آلوچه خانوم

 






Monday, February 25, 2008

فکر میکنید من بتونم بیدار بمونم تا پخش زنده ی اسکار رو ببینم ؟ از صبح با باربد مریض کم حوصله بیرون از خونه بودم تا همین نیم ساعت پیش !... برای تنوع این وسط محبور شدم با مامانم برم وزرا تا برای خواهرم مانتو ببریم با تعهد درش بیاریم ... مانتوش کوتاه بود گویا ! اونجا یک عالمه پسر دیدیم که جرمشون این بود که موهاشون مثل موهای باربد توی همین عکس کنار صفحه بود . از مامانم می پرسیدم که به نظرش باربد رو هم اگه با این قیافه بیرون باشه می گیرند ؟ البته مامانم فکر کرد برای پرت کردن حواسش دارم مزه پرانی میکنم ولی من کاملا جدی سوال میکردم ... با اتفاقاتی که اونجا در جریان بود اصلا همچین چیزی بعید نیست باورکنید
حالا فکر میکنید من بیدار می مونم ؟ تازه قراره زنگ بزنم سلماز رو هم بیدار کنم . همین الان یادم اومد که سال گذشته هم باربد شب اسکار به شدت مریض بود و تب داشت .
هنوز خیلی از فیلم های اسکار رو ندیدم ... "جونو" رو دیدم "پرسپولیس ", "رتتویی" , "تاوان" یا "کفاره" . دو هفته با خودم کلنجار رفتم دست آخر نتونستم "الیزابت" رو ببینم حتی کلایو اوئن محبوبم نتونست باعث بشه حاضر به تحمل کیت بلانچت بشم . اه ... اه .... اه ...
فیلم هایی رو که دیدم همه شون رو دوست داشتم گرچه که هیچ ربطی به هم ندارند ... "رتتویی" رو خیلی دوست داشتم ولی عمیقا امشب برای مرجان ساتراپی آرزوی موفقیت میکنم ! هر چند خیلی بعید به نظر می رسه "پرسپولیس" بتونه از "رتتویی" جلو بزنه
فکر کنید اگه واقعا مرجان ساتراپی اسکار رو بگیره فردا توی اخبار اینجا اعلام میکنه استکبار جهانی از اونجایی که بدجائی اش بابت بسته شدن پرونده هسته ای ایران سوخته ! به فیلم سراسر دروغ پرسپولیس اسکار اهدا کرد ... فقط یک سوال بی ربط دارم واقعا این پرونده بسته شده و یعنی همه چی تموم ؟ یا اینکه شورای امنیت در حال صدور قطعنامه جدیده ؟ قطعنامه و پرونده و اینا به کنار ! جدا سراسر دروغ ؟ اگر به نظرشون پرسپولیس سراسر دروغه آدم دوست داره وارد مباحث متافیزیک شده نظر ایشان رو درمورد اعتقادشون به روح بدونه !
داشتم در مورد فیلم ها می گفتم "کفاره" خوب بود ... ریتم خاصی داشت . آدمو درگیر موقعیت میکرد . انگاری بار اون عذاب وجدان روی شانه های تو وقتی فیلم رو تماشا میکردی سنگینی می کرد... خیلی بهتر از کار قبلی کارگردانش یعنی "غرور و تعصب بود" . البته به نظر من !
"جونو" علی رغم مشکل خیلی جدی و مزخرفی که درگیرشه سرخوشی خوشایندی داره ! خوشت می یاد و می بینی قصه با همین سرخوشی کودکانه در کمال ناباوری تا آخر پیش می ره ... دیدنش برای پدر و مادرهای اینجا شدیدا توصیه می شه که عزیزان من ببینید ... هیچ اتفاق خاصی نیفتاده ... هیچ کجای زمین به آسمون نمی رسه یا بالعکس ... بچه گه نخورد که !؟ ببینید چقدر راحت می شه مثل آدم رفتار کرد !
به نظر می یاد من خیلی خوابم می یاد ... بی ادب شدم به قول باربد حرفهای بد می زنم . می رم یک قهوه توپس برای خودم بچاقم . بقیه فیلم ها رو هم هر وقت دیدم نظرات گوهر بارم رو باشما در میون میذارم

