آلوچه خانوم

 






Monday, April 30, 2007

سلام! اسم من آقای همخونه است. امشب می خوام براتون شیش تا خنده دار بازی در بیارم:
1-قابل توجه تمام بزرگوارانی که آرزو دارند باغ آلوچه به وقت کوسه های اقیانوس آرام نخوابد وبیدار نشود:
آلوچه خانوم یک شب دیر خوابیدو زود پاشد و صدایش تانوک برج سانفرانسیسکو هم رفت. اما فردا شبش چه شد؟ سرکار خانوم آلوچه خسته و کم خواب ساعت 11 پنجر فرمودند. من و باربد هم طبق معمول سه نصفه شب بعد از کتاب می می نی و بغل و بوس و در زیر قارچ ناقلا خوابیدیم و ساعت یازده و نیم بیدار شدیم و دیدیم سرکارخانوم آلوچه هنوز خواب تشریف دارند. پس پاینده باد کوسه های اقیانوس آرام و شیشکی به ریش هر که فرمود سحر خیز باش تاکامروا باشی. بخواب تا ظهر حالشو ببر.
2-چند روز است می خواهم یک چیزی بنویسم که امروزدیدم پرگلک زودتر نوشته. اما به سهم خودم تکرار می کنم و اصرار چون از واجبات است: اگر می ترسید، اگر عقل نیست بجنگید، اگر و اگر و اگر... این روزها از یک چیز دریغ نکیند. یک نگاه پر از کینه و بیزاری، یک لحظه، فقط یک چشم به هم زدن، حق مسلم همه برادران و خواهرانی است که به شعور و پوشش همه ما توهین می کنند. این یک لحظه را دریغ نکنید. این دنیا و آن دنیا باید جوابش را بدهید اگر تقصیر کنید. نمی دانید چه حالی دارد این عزیزان شب قبل از خواب یاد تک تک این نگاه ها می افتند.
3-چه حالی می شید اگه آدمی که به وقتش می خواسته زیر پا له تون کنه رو ببینید که زیرپاتونه و فقط کافیه پا بذارید تا له شه یا یه جمله یادش بیاری تا نطقش کور شه. بعد می خوای آدم باشی و خم می شی و دستش رو میگیری تا بلند شه و طرف در اوج اعتماد به نفس دماغشو بالا می گیره و دندوناش دوباره پاچه ات رو نشونه می ره و ور اضافی می زنه؟ پیام اخلاقی برای آقای همخونه پدر تاک نشان! یادت باشه خدا گاهی استثنائاً به بعضی خرهای شناسایی شده و سابقه دار شاخ نمی ده. پس تو هم لطفاً رابین هود نشو. باشه؟ زور داره به خدا که زور بزنی نگی یه نگاه برو تو آینه به خودت بکن بعد.... اعتماد به نفس به فلان نداشته ات منو کشته سرندی پیتی! برو بابا بذار باد بیاد آخر عمری. حوصله خودمم ندارم. بشین دمبل بزن صدات وا شه. والله. چه خبر گلد کوئست؟ خر پرین هم قرصای پینوکیو رو خورد آدم شد تو هنوز داری ناف موش چال می کنی؟ جمع کن کاسه کوزه رو!
4-میای بریم تهرون؟ تهرون تهرون که میگن جای قشنگیه. فقط پول پیششش زیاده. اونم طوری نیست. پس بیا بریم تهرون.
5-معلومه زده به کله ام؟ تقصیر این آلوچه خانوم نامرده که امشب با عمو حمید دست به یکی کردن و مجبورم کردن به کاری که ازش بیزارم. این که وسط یه جمع عین خروس لاری پاشی وایسی شعرتو بلند بلند بخونی تا آخرش همه دست بزنن که ایول تموم شد. اونم شعری که دوستش دارم. این نامردیه. اگه به حرمت اون پیرمرد نبود شعر باب مجلس داشتم براتون خانوم همخونه. بگذریم.
6-ترانه های باد کرده رو دستمون نه میتونن کاست بشن، نه امکانات داریم کلیپ درست کنیم، نه امید به مجوز گرفتن داریم، نه پول داریم تنظیم کنیم. موافقین مثل کتاب آلوچه خانوم بزنیم به هاراگیری؟ با یه گیتار بریم استودیو ضبط کنیم و بذاریم رو صفحه فرجام؟ فقط اگه خوشتون اومد ازتون کمک می خوام برای رعایت نکردن شدید قانون کپی رایت و معرفی و دست به دست گردوندنش. چون قر کمر و ایتس ایتس نداره و فقط میشه رو اهلش حساب کرد.به نظرتون کاردرستیه؟ میشه نظر بدین؟ میدونم باید اول شنید. اما حساب کنید همین کمی تا قسمتی ابری که چند وقت پیش گذاشته بودم اینجا رو بخوایم اجرا کنیم. کمک می کنید اگه اجرای بدی نبود؟

