
شاید سینماییتر بود اگر چیزهایی میگفتم و این عکس ناگهان ظاهر میشد. اما بگذارید سینماییتر نباشد و همین طور واقعی بماند. عکس را از یک کارگاه ساختمانی دور از تهران گرفتهام. دستشویی کارگاه است. نوشته بهداشت را رعایت کنید و خط کشی کرده برای ایرانی و افغان یا همان افغانی. این عکس دو سال است در بایگانی من نیش میزند.
فیلم
خدمتکاررا نمیدانم دیدهاید یا نه. داستان بردهداری مدرن در آمریکا در سالهایی نه چندان دور. یکی از داستانهای تلخ فیلم جدا کردن دستشوییهای خدمتکارانِ سیاه خانههاست در خانهها. این تصویر نیاز به توضیحِ من ندارد. ما عادت داریم خودمان را از اجتماعمان تفریق کنیم این وقتها. من فقط یاد قصهای افتادهام از سالهای دورِ خودم.
ما سالها پیش به زحمت و سختی قطعه زمینی خریدیم و آبادش کردیم. قصهی باغ را
همینجا قبلن گفتهام. یک منطقهی ویلایی نه خیلی دور از تهران و نه خیلی نزدیک به شهر و روستاهای اطراف و پر از باغهای نیازمند به باغبان و کارگر. بهترین جا شاید برای پناهجویان افغان در سالهای سخت جنگ. شهرک یک آبیار داشت. نامش سیف الدین بود. برای خودش کیابیا بود. نوبت آب دستش بود و با دوچرخهاش منطقه را توی دست داشت. ما که اشتباه بُر خورده بودیم میان آن شهرک اعیانی انگار بیشتر به دلش مینشستیم. هر بار میآمد، روز بود یا نیمهشب، با پدر بلند میشدیم و از ساختمانِ نیمهکارهای که سالها کشید تا تمام شد بیرون میآمدیم و با هم باغ را آب میبستیم و چای میریختیم و گپ میزدیم تا نیم ساعت نوبت آبِ باغِ نوپا پر شود. یک روز سیف الدین با پسر نوجوان خجولی آمد. 14 یا 15 ساله. شاید سه سالی از من بزرگتر. گفت خواهرزادهام است. آمده از افغانستان برای کار. این اولین دیدار ما بود با عبدالغفور.
ما تقریبن هم قد بودیم. تقریبن هم سن. او بسیار نیرومندتر بود و بسیار محجوبتر. آن قدر ساده بود و آن قدر امن که زیاد طول نکشید یکی از خانوادهی ما شود. ما فقط آن قدر داشتیم که مزد روزانهاش را بدهیم و او آن قدر معرفت داشت که آن باغ را خاکِ خودش بداند. میرفتیم و برمیگشتیم، گل کاشته بود. آب داده بود. وجین کرده بود. مادر برایش سهم غذا بار میگذاشت و به اصرار و اصرار آخر همسفره شد با ما. پدر شرط کرده بود میتوانم توی باغ کار کنم و مزد بگیرم. مزد آن کار شوق داشت و شرمندگی. شوقش مزد عرق ریختن بود و شرمش قیاس با کاری که عبدالغفور میکرد. در چهارده سالگی ناچار بود یک مرد کامل باشد. مرز شکستنی و باریکی بود بین نیازهای کودکانهاش، مناعت مردانهاش و دل شکستهاش. او شده بود عضوی از خانه ما و نشده بود. هر چیز تعارفش میکردی سربه کار و سر پایین جواب میداد نه! و نون را به کسر میگفت.
روسها افغانستان را ترک که کردند عبدالغفور پر درآورد و رفت شهرش. یکی دو ماه بعد برگشت. با کت و شلوار نو. قیافهای که آشنای ما نبود. ما به تقلید از خواهر کوچکم که تازه زبان باز کرده بود به شوخی صدایش میکردیم ابویی. پدر پرسید داماد شدی؟ سرخ شد و خندید. گل پری را شیرینی خورده بود و آمده بود برای خداحافظی. عبدالغفور که کمی از من بزرگتر بود، که جای دو مرد کار میکرد، که شبها پدر با رادیو موج کوتاه برایش ترانه افغانی میجست و بیصدا و بیتوقف اشک میریخت، که عاشق اسکناس هَزاری سبز بود، که ساده بود و پاک بود، آمده بود به خداحافظی که برود زندگی راه بیاندازد با گلپری و خانهاش را بسازد و تمام چهرهاش میخندید از شادی و امید و غرور. هنوز طالبان نیامده بود. هنوز آمریکا نیامده بود که عبدالغفور رفت.
من این عکس بالا را که میبینم یاد کودکی خودم میافتم. یاد باغچهای که با همت او با هم سبز کردیم و حالا نه مال ماست نه مال او. یاد چشمهای همیشه دوخته به زمینش میافتم و دستهای ترک خورده و زبرش. این عکس مرا یاد شرمندگی میاندازد از برادر بزرگی که کار کردن به من آموخت و مرد بودن و درست بودن را. فیلم خدمتکار هم مرا یاد همین عکس میاندازد. آیا ما روزی جرات خواهیم کرد فیلمی بسازیم شبیه این؟ شبیه این تصویر بالا از خودمان؟ آیا روزی جراتش را خواهیم داشت؟
دلم برایت تنگ شده عبدالغفور. دلم برایت تنگ شده.
No comments:
Post a Comment