راستی هی می خوام اینو بنویسم اینجا نمی شه ! برخلاف انتظارم خیلی زیاد از فیلم" بادبادک باز" خوشم اومد ... کتابش رو دوست نداشتم! تلخی بیش از حدش آزارم می داد ... طولانی بود دست کم می شد دویست صفحه ازش کم کنی بدون اینکه به قصه صدمه بزنی ! تحمل خودکشی آخر قصه رو دیگه اصلا نداشتم ... چقدر خوب بود که اینها توی فیلم تعدیل شد و اون خودکشی حذف شده بود. کارگردان خدارو شکر اینو فهمیده بود که بلاهایی که سر اون بچه اومده برای اینکه تبدیل به موجود گوشه گیر و ساکتی بشه که دیدیم کفایت میکنه لازم نیست بلای دیگه ای سرش بیاد.
صفای فیلم رو دوست داشتم . رفاقت و وفاداری شون رو ! مظلومیت آدم هایی که به اجبار کوچیدند دلمو ریش میکرد ... غربت غریبشون حتی در شاد ترین لحظاتشون مثل عروسی درگیرت میکنه . شاید تاثیر فارسی زبان بودنشون بود که اینطور منو تحت تاثیر قرار داد . همایون ارشادی اش رو هم خیلی دوست داشتم ... صحنه ای که توی اون بار لیوانش رو بلند میکنه میگه Fuck the Russia کلی خندیدم.

* پی نوشت پست پائینی : اگه درست نگاه کنید من نوشتم سنتوری رودوست داشتم ولی بهم نچسبید و بعد دلایلش رو توضیح دادم

* پی نوشت بعد از ضایع شدگی : الان ساعت 5.5 صبحه و تصویر One TV ما از چیزی نزدیک به یک ساعت پیش یعنی نیم ساعت مونده به شروع مراسم اصلی پریده :( حیف شد ! از مجری امسال خوشم می اومد ... امیدوارم بشه تکرارش رو دید ! به هر حال تا این لحظه مثل اینکه "رتتویی" همونطور که انتظار می رفت اسکار بهترین انیمشن رو گرفته ! باربد که نیم ساعتی می شه بیدار شده از شنیدن این خبر مسرت بخش از CNN برای اولین بار از سر شب به روی من لبخند زد .

 آلوچه خانوم | 12:08 AM 








Friday, February 22, 2008

علی سنتوری

ممنونم از همه شماهایی که یادم کردین و به محض این که فیلم رفت روی اینترنت لینک دانلودش رو برام گذاشتید . مرسی تلخون بانو که وسط اون بعد از ظهر نحس با فیلم سرو کله ات پیدا شد اینورا . قول می دم پول بلیط خودم و مامان و باربد رو به شماره حساب یاد شده واریز کنم . می دونم اینکار نه جلوی کسی رو میگیره که قاچاق میکنه نه جلوی کسی رو میگیره که فیلم رو توقیف میکنه ... اما مطمئنم اگه مبلغی که جمع می شه رقم قابل توجهی باشه حداقل حال کسی رو که توقیف میکنه میگیره !

