از اینجا که من ایستادهام پرده را که کنار بزنی یک حیاط دو وجبی است که تقریبن همهاش باغچه است . سرم را که میگیریم بالا از میان ردیف ساختمان خودمان و ساختمانهای روبرو فرض کن پنج وجب آسمان است . یک باریکه آسمان , آنقدر که آفتاب فرصت نمیکند روی باغچه پهن شود . سبزی توی این باغچه عمل نمیآید , امتحان کردم تربچه کله نمیکند . رزهای طفلکی گردن میکشند برای ذرهای آفتاب ... نمیدانم چه ساعتی از روز برای دقایقی هم که شده بالاخره دستشان به هم میرسد من خبر نمیشوم اما به هر حال هم را پیدا میکنند . گلها را که ببینی میفهمی باید سَر و سِری بینشان باشد.
از اینجا که من ایستادهام تمام پاییزی که گذشت این پنج وجب آسمان بالای سرم همین قدر آبی بود حتی روزهایی که آلودگی هوا در وضعیت بحران قرار گرفت . همان آبی ! قاطیاش همان زردی آفتابِ گرمِ بازیگوش . باغچه اما جلوی چشمم پرپر زد . نمیدانم چرا و چطور بعد از دو تا باران مهر یادم رفت یک روز درمیان آبش بدهم . اینها را به همخانه که گفتم مثل بزرگتری که مهربانانه به نادانی طفلی خندهاش گرفته باشد گفت وقتی برگها شروع میکند به زرد شدن نباید به باغچه آب داد . هزاری هم بگوید من میدانم به باغچه آب ندادهام که اینطور شد . اینجا که من ایستادهام پاییزی نیامده یا من ندیدمش ! هوای آخر شهریور کش آمده تا همین الان . از این جا که من ایستادهام نه برفی روی کوه نشسته , نه چیزی . باغچه تسلیم پاییز نشد . من تسلیم شدم, پذیرفتمش . باغچه را خشک کردم. از پشت شیشه نگاهش کردم . همینطور برگ ریخت و من نگاه کردم . حالا درختاان بیبرگش به من دهن کجی میکنند انگاری . طوری که رویم نمیشود برگها را جارو کنم . میترسم چشم توی چشم بشویم .
میخواهید بگویید پاییز کار خودش را میکند چه سرما بیاید چه نیاید ؟ میخواهید بگویید برگ درخت تا قیام قیامت نمیماند ؟ فکر میکنید اینها را به خودم نگفتهام ؟ اما باید از اینجا که من ایستادهام آسمان را میدیدید همهی این روزها . من میدانم یک چیزی که نمیدانم چیست زیر خاک میتپد . خیالاتی نشدهام باور کنید. وقتی مطمئن شدم که یک دانه از آن گلهای ریز را توی باغچه پیدا کردم . از همانهایی که نمیدانم بقیه هم میبینندشان یا اینکه میگردند من را پیدا میکنند تا خودشان را نشانم دهند . میدانند انگاری که از خود بیخودم میکنند , از همانهایی که چه آبی ریز چهار پر " فراموشم نکن" باشند و چه هر رنگ و اسم دیگری داشته باشند, من هیچوقت فراموششان نمیکنم. دو روز پیش گوشهی این باغچهی خشکیده یک دانه از آن ریزهای زرد خوشگل پیدا کردم. اگر میدیدش چطور گردن نحیفش را کشیده بود برای ذرهای آفتاب, میدانستید چه میگویم ... نگویید رسم پاییز است به وقتش باغچه را از پا میاندازد, اینطوری که میگوید ترسم میگیرد. چه چیزی عایدتان میشود میانهی من و پائیزم را به هم بزنید؟ من باور نمیکنم شما هم باور نکنید, پاییزی نیامد که باغچه را خشکانده باشد... اگر گول نخورده بودم ... اگر تقدیر باعچه را باور نکرده بودم ... اگر
No comments:
Post a Comment