یعنی امشب ترکوندم با این دری وری نوشتنم. دیگه امری باشه؟

 Farjam ‌ | 3:15 AM 








Sunday, April 29, 2007

وزير فرهنگ و ارشاد اسلا‌مي از وجود محله‌هايي خبر داد كه به گفته وي "خانم‌هايي با لباس‌هاي مناسب وارد آن محله‌ها مي‌شوند اما خودشان را به صورت يك مانكن درآورده و ساعاتي در شهر مي‌چرخند و پس از آن به محل برگشته و پول خود را مي‌گيرند".
شما رو به خدا برین اصل خبر رو بخونين حتما به سرتون دست میکشيد تا شاخهای جوانه زده رو لمس کنید . اینجاش مخصوصا: صفار‌هرندي در بخش ديگري از اظهارت خود مهم‌ترين دستاورد دولت نهم را ايجاد احساس عزت در مردم خوانده و با بيان اينكه جوانان ما در سال‌هاي گذشته از احساس تحقير در محيط بين‌المللي آزار مي‌ديدند،اظهار داشت: وقتي در سال‌هاي گذشته با اين جوانان روبه‌رو مي‌شدم عنوان مي‌كردند كه چرا كشور ما از كشورهاي اطرافمان عقب افتاده و ديگر كشورها در حال پيشرفت بيشتري هستند كه البته اين نگراني آنها بحق بود. در دو سال اخير اين احساس تحقير بسيار كم شده و نشاط خاصي در بين جوانان ايجاد شده است ...
گاهی فکر میکنم همه چی زیر سر آشپز نهاد ریاست جمهوری باید باشه معلوم نیست چی توی غذای اینها می ریزه که توهم زاست .
جناب وزیر در ادامه صحبتهاشون حتی در مورد گرانی مسکن هم اظهار نظر فرمودند یکی نیست بهش بگه لطفا روی محدوده وظایف خودت تمرکز کن که با بعد از اینهمه جنگ و دعوا در مورد محل نمايشگاه نمايشگاه کتاب رو آب برد.
دیروز که حنیف مزروعی از انتصاب روح الله حسنییان به سمت مشاور امنیتی رئیس جمهور خبر داد اولش شوکه شدم بعد به این فکر میکردم که وقتی " مسعود ده نمکی " که یک روزی در دهه هفتاد سردر سینما قدس رو بخاطر نمایش " آدم برفی " کشید پائین و شیشه ورودی سينما رو شکست حالا شده فیلمساز رکورد شکن سينمای ایران, همچین چیزی اینقدر هم غریب و دور از انتظار نیست . اتفاقا شاید همه چیز خیلی هم فکر شده پیش میره ... .
هیچ وقت مثل این روزها همه چیزمان به همه چیزمان نمی اومده .

 آلوچه خانوم | 1:16 PM 








Saturday, April 28, 2007

شاید امروز همون شنبه رویایی است . اولین روز ازبقیه زندگی من , وسط این اردی بهشت خوشگل که انگار توش قلبهای عاشق محکم تر از همیشه می کوبند وسط این بارانهای گاه به گاه, این ساعت از روز در حالی که ظرفهای مهمونی ديشب رو شسته و وبگردی هایم رو کرده ام با همکلاسی سبک وزن قدیمی چتيده ام , دارم فکر می کنم خب تا وقتی پدر و پسر بیدار بشن برم پياده روی یا بشينم این فیلم نسبتا قديمی روببینم ؟ حتی می تونم برم دوچرخه سواری . راستی اينو بهتون نگفتم تابستون گذشته بالاخره در میانه 32 سالگی به این اطمينان رسيدم که وقتی دوچرخه سواری میکنم هر ماشینی که از پشت سر و یا روبرو می یاد حتما قصد زیر گرفتنم رو نداره چون بابت اینکار به کسی مدال نمی دن!!!
به ساعت پائین این پست نگاه کنید! یک وقت فکر نکنید خدای نکرده ساعت کوک کرده بودم که بیدار بشم ها! همزمان با روشن شدن هوا بی خوابی زد به سرم !



* پی نوشت : نه رفتم پياده روی نه دوچرخه سواری . فیلم رو دیدم و متوجه شدم همون ورژن اصلی و اولیه Vanilla Sky بود. که چهار سال بعد با اصرار تام کروز و اگه درست یادم مونده باشه همینطور تقبل بخشی ازهزینه و بازی در نقش اصلی بازسازی شد . برام جالب بود پنه لوپه کروز در هردو یک نقش رو بازی کرده ... سوفیا ! راستش من اینو بیشتر از "آسمان وانیلی" دوست داشتم ... آسمان وانیلی رو از سر کنجکاوی دیدم چون تاجایی که یادم می یاد اینو جایی خونده بودم که ازدواج کروز- کیدمن از همین فیلم دچار مشکل شد .
درست میگم ؟ کسی چیزی غیر از این یادش میاد ؟

 آلوچه خانوم | 7:10 AM 








Friday, April 27, 2007

اگه گفتین " لئشهم " یعنی چی ؟ و همینطور " شمخخزاثا ناشدخخئ " ؟

پی نوشت : پس این فارسی بودن بی موقع کیبورد روی اعصاب شما ها هم هست !؟

 آلوچه خانوم | 11:40 PM 








Wednesday, April 25, 2007

راستی The Queen و Dreamgirls به رویت اینجانب رسید . انتظار داشتم اولی رو خيلی دوست داشته باشم مخصوصا با علاقه ای که نا خودآگاه به هر چیزی که به محدوده بريتانيای کبير مربوط می شه دارم - دو نقطه دی - ولی جز بازی فوق العاده "هلن میرن" که بخاطرش اسکار هم گرفت چیز خاص دیگه ای نداشت . دومی اما جالب بود . قصه اش رو دوست داشتم , جنيفر هادسن فوق العاده بود ادی مورفی اش هم خوب بود ... فکر می کنم از بین فیلم های اسکاری امسال کماکان فیلم اسکورسيسی رو از همه بيشتر دوست دارم بعد با کمی اختلاف Little miss sunshine رو .
امشب Unfaithful رو از mbc2 ديدين ؟ اگه نديدين و داشتید بازی میلان - منچستر رو می ديدين می تونيد فردا وقتی که فیلم های نه و نيم شب قبل رو تکرار می کنه ببينيدش . دقیقا نمی دونم چه وقتی می شه . من این فیلم رو خيلی دوست دارام حالا یک وقتی سر فرصت درباره اش با هم حرف می زنیم .