و اما فیلم :
فکر میکنم بزرگی اشتیاق من اندازه دو سال انتظار تماشای فیلم شده بود ! از وقتی که توی صفحه ی رویدادهای مجله فیلم خونده بودم" مهرجویی علی سنتوری را جلوی دوربین می برد ." میخوام راستشو بگم ... فیلم رو دوست داشتم ولی بهم نچسبید ... فیلم قدر یک فیلم مهرجویی بهم نچسبید . نمی دونم چه اتفاقی اخیرا توی کارهای مهرجویی می افته که اینطور می شه.. یک جور شلختگی که گاهی مثل "مهمان مامان" وقتی جزئی از کلیت ماجرای روی پرده می شه اتفاقا به کار کمک هم میکنه ! اما گاهی مثل "سنتوری" وا می مونی که چه خبر می شه که اینطوری می شه ! کارگردان مورد علاقه ام پیر شده ؟ ... زیادی همه چیز رو به محمد رضا شریفی نیا می سپره و خودش بالای سر همه مراحل کار نیست ؟ ... نبود ژیلا مهرجویی اینقدر همه چیز رو تحت شعاع قرار میده؟ ... شاید هم من پیر شدم و اون زن جوان احساساتی سابق نیستم . من نمی دونم چی می شه که اینطور می شه ولی اتفاقی این وسط افتاده ... یک عالمه سکانس واقعاخوب این وسط درست به هم وصل نشدن طوری که تاثیرشون رو از دست می دادند ... یک جور آشفتگی که منو کلافه کرده بود ...
دلم برای علی می سوخت ولی نمی تونستم باهاش همدلی کنم ! هانیه رو نه دوست داشتم نه قبولش داشتم - حتی بازی گلشیفته روی اعصابم بود - ولی به هانیه حق میدادم که از علی کنار بکشه . کدوم یکی از شماها می تونستین عاشق اون علی شده باشید و با این علی باقی بمونید ؟
یادمه یک زمانی مطمئن بودم اگر "مهشید امیر سلیمانی" بودم کنار حمید هامون می موندم الان بعد از 16 سال شاید باز هم دلیل کافی برای ترک حمید هامون پیدا نمی کنم ... کسی بود که بانو رو نفهمه و به "محمود" حق بده ؟ ... کسی هست که مطمئن باشه تصمیم آخر سارا برای ترک "حسام" درست ترین تصمیمش توی تمام فیلم نبوده ؟ ... هیچکدوم از شماها می تونید با لیلا همدلی نکنید و به "رضا" حق بدین ؟ حتی اگه لیلا بزور می بردش خواستگاری ! انتظار نداشتین جلوی همه وایسته و بگه نمی خوام اینکارو نمی کنم ؟ یا حتی بمانی که اینهمه با همه کارهای مهرجویی فرق داشت ! کسی هست که "بمانی" رو دیده باشه و باهاش همدلی نکرده باشه ؟
نمی دونم اشکال از کجای سنتوری بود ؟ شاید واقعا علی سنتوری آدم خیلی خاصی نبود . شاید قرار بود باشه ولی در نیومد ... شاید قرار بود ما دوتا آدم خیلی معمولی ولی دوست داشتنی رو توی این چالش ببینیم ... شاید فقط قرار بود دوست داشتنشون خیلی خاص در بیاد که اگه نظر منو می خواهید در نیومد ... عمق نداشت . شاید مشکل از منه که وقتی اسم کارگردان فیلم مهرجوییه منتظر آدمی هستم که گوشه های خودمو توش پیدا کنم ! شاید اصلا واقعا پیر شدم !
گلشیفته ی این فیلم رو ترجیح میدم فراموش کنم ... کماکان به نظر من میم "درخت گلابی" اصلا یک چیز دیگه است همینطور گلشیفته ی "اشک سرما" حتی "بوتیک "! من "میم مثل مادر" رو ندیدم نمی خوام هم ببینم! شاید شاهکار گلشیفته رو ندیدم و دارم همینطوری برای خودم قضاوت می کنم ولی به هر حال جنس بازی گلشیفته فرق کرده من این تفاوت رو دوست ندارم ! رادان خوب بود ولی فقط خوب بود خارق العاده نبود .
تاثیر گذار ترین سکانس وقتی بود که پدر "مسعود رایگان" سر زده وارد خونه علی می شه و مجبور می شه به پسرش توی تزریق مخدر کمک کنه ... شاید تنها صحنه ای بود که من عمیقا از ته دل ناراحت شدم .
فردای اون شبی که فیلم رو دیدم یکبار دیگه وقتی خونه تنها بودم نشستم و در سکوت و آرامش کامل, فیلم رو دیدم ! با همون حس شب قبل از پای مونیتور پا شدم ! و از اون روز تا الان می شه 4 روز که دارم فکر میکنم و نوشتن این پست رو به تعویق می اندازم . به شدت دلم میخواد بشینم یک بار دیگه هامون , بانو , درخت گلابی و لیلا رو ببینیم

