019
December 2010
January 2020
February 2020
March 2020
April 2020
May 2020
June 2020
July 2020
August 2020
September 2020
October 2020
November 2020
December 2020
January 2021
February 2021
March 2021
April 2021
May 2021
June 2021
July 2021
August 2021
September 2021
October 2021
November 2021
December 2021
January 2022
February 2022
March 2022
April 2022
May 2022
June 2022




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?