شما می دونيد من چه ام شده فرت و فرت آپديت می کنم ؟ آقای همخونه معتقدند دچار اسهال روحی شدم . نه فقط به خاطر نوشته های این وبلاگ , يادداشتهای روی یخچال قدری ايشون رو نگران کرده, تازگی ها روی یخچال با خودم حرف می زنم برای خودم خط نشون می کشم . من چمه ؟

 آلوچه خانوم | 12:06 AM 








Tuesday, April 24, 2007

نمی دونم این بازی 5 آرزوی عیدانه وبلاگستان چقدر جدی شده , به هر حال دو نفری دعوتم کردند که ارادت دارم خدمتشون ... گفتم بشينم آرزوهامو مرور کنم ببينم کدوماشونو می شه اینجا نوشت . اینو نفهمیدم باید آرزو کنم که کاشکی چیزی طوری دیگری بود یا اینکه اینطور آرزو کنیم چیزهایی یه طورهایی بشوند ... اصلا معلومه منظورم چيه ؟ گور مرگم با اين نوشتنم!
آرزو داشتم مو و شکمم صاف بودند و وزنم 10 کیلو از الانم کمتر بود یعنی 52 کیلو بودم .
آرزو داشتم توی "هاگوارتز" درس میخوندم بلکه موارد بالا و موارد دیگر رو در زندگی خودم یه کاریشون میکردم گرچه من با این استعداد سرشار در انجام فعالیت های موزون و این همه سرعت عمل در زندگی احتمالا هیچوقت جادوگر نمی شدم و در حد یه فشفشه باقی می موندم .
آرزو داشتم حالا که نشد برم هاگوارتز کاشکی عرضه اش رو داشتم دانشگاه هنر ( سراسری ) قبول می شدم و درس می خوندم همون عکاسی رو .
آرزو داشتم زودتر از این حرفها دنیا می اومدم . توی یه دنيا و فضايی مثل خاطره ها و يادداشتهای " گلی ترقی " و مادرم در دهه سی منو به کلاس رقص مادام یلنا می فرستاد و قرار بود حتی اگه شده دست و پاچلفتی ترین گل از" گل های شیراز" باشم .
آرزو داشتم همه آرزوها و بضاعتم رو در بیست سالگی جدی گرفته بودم شاید موجوديتم در سی سالگی برای خودم قابل تحمل تر بود و عمیقا از ته دل آرزو می کنم در چهل سالگی در مورد همین روزهام احساس مشابهی نداشته باشم .
آرزو دارم اسکيت سواری رو ياد بگيرم .
آرزو دارم خانوادگی از این زندگی جغدانه دست برداریم و به موقع بخوابیم و بیدار شیم ديگه جدا ديگه روی اعصابمه حتی باربد هم مثل یک جوجه جغد دست کم تا دو نصفه شب هو هو می کنه .
آرزو دارم توی قرعه کشی بانک کشاورزی یک زانتيا ببرم ... این یکی برای خودم نیست کسی خیلی نزدیک به من یک زانتیا تمام مشکلاتش رو حل میکنه ازش ده تومن گرفتم و حساب باز کردم چون معتقده من خوش شانسم ...
اینها گوشه ای از آرزوهای شخصی ام بود اگه بخوام آرزوهامو همینطوری بگم یه قطار آرزو می شه مثلا آرزو داشتم ما ایرانيها آدم های بهتری بوديم چيزی متناسب با 2500 سال تمدنی که اینهمه منم منمش رو میکنيم و آرزو داشتم فرصت انتخابات رياست جمهوری 84ا اون ريختی از دست نمی رفت ... بقيه اش رو فعلا بی خیال .
فقط یکی از آرزوهام داره عملی می شه ... آرزو دارم" سنتوری " هر چه زودتر پروانه نمايش بگیره و ببينمش ... گويا داره یه اتفاقاتی می افته ... لحظه ديدار نزدیک است
من همه رو به این بازی دعوت می کنم . ديگه آرزو کردن که کوپن نمی خواد ...

 آلوچه خانوم | 2:15 PM 






صلوات بفرستيد ... برق ها اومد - جدی هنوز برق می ياد کسی صلوات می فرسته ؟! - ببینم کی این اسمو گذاشته روی بلاگ رولینگ؟ دستش درد نکنه . راستی سلام . مرسی که سراغ میگیريد . لطف داريد بی معرفتی اينجانب رو ببخشید, ما هم خوبیم همين دور و برها می پلکيم ... خبری نيست همه چیز مثل هميشه است . کم پيدام می دونم , به بلاگ رولینگ ربطی نداشت اگه هم داشته باشه ربطش شايد به اين باشه که مثلا من قبل از وبلاگ نوشتن یه کمی وبلاگ میخونم وقتی از آپديت شده ها بی خبر میمونم نوشتنم هم نمی ياد ... اصلامگه سرو تهش چی می نويسم ؟
باربد هم خوبه موهاشو کوتاه کرديم و روی صورتش جای 17-18 تا نيش پشه است قيافه اش به کل عوض شده و تغيير ماهيت داده ... ديروز برای اولين بار در مورد شغل آینده اش تصميم گرفت و اونو با من در ميون گذاشت ... می خواد آشپز بشه و در اين مورد نظر منو پرسيد منم بهش گفتم هر کاری که دوستش داشته باشه و بهش خوش بگذره خوبه ... ازم قول گرفت آشپزی يادش بدم ... وقتی ازم کاری میخواد اگه در حد توانش باشه به خودش واگذار میکنم ولی کمکش میکنم . چه میدونم فکر میکنم اینطوری یاد نمیگیره که همش دستور بده درحالی که باید یاد بگیره همش هم نه نگه و کمک کنه . مثلا وقتی میگه برو برام آب بیار می گم خودت که میتونی ازتوی یخچال بطری رو برداری منم برات لیوان میارم. يکی دوهفته پيش یه روز که همش به من ارد و دستور می داد سر میز غذا هی پامی شدم و می نشستم - خدائيش هم کارهایی بود که خودش نمی تونست انجام بده - آخرش ازش پرسيدم" آقای باربد فکر کردی من کی هستم ؟ " با معصوم ترين لحن ممکن بهم گفت" تو آناهيتايی !!!"
فکر میکنم تونستم تاحدی مرز اینو حالی اش کنم که به من می تونی بگی "تو" اصلا خوشم می ياد بهم بگی "تو" ولی به ديگران بايد بگی "شما " ... اگه میخواهید بدونيد بچه ها چی رو ترجيح میدن بايد بهتون بگم که در مورد اینکه" به بابايی چی می تونم بگم " سوال کرد بابائی فرمودند" هر چی که خودت دوست داری" گفت" دلم میخواد بهت بگم تو !"