 آلوچه خانوم | 11:27 PM 








Wednesday, February 20, 2008

خب تا جایی که من نگاه کردم به دعوت فرجام هنوز کسی جوابی مثل اینکه همه میخوان فکر کنند حسابی . به همین خاطر با حالی نزار و فین فینی و یه عالمه چیز دیگه که خدا نصیب هیچکدومتون نکنه من پستم رو می نویسم و هفت نفرمو دعوت میکنم بلکه این بازی گسترش پیدا کنه ! بگذریم که اگه من بودم و قرار بود یک بازی راه بندازم ! بازی هفت دیالوگ فراموش نشدنی سینمایی رو انتخاب میکردم .
در ضمن تاریخ تولد فرهاد مهراد 29 دی ماه بوده که گذشته فکر میکنم آقای همخونه طبق معمول قصد شوخی داشتند با خودشون صحبت میکردم گفتند بنویسم هر کی میخواد خودش بازی کنه چهاردهم اسفند ماه بنویسه !

بدون ترتیب

" تا آینه رفتم که بگیرم خبر ازخود
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم به تو بر میخورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسی نیست "
شاعر : نمی دوم - صدا : ابی

" تن تو کو
تن صمیمی تو کو
تنی که جون پناه من نبود
عطوفت تن تکیده ی تو کو
تنی که تکیه گاه من نبود"
شاعر : جنتی عطایی - صدا : ابی

" از بوی تو چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش تا بوی تو بگیرم "
شاعر : نمی دونم - صدا : فرامرز اصلانی

این یکی با آقای همخونه مشترکه ولی من اگه قرار باشه انتخاب کنم اینجاشو ترجیح می دم
" دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلا
که میخواد عاشق که شد , پا روی دنیا بذاره "
شاعر : حسین منزوی - صدا: محمد نوری

این یکی شاید خیلی زنانه است شاید باید همه اش رو بنویسم به هر حال خوشگل ترین قسمتشو می نویسم
" ماه پیشونی تو قصه
فکر بیداری تو خواب
خورشید هفت آسمون نیست "
شاعر : ایرج جنتی عطایی - صدا : گوگوش

" تو ای نایاب , ای ناب
مرا دریاب ! دریاب
منم بی نام, بی بام
مرا دریاب تا خواب
مرا دریاب مستانه
مرا دریاب تا خانه
مراقب باش تا بوسه
مرا دریاب بر شانه "
شعر و صدا : شهریار قنبری

این یکی ایرونی نیست من همیشه افسوس میخورم چرا همچین مفهمومی توی موسیقی پاپ ما کار نمی شه !
Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we choose
We'd fight and never lose
For we were young and sure to have our way.
by : Marry Hopkin


جفنگترین ها خیلی وقت لازم داره فعلا این سه تا رو داشته باشید تا بقیه اش
دوست داشتنی ترین جفنگ دنیا که قبلا گذاشتمش توی وبلاگ
" وای تو کجایی بهار آمده
چشم های نرگس خمار آمده "
صدا : صادق نجوکی
البته این یه ورژن دیگه هم داره که میگه " وای تو کجایی که مهتاب شده , تا تو بیایی دلم آب شده ! "

" اگه تو از بری
زبون زرگری ! "
شماعی زاده

" سینیوریتا ! نترس از عاشق شدن
بیا اون با من ! "
فکر می کنم مریم حیدرزاد ه با صدای کامران و هومن

و دیگه اینکه فرجام جان خودمو کشتم تا بلکه توی لیست هفت تای اولم ننویسم " کمک کن نمیرم " و اما هفت نفری که من دعوت میکنم مامان و بابای نی نی باغ شبدر نه به خاطر اینکه به این بهانه به وبلاگنویسی برشون گردونم بلکه می دونم انتخابهاشون حرف نداره ! دایی علی کله پز , مهروش بانوی ساروی کیجا , تلخون بانو , نگار سبک وزن , خسرو نقیبی و این *قاصدک که معلوم نیست باد کجا بردش خبری ازش نیست - دونقطه دی ! -

