Wednesday, December 22, 2010

یلدای 89 / بازی یلدایی

یلدای 89 / بازی یلدایی

باربد بی‌خواب شده دلش خوش است که طولانی‌ترین شب سال است یک عالمه وقت دارد تا فردا بخوابد . برایش روی کاغذ یک طوری که بفهمد اعتدالین بهاری و پاییزی و همینطور اول تابستان و اول زمستان را توضیح می‌دهم تا باور کند این شب همش یک دقیقه از دیشب بلندتر است . اما خب بلندترین است به همین خاطر مهم است .

با همخانه‌ی دور از خانه پای تلفن حرف می‌زنم, می‌گوید همش یک دقیقه طولانی‌تراست فردا با تاخیر یلدا می‌شویم ... می‌دانم خب گاهی این‌طور پیش می‌آید طوری نیست . هستند زیر آسمان همین شهر خانواده‌هایی که عزیزان‌شان پشت آن میله‌ها لب به آب و غذا بسته‌اند ... هستند دوستانی عزیز از دست داده‌ که تا دنیا دنیاست جای خالی‌اش پای سفره‌ی این‌شب پر نمی‌شود, طوری ناغافل رفته‌اند که بعد از آنها همه‌ی شب‌ها برای کَس و کارشان یلداست ... اما خب این را هم می‌دانم این‌شب برای همخانه‌ام مهم است به همین خاطر غصه‌ام می‌شود که نمی‌شود کنار پسرکش باشد برایش حافظ باز کند , می دانم چقدر این‌کار را دوست دارد . آن‌هم برای اولین بار با پسرکی که خرده سوادی دارد. اصلن راستش این مناسبت‌ها با او برایم یک طور دیگر شده بس که دوست‌‌شان داشت از اول , نشستن پای هفت سین , چهارشنبه سوری , شب یلدا , سیزده بدر, شب تولد حتی ...همه برایش مراسمی است که باید به جا آورد , هر طور شده . با او یاد گرفتم دوست داشته باشم این‌ها را , از من هم به خانه‌ی پدری‌ام سرایت کرد ...
همه‌ی این‌هارا گفتم که بگویم همخانه‌ی دور از خانه که عشق به یلدا را از تو داریم , یلدای امسال جایت در خانه‌ات بدجوری خالی بود حالا چه یک دقیقه اینور آنور, فرقی داشته باشد یا نداشته باشد .

***

وسط بی‌خوابی های دیشب یاد بازی های یلدایی وبلاگستان افتادم . فکر می‌کردم دیگر کسی آستین بالا نمی‌زند یعنی ؟ وسط این همه دلهره‌های هدفمند ! دلم می‌خواهد وبلاگستان زنده بماند, فقط ردِ غم و زخم این روزهای تلخ نماند, گویا سرهرمس این‌کار را کرده , من بازی می‌کنم از شما هم می‌خواهم بازی کنید ... اینها یک روزی می‌ماند وسط بیم و امید این روزگار که نمی‌دانیم پس فردایمان چطور می‌شود, حتمن وقتی کتاب را دست‌مان گرفته‌ایم گوشه‌ای از دغدغه‌هایمان شبیه هم بوده. فالی که دیشب به نیت خودمان گرفتم این بود :

زهی خجسته زمانی که یار باز آید / بکام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم / بدان امید که آن شهسوار باز آید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من / ز سر نگویم و سرخود چه کار باز آید
مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد/ بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری دارد / گمان مبر که بدان دل قرار باز آید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی / ببوی آنکه دگر نوبهار بازآید
زنقش بند قضاهست امید آن حافظ / که همچو سر و بدستم نگار باز آید

این‌هم شاهدش:

اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید / عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
دارم امید برین اشک چو باران که دگر / برق دولت که برفت از نظرم باز آید
آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود / از خدا می‌طلبم تا بسرم بازآید

No comments:

Post a Comment