 آلوچه خانوم | 12:07 AM 








Monday, April 23, 2007

ما هم امضا کرديم که تغيير برای برابری را می خواهيم و یک طوری شد شاهد امضا کردن نه نفر دیگر و امنتاع دو نفر از امضا کردن بودم ... از این نه نفر دیگر 6 نفر زنند دو تايشان با نگرانی از اینکه برايشان دردسر ساز نشود اسم شناسنامه ای را ثبت نمیکنند و یکی دیگر با نگرانی کاغذ رو جلوی شوهرش که در حال چرت زدن هستند می بره و مثلا با دقت میخونه که یه وقت اگه پلک هاش از هم باز شد و ديد بهش پیله نکنه چرا نخونده امضا کرده بعد امضا می کنه ... دو تا مادر که دختر دارند امضا کردند دست آخر زنی بیست و شش ساله متاهل و يک سی ساله ای مجرد, همگی از من می پرسند " فایده ای هم داره؟ " جواب می دم " احتمالا نه ! فقط جایی در خاطره ها می مونه و بعدا بهش رجوع می شه که یک میلیون شهروند ایرانی امضا کردند ولی ترتیب اثر داده نشد " ... اما آقايان ... یکیشان را نمی دانم واقعا موارد مورد مثال را حق مسلم قابل مطالبه زنان می دانسته یا نه؟ يا به این فکر میکند که این حرکتها موثرند نيستند ؟ چون هر وقت در مورد هر چیزی از مسائل زنان حرف می شود میگويد مشکل زنان اینها نیست مثل رفتن به استاديوم ... یکی دیگر با کلی فیگور که معلومه موافقم امضا کرد ... سر بر میگردانند ببيند کی نگاه میکند کی نمی کند ... بیشتر نمايشی بود ... یکی دیگر بدون هيچ پرسشی امضا کرد بيشتر به این خاطر که حوصله نداشت انگار که میخواهد برايش شر نشود انگ نخورد که امضا نکرده . آن دو تايی که امضا نکردند یکی شان هنوز" تین ايج " است و برای خودش مذهبی است فعلا حاضر است هر کاری کند که به بهشت برود مذهب نسبتا غلیظش اصلا و ابدا مزاحم دیگر اعضای خانواده نيست کاری به کار خواهر 13 ساله اش ندارد ... اما به من میگوید یک چیزی هست که که این قوانين اینطورند ... اینها قوانين بر پايه دين هستند و من بايد سوال کنم بعد امضا میکنم ... آن يکی دیگر که امضا نکرده امسال بیست ساله می شود برادر بزرگتر آن یکی است به بهشت و جهنم کاری ندارد نمی دانم دوست دختر دارد يا نه؟ اینقدر می دانم که مهمانی تولد دوستانه خواهر 13 ساله اش را آنقدر جدی گرفته که ابرو برداشته و لباس پلوخوری پوشيده زودتر از همه آماده در را به روی مهمانان 13 - 14 ساله خواهر ش باز میکند . امضا نکرد و خیلی رک گفت " خب اینطوری که بهتره اگر تصادف کرديم نصف ديه می ديم . مگه دیوونه ام امضا کنم ؟! ... " کاملا این را می بينی که نگاهش اينطوری است به عنوان کالای مصرفی هر چه ارزانتر؛ کم دردسر تر, بهتر! ... مادرشان بعد از تماشای امتناع پسرها سرخورده و بغض کرده توضيح میدهد "من می دانم هر چه تلاش کنم نمی توانم ذهنيشتان را عوض کنم" ... و من 21 سال است تماشا میکنم به مدل خودش برای بدست آوردن سانتيتر به سانتی متر گوشه ای از این آزا دی در محدوده خانه اش چقدر از اعصاب و وجودش مايه گذاشته چقدر برای پسرها توضيح داده برای هيچ زنی زندگی با اين محدوديتها جذابيتی ندارد و فرسايشی است . برای چند لحظه آنقدر به هم می ريزد که از بحث کردن در مورد اينکه او هم مقصر است می گذرم... از اينکه ادبيات ما زنها در مورد خودمان از اساس ايراد دارد ... از يک عالمه چيز ديگر ...

 آلوچه خانوم | 10:20 PM 








Tuesday, April 17, 2007

امروز رئیس جمهور فرهیخته مان در جمع مردم شیراز فرمودند: صبح قبل از سفر تفالی به حافظ زدم و این بیت آمد:

خوشا شیراز و وضع بی مثالش
خداوندا نگهدار از زوالش

حقیقتاً هم این تنها کاری بوده که از حضرت حافظ در آستانه این سفر برمی آمده. کاش حرفش را گوش می کردید.

 Farjam ‌ | 1:55 AM 








Sunday, April 15, 2007

92 درصد شهروندان تهرانی خواستار برخورد نیروی انتظامی با معضل بدحجابی هستند.

بنده اجازه می خواهم پس از چند سال حرام کردن عمر در امور نظرسنجی شهر تهران بااستفاده از این داده ارزشمند، اطلاعات دیگری نیز در اختیار شما خوانندگان عزیز قرار دهم:
89 درصد شهروندان تهرانی خواستار برخورد نیروی انتظامی با خودشان و دستگیری سریع جد و آبادشان به علت تربیت غلط خود هستند.
85 درصد شهروندان تهران لامبورگینی سوار می شوند.
72 درصد درختان خیابان های شهر موز و نارگیل است.
94.2 درصد روزهای هفته در تهران زوج است.
99.6 درصد از شهروندان از پاکیزگی بی دلیل هوای شهر تهران نگران هستند.
73.5 درصد از شهروندان تهرانی معنی واژه ترافیک را نمی دانند.
82 درصد از شهروندان تهرانی 100 متر را در 4 ثانیه می دوند.
فقط 11 درصد ازشهروندان پس از مرگ با دکتر احمدی نژاد محشور خواهند شد.