 آلوچه خانوم | 11:59 AM 








Monday, February 18, 2008

اختراع یک بازی نوین وبلاگی - ببخشید که طولانی است!
به نظرمی آید بازی های وبلاگی کم کم کارشان دارد به لوس بازی می کشد. پس طبیعی است که من هم دست به کار شوم و یک بازی وبلاگی راه بیاندازم.
نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمله ای از یک ترانه برایتان قله آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید.
قوانین بازی:
اولاً عدد مقدس من هفت است نه پنج. پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده را انتخاب کنید. ترانه ها می توانند قدیمی یا جدید، اصیل یا پاپ، داخلی یا خارجی باشند. اگر اسم ترانه سرا را نمی دانید نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان چیست. فرقی نمی کند برای انتخاب عجله کنید یا نکنید، چون در هر صورت آخرش از تکه هایی که یادتان رفته پشیمان می شوید. تکه ترانه های شما می تواند تکه های یک ترانه باشد. کارتان که تمام شد 7 نفر را دعوت کنید.

چیت بازی:
بازی بدون تقلب تقریباً بازی نیست. برای اینکه اهالی وبلاگستان طبق معمول این بازی ها به گوینده و شنونده تقسیم نشوند، هر وبلاگ نویسی که دوست داشت بازی کند و دعوت نشده بود می تواند روز تولد فرهاد مهراد مهمان افتخاری این بازی باشد به دو شرط: 1- کسی را دعوت نکند. 2- روز تولد فرهاد را بلد باشد.
کسانی که دوست داشته باشند می توانند به جای قشنگ ترین، جفنگترین ها را بازی کنند یا اگر حال کردند هر دو را. جفنگترین هایی که کهیر می زنید وقت شنیدنشان یا شاید دوستاشان دارید.
اما قشنگترین های من خیلی زیادند و همه فارسی، اما با این 7 تکه تقریباً در هر وضعیتی می توانید اشکم در آورید، بدون ترتیب و شماره:
1-سقف :
سقفمون افسوس و افسوس! تن ابر آسمونه
یه افق یه بی نهایت، کمترین فاصله مونه
(سقف- ایرج جنتی عطایی- با صدای فرهاد)

2-تلخ ترین خاطره دنیا:
مرا در اوج می خواهی، تماشا کن! تماشا کن!
دروغین بودم از دیروز، مرا امروز حاشا کن!
(نیستی - اردلان سرفراز- با صدای داریوش)

3-یک عالمه دریغ:
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
(کودکانه- شهیار قنبری- با صدای فرهاد)

4-حیف ترین حذف:
تو دلت بوسه می خواد، من می دونم، اما لبت
سر هر جمله دلش می خواد یه اما بذاره
(هر بار این جمله جادویی حسین منزوی را در اجرای جدید محمد نوری از رادیو نمی شنوم...)

5-یادتان هست حتماً:
رازقی پرپر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست
ما نشستیم و تماشا کردیم
(رازقی- ایرج جنتی عطایی- با صدای داریوش)

6-....
منو از تنم بگیری
تو ترانه هام می مونم
(مثل باد سرد پاییز را هدیه برای سرطانش نوشت و هایده خواند تا ماندنی این ترانه شوند)

7-تمام این قصه:
من به فکر خستگی های پر پرنده هام
تو بزن! تبر بزن....
(درخت – ایرج جنتی عطایی – با صدای ابی)

و چقدر ترانه ماند و 7 تای من تمام شد. بر باعث بانی بازیش لعنت!

و اما جفنگ ترین های آقای همخونه. اینها قسمتی از کهیرهای من هستند، باور کنید رقابت در این رشته بسیار نفس گیر و نزدیک است. لذا از کته گوری رپ فارس کلاً صرفنظر می کنم و جوایزم را گوز(Goes) می کنم تو (to):

1- ترانه ای برای تغار: ( گمانم از مهدی مقدم)
ته تغاری تو والله – دل می بری هوارتا

2- آموزش ترانه سرایی: (کامران و هومن)
سهراب سپهری شاملو، حافظ و سعدی می خونم( آنگاه) گوشی رو برمی دارم و یه زنگ به مریم می زنم

3- تبلیغ بخاری: ( آرش)
آره آره بهاره! می یام پیشت دوباره! آرش بی تو سردمه! ای عشق من!

