Friday, March 02, 2012

شاعر چه از سر گذرانده ؟


لغت‌نامه‌ی دهخدا  را که جستجو کنی می‌گوید هنوز کسی برای این کلمه  - شب‌زده - معنی ننوشته . فکر می‌کنم  شاعر باید خودش این ترکیب بی‌نظیر را ساخته باشد .
 شاعر را مجسم می‌کنم ,  بعد از یک بغل تعریف و تمجید که ردِ کم‌رنگی از حادثه هم توی خودش دارد , یک‌هو  خیلی کوتاه شرایط  را طی چند کلمه  توصیف می‌کند  " تو مونده ‌بودی "  و بعد  با احتیاط و  پرسش‌گرانه اما پر از تعجب طوری که انگار ماتش برده باشد ,  می‌نویسد " تو هم شکستی " .
شاعر  آرمان‌گرایانه , طوری که فقط از یک ذهن بی‌آلایش برمی‌آید , معصومانه  یادآوری می‌کند : " تشنه و مومن به تشنه موندن , غرورِ اسمِ دیارِ ما بود"  ... این "بود" خودش را  به رخ می‌کشد , انگار که شاعر یک رازی را می‌داند  که پیش‌تر نمی‌دانسته ... می‌داند انسان خیال می‌کند که در اوجِ تمنا , نمی‌خواهد , حالا می‌فهمد آدمیزاد  آن چه را که می‌خواهد , می‌خواهد ! اما شاعر هر چه که می‌دانسته و نمی‌دانسته به کنار,  لجبازی می‌کند و ملامت‌گرانه ادامه می‌دهد " اون‌‌چه سپردی به باد حسرت , تمام دار و ندار ما بود "
شاعر یقه‌ی عاشقِ خسته از شبِ ترانه‌اش  را می‌چسبد که چرا طاقت نیاورده تا صبح , شاعری که در طول ترانه این هجرت را می‌فهمد و نمی‌فهمد .  یعنی می‌فهمد اما گاهی صبوری‌اش را برای مدارا با آن از دست می‌دهد ,غر می‌زند, مثال می‌آورد " هزار پرنده مثل تو عاشق ... گذشتن از شب به نیت روز "
شاعر خودش عاقبت این را هم می‌داند وقتی که اعتراف می‌کند آن هزار پرنده "نیامدند باز " اما انگاری  مستاصل مانده  سر از  حال خودش در نمی‌آورد  .مثل یک آونگ گاهی هم‌دلانه آرزوی خیر می‌کند اما در آن سو می‌داند خیری در کار نیست , شاعر گاهی این ‌سوست گاهی آن سو . وقتی می نویسد " خدا به همراه ای خسته از شب , اما سفر نیست علاج این درد "   شاعر نا‌امیدانه آروزی محال بازگشت مهاجر شبِ زده را دارد . شاعری که می‌داند سفر, علاجِ درد نبود, حتمن می‌داند که برگشتی در کار نیست.  اما همانطور که می‌نویسد "خدا به همراه,  ای خسته از شب  ", نمی‌تواند آخرش هم ننویسد " شب‌زده برگرد ". 
شاعر سوال می‌کند   کدام خزان عاشقِ شب‌زده‌ی ترانه را به جستجوی شقایق فرا‌خوانده ,  شاعر قطعن  جوابِ  پرسشش را می‌داند , عاقبتش را هم می‌داند , شاعر لو می‌رود وقتی که می‌نویسد " کنار ما باش که محزون , به انتظار بهاریم " آن "محزون " دست شاعر را رو می‌کند ,  انگاری برای شاعر آن روز خوب موعود خیلی دور از دسترس است اما نمی‌خواهد ایمانش را به آمدنش از دست دهد ,  خسته است , محزون است ,  و حالا داغان‌تر از آن است که با این جای خالی کنار بیاید ,  جایِ خالیِ همانی که کنارش / کنارشان نمانده تا با هم محزون به انتظار بهار بمانند و خورشید را بیرون بیاورند .
علی رغم لحن هم‌دلانه‌ای که شاعر با وسواس کلمه به کلمه  تلاش در حفظش دارد , و عطوفتی که نمی‌تواند به عزیزِ بومیِ هم‌قبیله‌اش بروز ندهد , تمام ترانه داد می‌زند شاعر دل‌گیر , دل‌خون و دل‌تنگ است ... شاعر دل‌ش پاره پاره است .


دلم می‌خواهد بدانم " زویا زاکاریان " چه از سر گذرانده که سال‌ها  پیش این را نوشته . این ترکیب بی‌نظیر را که در لغتنامه کسی برایش معنی ننوشته چه‌طور ساخته !؟  یا دست کم چطور به ذهنش رسیده که برای توصیف حالِ آدمیزاد این‌قدر می‌تواند گویا باشد .؟  شاهد کدام حادثه بوده که این‌طور ملموس  دو سوی آن را روایت کرده .؟ شاعر چه کشیده ؟

No comments:

Post a Comment