پی نوشت: به من هیچ ربطی نداره که آلوچه خانوم این جا نمی نویسه. ناراحتید میرم خونه مجردی خودم می نویسم. والله بهخدا!

پی نوشت آلوچه خانوم : کی گفته من اینجا نمی نویسم ؟ مهم اینه که اینجا آپ دیت بشه که آقای همخونه زحمتش رو می کشه ... قدری اینروزها سرم شلوغه ... کار مهمی نمی کنم, طبق معمول به فکر کردن فکر می کنم ...

 Farjam ‌ | 3:36 AM 








Thursday, April 12, 2007

این همه که جوانی و نوجوانی خودمان را سر کوچکترها می کوبیم، بد نیست به جز هوش و معرفت مادرزدایمان چند دلیل دیگر را هم ببینیم: پدر و مادرهایی که جز پر کردن جیب و شکممان حواسشان به چیزهای دیگر هم بود، آن همه وقت بیکاری بعد از کارتون هاچ زنبور عسل که با این همه بازی و فیلم و برنامه خفه نمی شد و جایی به نام مدرسه که آدمهایی به نام دبیر مسیر زندگیمان را جابجا می کردند بی آن که حالیمان شود. معلمهایی که پیرهایشان دبیر 30 سال خدمت بودند و جوان هایشان شاگرد اول کنکور. دبیر کسی بود هم شان پزشک و وکیل. باید سری به دبیرستانهای امروز و آدمهایی که از سر ناچاری معلم شده اند بزنید تا منظورم را بفهمید. می خواهم از یک شیطنت دسته جمعی سالها پیش بگویم. ببخشید اگر کوتاه نیست.
سال سوم ریاضی بودیم. دبیرستان خوارزمی. دبیر هندسه مان آقای عبدالموسوی بود. یکی از کسانی که باعث شد بدون باز کردن لای کتاب درسی و استفاده از کتابهای درجه بندی و قفسه بندی و طبقه بندی، بدون استثنا در کنکورموفق شدیم. اما آن روزها این چیزها حالیمان نبود. آقای عبد الموسوی یک پیرمرد کوتاه قامت با لهجه غلیظ رشتی بود و سبیل پرپشتی که سیگار کاملاً زردش کرده بود. پیرمرد همان روز اول سوژه را دستمان داد. منتظر بودیم معلم هندسه را ببینیم که از ته راهرو پیرمردی که انگار داشت با خودش حرف می زد پیچید طرف کلاس. برپا شدیم و رفت طرف تخته. زمزمه اش که قطع شد گفت : خوب این بخش اول بود. حالا بخش دوم! هر چقدر او به جفتک انداختن های ما حساس بود ما کمتر می توانستیم خودمان را سرکلاسش جمع و جور کنیم. ساعت اول ما هندسه داشتیم و ساعتهای بعد دو کلاس بعدی. یک روز آقای عبدالموسوی آمد داخل کلاس و گفت: درس امروز اصل کاوالیه است. شروع کرد و ما هم رفتیم توی چرت. کلاس که تمام شد زنگ تعطیلی زدند . انجمن اولیا بود. این یعنی ما یک جلسه از بقیه کلاسها جلو بودیم. هفته بعد پیرمرد آمد و گفت : درس امروز اصل کاوالیه! گوشهایمان تیز شد و فهمیدیم یادش رفته که تکراری است. ما هم از خدا خواسته به هم چشمک زدیم و صدایش را در نیاوردیم.
هفته بعد که وارد کلاس شد پرسید: تا کجا درس دادم؟ یکی گفت: تا سر اصل کاوالیه! پیرمرد گفت : پس یادداشت کنید، اصل کاوالیه. هفته بعد دوباره پرسید و ما هم در حالی که از خنده در حال موت بودیم با هم گفتیم : تا سر اصل کاوالیه! نگاه مشکوکی کرد و بدگمان پرسید: اینو هفته پیش درس ندادم؟ همه با هم گفتیم: نه! بنده خدا شروع کرد و ما هم کرکر خنده راه انداخته بودیم . بیشتر از این خنده مان گرفته بود که بعد از 4 بار، هنوز هیچ کدام نمی دانستیم قضیه این جناب کاوالیه چیست.
خلاصه کلاس به هم ریخته بود و آقای عبدالموسوی مجبور شد دست به اسلحه شود. وقتی کلاس شلوغ می شد او دو اسلحه داشت. اولی این بود که دفتر را باز می کرد و یک نفر را می برد پای تخته و بی برو برگرد یک صفر به نافش می بست. فقط نکته اینجا بود که این موجود بخت برگشته همیشه نفر اول دفتر کلاس بود، یعنی بهمن براتی. بهمن تا آخر سال تنها کسی بود که جای همه ما صفر گرفت. پیرمرد دفتر را باز کرد و ما یک صدا گفتیم: بهمن براتی پای تخته! پیرمرد که کلافه شده بود فریاد زد: خفه شید آمالا( حمالا)! بهمن براتی پای تخته! کلاس منفجر شد. اما بهمن غایب بود و استاد سراغ اسلحه دوم رفت: کوچکترین بچه را پیدا می کرد آن قدر میزدش تا هم کلاس ساکت شود و هم گچ های دستش پاک شوند. گشت و آن وسط یکی را که فقط گردنش از میز بالاتر بود نشان کرد و گفت: تو! پاشو! اما نشان کرده نیما تهرانی بود با دو متر و ده سانت قد که عادت داشت پایش را تا سه تا میز جلو دراز کند. نیما همچنان داشت بلند میشد و ما ریسه می رفتیم. دلقکی بود این پسر که یک بار نوذری خدا بیامرز را در مسابقه هفته هم از رو برده بود. خلاصه نیما رفت روی سکوی پای تخته و آقای عبدالموسوی آن پایین تقریباً تا زیر زانویش بود. داد زد: تو بیا پایین من برم بالا. اما جایشان را هم که عوض کردند خیلی فرقی نکرد . هنوز تا زیر سینه نیما بود. پیرمرد میپرید تا چک بزند و دستش نمی رسید. نیمای نامرد هم یک دستی هر دو دستش را گرفته بود و تکرار می کرد: آقا من توضیح میدم! آقای عبدالموسوی نعره می کشید: ولم کن مستراح! خلاصه از کلاس بیرونش کرد و شروع کرد فحش دادن به ما که دیگر اشک از چشممان می آمد. نیما هم نامردی نکرد و تا کمر از جای شیشه بالای در خم شد توی کلاس و گفت: من توضیح می دم آقا! واقعاً مثل زرافه شده بود. آقای عبد الموسوی که سرخ شده بود داد زد: برو گمشو راز بقا! و همین جور که تخته پاک کن را توی هوا تکان می داد و فریاد می کشید، کل دندان های مصنوعیش پرید بیرون و توی هوا گرفتش. من که آن موقع دیگر زیر میز بودم . اما ظاهراً هول شده بود و عوضی تخته پاک کن را برده بود طرف دهانش...
آقای عبدالموسوی قهر کرد و ما سه هفته هر روز دسته جمعی میرفتیم معذرت خواهی تا بخشیدمان. سال بعد هم معلممان بود. بعد هم که من در همان مدرسه معلم شدم همیشه می گفت: مدرسه ای که تو معلمش باشی شاگردش دیدنی است.... چند روز پیش یکی از همکلاسی ها خبر داد آقای عبدالموسوی دیگر بین ما نیست. یادش سبز. دلقک بازی بچه ها که می دانم تمامی ندارد. اما جای سواد و شخصیت و عشق معلمهای رفته را نمی دانم چطور پر می کنیم برای بچه هایمان و بچه هایشان. نمی دانم. حوصله معلمی و لیاقتش را که نداریم. داشته باشیم هم گزینش رد می شویم.