4- تاثیر آب خلیج! بر بویایی یک هنرمند وطن پرست: ( دبی دبی – اسی)
رفتیم دبی،چه جایی بود! جاتون خالی، صفایی بود! تو کوچه هاش خیابوناش، عطر گل اقاقی بود!! ( فکر کن! تو دبی!) آب خلیج! آب وطن! دریاش عجب دریایی بود!

5- آموزش پیاده روی: ( بویز)
به قلب خستم انگار- عاشق بودن گناهه – یه روزی روزگاری – روم از این زندگی – حالا – بی قرارم ( نمی دونم چی) – چشم انتظارم ( دوباره نمی دونم چی)

6- حفظ اصالت: ( استاد سوزان روشن- سراینده اشعار بی قافیه و وزن و معنی)
چقده تو بی حیایی – چقده تو ناقلایی – دستو بکش از رو پام – خودتو نزن به اون راه – میدونی که من اصیلم – دختر ایرونیم

7- ترانه محبوب من بعد از حذف بیت بوسه حسین منزوی( افشین)
هول هولکی یه ماچ داد- چه جور بگم بد جوری – مست و پاتیل شد دلم – باغت آباد انگوری ...یه ماچ داد بابا دمش گرم! دمش گرم!

و اما 7 دعوت نامه من برای آلوچه خانوم ، لیلی نیکو نظر ، خاله مینو ، سرزمین رویایی ، ویولت ، مازیار و نارنج است. باز هم ببخشید که طولانی شد.

 Farjam ‌ | 9:09 PM 








Sunday, February 17, 2008

به ندای لیلی جان نیکو نظر لبیک گفته با رو کردن کتابهای نیمه کاره و نخوانده قدری آبروی خودمان را می بریم و احساساتتان را درک خواهیم کرد که در پایان پست از گذاشتن کامنت " عجب آلوچه خانوم مزخرفی ! " بزرگوارانه صرفنظر میکنید
- من بچه بودم کسی منو با کتابهای تن تن آشنا نکرد بعدتر ها آقای همخونه سعی کرد حالیم کند که قشنگند , ولی قبول کنید 24 سالگی سن جالبی برای این آشنایی نبود چند سال پیش سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم, نتونستم ! شرمنده ... من عوضش بچه که بود 1500 بار "مادر" , " کلاس پرنده ", " پولینا چشم چراغ کوهپایه" , " موج بزرگ " و از همه مهمتر "کودک سرباز دریا" رو خوندم . آخرین بار ماه پنجم یا ششم بارداری همه اینها رو دوباره خریدم و خوندمشون
- در نوجوانی "دزیره " رو بعد از سه صفحه کنار گذاشتم و دیگه هیچوقت نخوندم
- چهار سال پیش این موقع زمانی که کاری جز شیر دادن و پوشک عوض کردن نمی کردم از فرجام خواستم برام چند تا کتاب بگیره ! دوتا کتاب از "احمد محمود " گرفت که هیچکدوم از صفحه ی سوم جلوتر نرفت . هیچی از "احمد محمود" نخوندم
- باورتون می شه " کوری" رو نتونستم بخونم ... نمی دونم چرا برای من هیچ جذابیتی نداشت
- در دو سال گذشته چندتایی از کادوهای تولدم با مشورت با خودم کتابهای "ویرجینا ولف" بودند ... آقا من اصلا با نوشته های این زن ارتباط برقرار نمی کنم نمی دونم مشکل از ترجمه شونه یا نه ! از گفتن این یکی واقعا خجالت می کشیدم ولی نشده خب !
- طبعا "صد سال تنهایی" رو نتونستم بیشتر از چند صفحه جلو برم, این یکی رو انصافا خیلی سعی کردم ولی نشد
- از این موجهایی که یوهو مد میشه مثل کتابهای اون آقاهه که کیمیاگر رو نوشته و من به زحمت واقعا به زحمت " کنار رودخانه پیدرا گریه کردم " یه همچین چیزی رو با مشقت فراوان تموم کردم و دیگه هیچکدومشون رو اصلا دست نگرفتم! اینکه مردم چطور اینقدر تحت تاثیراین آقا قرار گرفتند رو, نفهمیدم .
داشتم میگفتم از این چیزهایی که یوهو مد میشه کتابهای " کندرا" رو واقعا دوست داشتم - مخصوصا " جاودانگی " و " والس خداحافظی " - و "هرمان هسه " رو . فکر میکنم خواندن کتابهای "هسه" تحت تاثیر فیلم "هامون "بود ولی راستش حتی تحت تاثیر همین هامون هم نتونستم کتاب " ترس و لرز " کی یر که گارد رو تموم کنم
- عاشق داستانهای "گلی ترقی" ام شاید چند تایی شون رو دست کم 300 بار خوندم ولی به طرز شرم آوری حوصله خوندن "خواب زمستانی" اش رو ندارم
- هیچکدوم از کتابهای دانشگاهی ام رو هیچگاه به نیمه هم نرسوندم
- بکشیدم از این کتابهای مثبت اندیشی, مثبت درمانی, مثبت تپانی و از این جور چیزها نمی تونم بخونم , خوندنشون برام بی معنیه. من از روی کتاب حتی نمی تونم آشپزی کنم چه برسه به زندگی !
- همین الان " پیکر فرهاد " عباس معروفی و آخرین اثر ابوتراب خسروی نصفه کاره مونده و اصلا پیش نمی ره! - نگاه کردم این کتاب ابوتراب خسروی توی کتابخونه نبود میخواستم اسمشو بنویسم , مهروش پیش تو نیست ؟


