نور میزند تو , از پنجرهای رو به جنوب ! پایِ سینک که میایستم آفتاب پشت گردنم را میسوزاند گاهی ! نور انگاری افتاده روی سایههای دست نیافتنی آن تهِ جانم ! ترسناک نیستند دیگر . آفتاب یک طور خوبی گرمم کرده بعد از انجمادی طولانی . اینقدر که شش ماه است اینجاییم و فکری به حال پرده نکردهام ... به چشم من دید ندارد اصلن . فوقش داشته باشد . نور دارد و آفتاب وقتی آدم پاییزیِ سازگار با ابر و باران اینطور آویزان آفتاب میشود تا تهاش را میتوانی بخوانی .
همه چیز همان اول سر جای خودش قرار گرفت . بدون اینکه امتحان کنیم حتی تلوزیون این ور باشد یا آن ور ؟ همان اول ایستادم وسط خانه کارگرها که بار را میآوردند بالا, گفتم این را اینجا بگذارید , را آن جا . و تمام! کاکتوسهای کوچک را گذاشتم پای پنجره . یک گلدان پونه هم بود که خشکید , فرجام میگفت هر کاری کنی روی کابینتِ آشپزخانه , باغچه نمیشود , آفتاب از پشت شیشه پونه را میخشکاند . فرجام خاک را بلد است . من اما لج کردم , گفتم میشود . بیل زدیم به باغچهی خانهی خالهاش یک کُپه پونه را با خاکِ پایش کردیم توی گلدان - انگاری خالهاش یک روزی یک کیه از خاک باغچهی باغ کرج را کرده بود توی گلدان آورده بود تهران چپانده بود توی حفرهای از باعچهاش - عطرش سرت را برمیداشت . من یکی را پرت میکرد به آن بهار که پنجشنبههایش شانه به شانه ی پسرکی آبی پوش سربالایی درکه را بالا میکشیدم و یک عالمه چیز دیگر ... فرجام راست میگفت ! ساقههای پونهی در هم پیچیده جلوی چشمم خشک شد و کاری از دستم برنیامد . لاشهی گلدان را بردم گذاشتم توی انباری , جلوی چشمم نباشد . به جایش جای دوتا گلدان دیگر را بزرگتر کردم بتوانند ریشههایشان را وک و ولو کنند . نقشه کشیدم این بهار ریحان بکارم , هم سبز هم بنفش! فکر کردم اصلن پونه خودرو و وحشیست نمیشود بندش کرد توی گلدان . بیعار است, راهش را میگیرد یک راسته را سبز میکند , اما آن قدر بیرگ نیست که گلدان را تاب بیاورد.
گاهی یادم میرود اینجا خانهی من است . همینجا را که دوستش دارم , دنج است حتی بدون پرده , به آسمان نزدیکتر است. دور نمای پنجرهی رو به جنوبش را دوست دارم . اما گاهی پاهایم بیاختیار راه خانه را پی نمیکند . هنوز آن را از بر نشده. گاهی سرگردانم وسط خیابان . یکبار رانندهی تاکسی تلفنی را سمت خانهی قبلی راهنمایی کردم . هنوز هم گاهی آخر شب که از جایی برمیگردیم تعجب میکنم پس چرا فرجام سمت خانه نمیراند . انگاری آنجا یک چیزی جا گذاشتهام مثل یک جور جان پیچ* , یا من آن جا جانپیچِ چیز دیگری شدهام , نمیدانم ! ... حتی میتوانم با اطمینان بگویم دلم برای آن جا تنگ نمیشود, چون بیشتر از هر چیز خودم را آنجا یادم میآید , خودِ آنجایم دلخراش است , رقت انگیز است , اصلن دلتنگ شدن ندارد . اما یک بخشی از من انگاری توی آن حیاط کوچک پرسه میزند , روی پله مینشیند و به آسمان نگاه میکند . به سکو تکیه میدهد برگهای خشک را میزند کنار پامچالها را چک میکند آن زیر حالشان خوب است یا نه ... چشم میگرداند دنبال گلهای ریز چندپرِ دلبر . آن فراموشم نکنهای آبیِ ریز .
*جان پیچ یا جاودانه ساز : باید هری پاتر خوانده باشید توضیح دادن ندارد.
*جان پیچ یا جاودانه ساز : باید هری پاتر خوانده باشید توضیح دادن ندارد.
No comments:
Post a Comment