 Farjam ‌ | 9:02 PM 






چرا؟ یعنی واقعاً نمی دونی چرا؟ همینه دیگه! یه نصفه روز منو علاف کردی تا برم دلیل برات بیارم که چرا... پس قابل توجه همه اونایی که می خوان بدونن دقیقاً چرا:
نتایج یک تحقیق میدانی در میدان آزادی ( آمار مربوط به صبح امروز است)
موضوع تحقیق: فکر می کنی میدان آزادی چند صندوق صدقه داشته باشد؟
نتیجه تحقیق: در میدان آزادی بدون محاسبه پارک سوار و ترمینال، بیش از 85 عدد صندوق صدقه نصب شده. بدیهی است در این میدان حتی یک سطل زباله، یک نیمکت یا یک باجه تلفن عمومی وجود ندارد. باور نمی کنی؟ خوب واسه همینه هی میپرسی چرا.

 Farjam ‌ | 12:42 AM 








Wednesday, April 11, 2007

دنیای وبلاگ رو دوست دارم. قاعده ها و آدمهاش رو هم. حتی اونی که فحش میده یا مدام قربون خودش میره یا فقط نق میزنه. هر کی بخواد می نویسه و هر کی بخواد میخونه. ادبیات نوشتاری ما در موقعیت حساسی نفس کشید. ایده آل نبودنش هم برام مهم نیست. من پدیده وبلاگ رو تحسین می کنم. هر چند وبلاگ خوان حرفه ای و با حوصله ای نیستم و صفحه های محبوبم قد انگشتای یه دسته. اما جفنگ ترین وبلاگ نویس هایی که میشناسم هم کسایین که با خودشون بد می کنن نه من. شاید قدر خودشون رو نمی دونن، ولی برای بریدن گوش و جیب من نیومدن. خلاصه اینجا هم همه جورش هست. اما تو میتونی اون چند نفری رو که هیچ جور دیگه ای نمی شد پیداشون کنی رو پیدا کنی. چند نفری که نمی شد اگه پیداشون نمی کردی.وبلاگ رو دوست دارم...
نوشتن یه زن و شوهر عهد شاه وزوزک با هم توی یه صفحه کار جالب و کمی عجیبیه انگار. شاید تنها حسن این صفحه هم باشه. موندگاری این صفحه شبیه موندگاری همخونگی ماست. ما لیلی و مجنون نیستیم. هیچ کدوم از اون یکی مهمتر هم نیستیم. دو روح در یه بدن که اصلاً. علی بی غم هم هیچ وقت نبودیم. هیچ وقت شعور قربون صدقه هم رفتن رو پیدا نکردیم. خیلی وقتها اختلاف نظر و بعضی وقتها دعوا داریم. ما دو تا آدم معمولی بودیم که شانس آوردیم و یاد گرفتیم به هم اعتماد کنیم و احترام بذاریم و شک نکنیم. یاد گرفتیم با هم زندگی کنیم نه برای هم. این جا توی این وبلاگ هم دو تا آدم متفاوت شروع کردن، شاید تو بدترین شرایط و سعی کردن قاعده بازی این صفحه رو یاد بگیرن و بهش احترام بذارن و هوای همدیگه رو حتی تو دعوای و دلخوری داشته باشن. اما مثل هم ندیدن و نگفتن. چون قرار نبود.
اینا رو گفتم که یه راز بهت بگم. چند بار تو زندگی دفتر خاطرات درست کردم و سوزوندم. آدمش نبودم. اونقدر سر مگو و حس شخصی داشته ام که نخوام تا هفت پشتم بعداً گز نکرده پاره کنن و بشینن به ریشم بخندن. اما این جا سعی کردم بنویسمشون. طوری که خودم یادم بیاد و بقیه هم خیلی حوصله شون سر نره. دوست ندارم این جا از غم و غصه و بدبختیام بگم. چیزایی تقصیر تو نیست. دوست ندارم گزارش بنویسم صبح خوابیدم شب پاشدم حال ندارم خوابم میاد.... که چی؟ اگه با کسی یا کسایی حرف شخصی دارم بقیه چه گناهی کرده ان؟ ... اما آلوچه خانوم که نوشت بی خانمان شدیم دلم ریخت. این حرف اون ور خط قرمز بود. غصه ای بود که چکه کرده بود اینجا. دلخور شدم ازش. بعدش از خودم و بعدش... دیدم که چقدر باز تنبل و غرغرو و طلبکار و بی بخار شده ام. اگه نشده بودم اون جمله ها هم این جا نمی نشست. اولین بارمون که نیست. آخرین بارمون هم. پس ببخشید بلند بلند با خودمون حرف زدیم.( ضمناً عمو گیله مرد 20 کیلومتری برج سانفرسیسکو برامون یه ویلا پیدا کرده. بد نیست فقط مثکه دو تا استخر بیشتر نداره. حالا ببینیم چی میشه.) حس می کنم یه آدم کله خر و لجباز و بچه پررو دوباره داره از یه خواب طولانی بیدار میشه. پس اگه احتمالاً نگران شدید دیگه نباشید. ما میتونیم از این خونه نریم. ولی میریم. تو این خونه انگار همه چی داره عوض میشه. الان ساعت یک شبه و باربد و آلوچه خانوم خوابن. منم میرم بخوابم. شب و روز و ظهر و عصرتون بخیر.