اما یک تجربه جالب دارم 14 مهر 1369 یکی از دوستای دبیرستانم بهم "سمفونی مردگان" عباس معروفی رو بهم کادوی تولد داد ! به دفعات تا صفحه 18 گاهی تا 33 رو خوندم اما بازم گذاشتم کنار تا اینکه یک روزی فکر میکنم تابستون 71 شروع کردم و زمین نذاشتمش تا تموم شد و بعد از اون باید بگم حساب دفعاتی که سمفونی مردگان رو در زندگی خوندم از دستم در رفته !
و طبعا هر وقت فرجام هری پاتر خوانی رو به مناسبتهایی که گفت شروع می کنه منم با فاصله یک کتاب پشت سرش شروع می کنم .
از خوندن چندباره کتابهای نیکولا کوچولو مخصوصا اون 4 - 5 جلدی که اول در اومد خسته نمی شم

و اعتراف دردناک اینجاست : متاسفانه چند وقتیه هیچی نمی خونم ! یعنی به خودم اومد دیدم تنها پای اینترنت مطلب میخونم اونهم بیشتر همین وبلاگها رو ! خیلی بده ! اگه یک وقت دیدین یه وقتی رفتم پیدام نشد علت همینه . احساس می کنم ذهن آدم بیش از حد ساده پسند می شه ؛ یا حداقل من الان این طوری شدم

 آلوچه خانوم | 12:55 PM 








Friday, February 15, 2008

وقتی لیلی جان نیکونظر یک کاری بخواهد، طبیعی است که انجامش می دهم، حتی اگر آن کار شرکت در بازی وبلاگی باشد.
کتابهای نیمه تمام من

هم طبیعی است و هم اظهر من الشمس که 158 واحد کتاب های مهندسی شیمی را نیمه تمام رها کرده ام. البته به جز آن چند کتابی که اصلاً هیچ وقت لایشان را هم باز نکرده ام. به کوری چشم بخیل و حسود الان نه تنها درس را تمام کرده ام، بلکه به عنوان یک مهندس شیمی موفق مشغول کارم و به عبارتی دنیا رو ببین چه فیسه، خر چسونه رئیسه.
1984 جرج ارول. هر بار قلعه حیوانات را می خوانم، یعنی سالی یکی دوبار جو برم می دارد و می روم سراغ 1984. هنوز بعد از بیست و دو سه بار تلاش صفحه دوم را نخوانده ام. گمانم مربوط به ترجمه مزخرفش باشد.
دروغ چرا. صد سال تنهایی را هر بار برمی دارم و چند صفحه می خوانم و می گذارم کنار تا چند وقت که دوباره برگردم و چند صفحه دیگر بخوانم و گمانم باید صد سال عمر کنم تا تمام شود. این البته نه چیزی از ارزشهای نوبل ادبیات کم می کند نه مارکز نه صد سال تنهایی.
کتابهای جبران خلیل جبران را بلد نیستم تمام کنم. حتی اگر یک صفحه باشد.

