Monday, January 10, 2011

آقای ایرج جنتی عطایی

اقیانوسی به عمق یک وجب بودم
تو مثل من نباش
چراغ واره یی هم جنس شب بودم
تو مثل من نباش!
همیشه پیشتاز دایره گردی
همیشه رو به خود
همیشه سایه یی از من عقب بودم
تو مثل من نباش!

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو! تو مثل من نباش!

به خود خنجر زدم با یار بد کردم
امیدو پس زدم رویا رو رد کردم
کنار زندگی از مرگ پژمردم
نفس هامو به روی عشق سد کردم
خودگریزی کردم از تقویم تا تقویم
به شب برگشتم و پیرانگی کردم
راهمو کج کردم از گلبرگ و تابستون
تو بهاری یخ زده پروانگی کردم

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش

- ایرج جنتی

 

امروز دوباره تولدتان بود آقای جنتی و من یک سال و یک روز و یک ساعت است کلنجار می روم باخودم. کلنجار می روم که بغضی را یا فرو بخورم یا بیرون بریزم. کلام شما همیشه تکان دهنده و تاثیر گذار، بر جان من و جان ما خط ماندگار کشیده. اما این شعر شما آواری است که ویران کرده و ویرانیش فرو می ریزد و فرود نمی آید. یک سال و یک روز و یک ساعت است کلنجار می روم جواب این ترانه را بدهم با ترانه ای و نمی توانم. این قدر شعر می دانم که بفهمم کسی نیستم که ترانه شما را با ترانه پاسخ بدهم و آن قدر بی تابم از این خط ها که نمی توانم نگویم و بگذرم. بی ترانه و با جمله می گویم پس.

من، ما، تعدادی آدمیم که ترانه می خوانیم. ترانه دوست داریم. وقتی ترانه می خوانیم و ترانه دوست داریم می گردیم دنبال آدم پشت ترانه. صاحب ترانه. گاهی دوستش داریم و گاهی نداریم. اما باز هم ترانه را دوست داریم. ولی گاهی کلمه های ترانه و حرف های ترانه سایه ای می شود از روح بلند و هوش ناب و دل نازک و تن درد کشیده و نکته سنجی کم نظیر. آن وقت ما می دانیم نام صاحب ترانه ایرج جنتی عطایی است. ما، همان تعدادی آدم که ترانه می خوانیم و دوست داریم، شما را نمی گوییم ترانه سرا. شما صاحب ترانه اید و ترانه خوان و ترانه نواز از دل شما برای مان خبر می آورند. ما عاشقانه شما را دوست داریم. خود شما را. حرف شما را . منش و مناعت و بی مانندی سخن شما را . آقای جنتی عطایی!

من آینده عشق و رویا و تلاش نیستم. من عشقم ترانه است و رویایم ترانه های شما است و تلاشم آن گونه نوشتن که نه مثل شما، که خانه آخرش شاید پسند شما شود. من می خواهم بشنوی این را که می گویم آقای بلندای ترانه! تو اقیانوسی به عمق من بودی، اگر هر چند وجب بودی. تو ماه خسته شب شکن بودی. تو نقطه پرگار دایره من بودی. تو با نوشتنت سایه سر وطن بودی... من مثل تو نمی شوم ای کوه سربلند! تو در دیار ترانه یگانه باش و یگانه بمان.

هر مصرع تازه ات جان است برای ما. هر شعر نخوانده ات درس است و درد است و حرف است. می دانی نفس مان شماره می افتد وقتی می خوانیم که نوشته ای تو بهاری یخ زده پروانگی کردم... می دانی یخ می زنیم و گر می گیریم آقای جنتی عطایی؟ می دانی می پیچند آدم هایی به خودشان با بند بند این ترانه از آن چه پیچیده در جان تو؟ می دانی چه می کند این خنجر زدنت و عشق سد کردنت و رویا رد کردنت با ما که با کلمه هایت کلام شناخته ایم؟

کاش دل داشتم و رو داشتم و نفس داشتم این ترانه را با ترانه ای پاسخ دهم. نمی توانم آقای جنتی. پیش شما ترانه نوشتن کار من نیست. پاسخ شما را دادن کار من نیست. من فقط یکی از تعدادی آدم هستم که می خواهد بگوید با شما عشق را شناخته، ترانه را شناخته و عشق را شناخته... و عشق را شناخته. حاصل عمر عزیز شما شده نسل ما و حرف ما و عشق ما. کاش فرزندان کوچکی نبودیم. کاش فرزندان کوچکی نباشیم. کاش روزی این ترانه پاسخی بشنود. از خودتان. کاش آن روز بیاید. کاش ما آن روز را بیاوریم. روز آمدنتان مبارک. بیش از خودتان به کسانی که دوست تان دارند. به خودمان.

No comments:

Post a Comment