 Farjam ‌ | 1:18 AM 








Monday, April 09, 2007

ایرانی هسته ات مبارک!

ویرایش هسته ای یک سه ضرب:

چرخه سوخت مهیاست، بیا در برویم
آمریکا منتظر ماست، بیا در برویم

شهر بی گاز نداریم، بیا در برویم
برق مجانی همین جاست، بیا در برویم

سازمان ملل ای کاش فقط می فهمید
کوپن سوخت چه زیباست، بیا در برویم

حسن تحریم همین هاست، بیا در برویم
هسته ای منتخب ماست، بیا در برویم


بنده که البته "در" هایم هنوز همان " تا" است.

 Farjam ‌ | 9:47 PM 








Saturday, April 07, 2007

از یک روزی در نیمه آبان 1379 که خیلی ناگهانی مجبور شدیم خانه قبلی رو خالی کنیم مستاجر این واحد 100متری در یک دستگاه آپارتمان تعاونی ساز واقع در مکانی زیر پونز نقشه تهران هستیم و به زندگی نسبتا روستایی بی سر و صدايمان می پردازيم. دلیل آشنایی ام با این بيابان بی آب و علف این بود که از سال آخر دبیرستان همین جا زندگی کرده بودم و در واقع اینجا همسايه هتل مامان محسوب می شدیم .
در این 6 سال این شانس رو داشتیم که هی صاحب خونه عوض شد صاحبخانه اول ما رو با خونه به بعدی فروخت و ايشان هم دو دستی ما رو تحویل صاحب خانه فعلی دادند ... ما هم ذوق زده که می تونیم به تنبلی بی حد و اندازه مان ادامه داده همزمان با کوسه های اقيانوس آرام به خواب رفته تا لنگ ظهر خرو پف کنیم و بیشتر از 5 سال متوالی از از اسباب کشی جستیم. خلاصه اوضاع به همین منوال گذشت تا ساعت 11 و 15 دقیقه ديشب که خانوم صاحبخونه زنگ زدند و فرمودند اولا آقای صاحب خونه حنجره مبارک رو جراحی کردند نمی تونند صحبت کنند و دوما خانه سازمانی مفتکی ای 15 سال ساختی که ايشان درش اقامت دارند قراره کوبیده و نوسازبشه ( !!! ) حالا آيا برای ما مقدوره تا اول تابستون تشريف ببريم يا نه ؟ ما هم گفتیم خب حالا که شما می فرمائید حتما می توانیم .
اولش حالم بد شد ! بعد فکرکردم خب این شاید یه فرصت خوب باشه که با امکان سکونت مجدد در شهربعد از6 سال و نیم ... شاید دوباره بعد از 5 سال برم سرکار و این احساس بيهودگی که مخصوصا در دوسال گذشته روی اعصابم باله می رقصه دست از سرم بر داره بلکه منم دست از پياده روی روی اعصاب ديگر اعضای خانواده برداشتم ... شاید بشه باربد رو بذاریم مهد کودک ... شاید اصلا این همون تغییریه که مدتهاست منتظرشم و باعث یک عالمه اتفاق خوب خوب بشه ... شايد این همون اولین روز از بقیه زندگی منه که هر روز منتظرشم ... و ... و ... و .... خلاصه طی اولین جلسه خانوادگی متوجه شدیم اعضای این منزل همخانگی با همه اینها صد در صد موافق هستيم و استقبال می کنیم فقط یه مشکل کوچولو وجود داره ... پول پيشمان قابل توجه نیست اصلا و ديگه اینکه مایل به پرداخت اجازه بالایی هم نیستیم عوضش اصرار به سکونت در منطقه خاصی نداریم فقط تاحالا شرق تهران نبودیم و ترجیح می دیم که نریم و دیگه اینکه خونه دوخوابه میخواهیم چون خرت و پرت های ما و باربد دو تا اتاق مجزا لازم داره اينها اولویت های اوله در مرحله بعد هر چی بزرگتر طبيعتا بهتر! می دونم کمی رومون زياده حالا ببینم شما که اینهمه به ما لطف دارین جایی برای دو نفر و نصفی ساکنین باغ آلوچه سراغ دارین یا نه ؟ شوخی نمی کنم کاملا ماجرا جدیه . لطفا اگه جایی رو سراغ دارین خبرم کنید وبه آدرس aloocheh@gmail.com ای میل بزنید .

 آلوچه خانوم | 6:48 PM 








Friday, April 06, 2007

این شعار ساخته جناب باربد است. ایشان در حالی که غرق ماشین سواری در اتاقشان بودند این شعار را زمزمه می فرمودند. یه وجبی پوز ما رو زد. من که رسماً اعلام می کنم کم آوردم:

انرژی سوخته ای ، حق مسلح ماست!

 Farjam ‌ | 4:31 AM 








Thursday, April 05, 2007

قابل توجه ملوان زبل:

به اطلاع می رساند پس از اولین دوره موفقیت آمیز نوروزی، تور تابستانی متجاوزین نیز برگزار خواهد شد.
زمان: دوم تیر تا دوم مهر.
مکان: یه قدم از هر طرف شد بیا تو.
پذیرایی: به صرف جوجه کباب و نون و پنیر و کت شلوار ایکات همراه با فیلمبرداری و میکس رایگان.
خدمات ویژه: سنت شدن برای برادران و صیغه ویژه خواهران. شرکت کنندگان پس از پایان دوره به عنوان هدیه و در بسته بندی شکیل با روبان به والدین محترمشان عودت داده خواهند شد. لطفا قلم و کاغذ و پاکت نامه به تعداد کافی همراه داشته باشید. کسانی که ادای مستر بین را بهتر درآورند در اولویت قرار خواهند داشت.
با تشکر

 Farjam ‌ | 3:52 PM 








Tuesday, April 03, 2007

این چند خط حاصل تلاشی است روی یک ملودی شش و هشت. گمان نکنم نیازی به شنیدن آن ملودی باشد برای تشخیص افتضاحی که بار آورده ام. آخر آدمی که این روزها سرش بازار مسگرهاست را چه به این حرفها. خدا تا ابد صنعت وزین قر کمر را از شر وجود من مصون بدارد. الهی امین!

ما مدعیان فتح خورشیدیم
جادو زده فروغ جاویدیم

در خواب و خیال صبح بی خورشید
بر فاجعه فاتحانه خندیدیم

شمعیم و به شب شعله نمی بخشیم
ابریم و بریدیم و نباریدیم

بر وحشت شب شعله شبیخون زد
تاریک شدیم و سایه تابیدیم

ایمان به خدای کینه آوردیم
ما از بت خود ساخته ترسیدیم

ترسیده به جنگ تن به تن رفتیم
مردانه نمردیم و نجنگیدیم

از شعر و شعور و عشق بی وقفه
گفتیم و شنیدیم و نفهمیدیم

پندار و کلام و کارمان بد شد
بیهوده ز روزگار نالیدیم

در خاطرمان چرا نمی ماند
کی خام شدیم و کی خروشیدیم؟

ویرانه ما وطن نخواهد شد
تا سنگ فروش تخت جمشیدیم

 Farjam ‌ | 9:29 PM 








Monday, April 02, 2007

فاصله بین شب یلدا تا شب عید رو واقعا نفهمیدم چطور گذشت . يادمه شب یلدا هم فکر می کردم از اول پائيز تا اون شب رو حالی ام نشده بود چطور گذشته ... اول پائيز فکر می کردم نیم سال اول چرا اینقدر زود گذشت ؟
از شب عيد تا الان این 13 روز رو اصلا فهمیدين چطور گذشت ؟
چرا روزها این ريختيه ؟ ... هر چی فکر می کنم در سالی که گذشت هيچ کار مهمی نکردم دريغ از يک قدم مورچه ای رو به جلو ! از همين الان هم جو ورود به 35 سالگی در مهر ماهی که تو راهه اينجانب رو شديدا اخذ نموده ... 35 ساله نمی شم ها ! مهرماه که بياد 34 سالم تموم می شه ! ... ای بابا ! يک وقت دیدی جنگ شد دغدغه های ما هم ريخت و قيافه اش عوض شد.
طبق مشاهدات سر شب ما امت هميشه در صحنه از جمله خودمون بی خيال هرچی ملوان انگليسی مو بور چشم چپ و هسته و غيره و ذالک در حالی که به آقای کارگر مرغ فروشی سفارش میکردند مرغهاشون رو با استخوان جوجه کبابی کنه دنبال رشته آشی , کشک و کاهو و سکنجبين, و بيشتر از احتمال وقوع هرجنگی نگران بارش باران در روز سيزدهم سال بودند ما به روح زندگی اين ملت مخصوصا وقتی پای ضيافت شکمی وسطه آفرين گفتيم در حالی که به قطعات با استخوان مرغ رنگ زغفران و بوی فلفل سياه و سبز و پياز و آبليمو می افزوديم جای اين رفيق سبک وزنمان رو خالی کرده جز بدهی های سالی که گذشت یک فروند جوجه کباب آلوچه پز به ايشان رو بار ديگر به خودمان يادآوری کرده قدری شرمنده و مقدار زيادی دلمون تنگ شد براشون .

آهنگ عيدانه رو برداشتم عوضش این ترانه تيتراژ سريال " ترش و شيرين" رو سيزده بدارنه براتون اینجا می ذارم برای دانلود. سريال مزخرفيه ولی من تيتراژشو دوست دارم, درواقع خوندن " محسن نامجو" رو دوست می دارم غیر از این هم ازشون قبلا فقط "جبر جغرافیا" رو از طريق قاصدک* شنیدم با همين دوتا ترانه يک مرتبه متوجه شدم به شدت طرفدار این آقای "محسن نامجو " هستم و بی صبرانه منتظر نمايشگاه کتاب امسالم که همزمان باهاش گويا آلبومشون منشر می شه .

ترانه تيتراژ " ترش و شيرين"
شعر : نيلوفر لاری پور
خواننده محسن نامجو


*پی نوشت : لینکهام دچار مرگ مغزی شده اند انگاری . فعلا برای دانلود تيتراژ " ترش و شيرين " از آدرس زير استفاده کنید تا ببنيم این باز چه مرگش شده .
www.alucheh.persiangig.com/audio/Namju.wma

 آلوچه خانوم | 2:34 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?