اما کتابهای هزار بار خوانده:
اصولاً آقای همخونه در کودکی اسمش آقای مطالعه بوده و کتاب جزو اعضای بدنش محسوب می شده.از آن دسته آدمهایی هستم که هیچ وقت شام دیشب یادشان نیست و اگر چشمم را ببندم عمراً یادم نمی آید چه لباسی پوشیده ام. بنابراین هر چند وقت یک بار می توانم کتاب هایی را که دوست دارم طوری بخوانم انگار نه انگار که هزار بار خوانده ام. شاهکارهایم اینها هستند:
کتابهای عزیزنسین را تا 11 سالگی صد و پنجاه بار خواندم.
سری کتابهای کودک چپ نویسهای اوایل انقلاب شامل صمد و درویشیان و قدسی قاضی نور و .... را هنوز تقریباً خط به خط حفظم.
شاهنامه را سه ماه مانده به کنکور شروع کردم و تا شب کنکور دوبار از اول تا آخر کامل خواندم. لازم به ذکر است که کنکور قبول شدم.
سالی دوبار سری کامل کتابهای بیضایی را دوره می کنم.
هری پاتر را هر بار که فیلم یا کتاب جدیدش در راه باشند از اول شروع می کنم و دوباره می خوانم.
با حافظ هر چند وقت یک بار فال می گیرم و از آنجا تا آخرین غزل یک دور کامل می زنم و ملنگ می شوم.

من کسی رو دعوت نمی کنم. عوضش در پست بعدی یه بازی جدید راه می ندازم که گمونم بد نباشه.

پی نوشت عجیب ولی واقعی: همین الان شبکه 3 سیما مشغول نمایش محبوب ترین فیلم زندگی من یعنی روزی روزگاری در آمریکاست!! تا اینجا که یک ساعت اول فیلم در ده دقیقه خلاصه شده و دبورا و پگی رفته اند گل بچینند. احتمالاً مدت نمایش فیلم 54 دقیقه خواهد بود. پیشنهاد می کنم هر هفته این ساعت شبکه 3 را چک کنید بعید نیست مثلاً هفته آینده غریزه اصلی را به مدت 4 دقیقه نمایش بدهند. ولی به هر صورت وای که من مرده آهنگ این فیلمم و بقیه چیزاش.

یک متلک خطاب به آلوچه خانوم: رفیق شفیق قدیمی! بنده سنتوری که سهله، لبه پرتگاه هم دانلود بشه وقتی کارگردانش راضی به دیدن من نیست "نه می بی نه مش!" به قول حافظ عشق بازان چنین مستحق هجرانند. دال بده حالا!

 Farjam ‌ | 11:52 PM 








Tuesday, February 12, 2008

دوست داشتم الان ترانه "نرسیدن"م را اینجا می گذاشتم. اما چه فایده، از آن نوشته های لنگی است که بدون موسیقی سر و ته ندار می شود و اجرای قابل شنیدنی هم ندارد:
نام شعر: نرسیدن

شاعر: ابو باربد شهرکی – قرن 14

هوس با ... تو پریدن
یه سفر تا ... نرسیدن
نذر بی تو .... پر کشیدن
...
درد رسیدن .... تیر جنونه
اسیر دست..... تو بی کمونه
...

معنی شعر:
گاهی آن قدر زندگی می کنی تا از روزگاری که می خواهی و نداری بگذری و برسی به روزهایی که داری و نمی خواهی. خوش به حال کسی که نمی فهمد هیچ چیز زیادش خوب نیست، حتی زندگی.
اگر به نظرتان بی سر و ته و بی معنی آمد، باور کنید بزرگترین آرزویم این است که جای شما باشم.

 Farjam ‌ | 7:41 PM 








Saturday, February 09, 2008

نمی دانم ما خیلی بزرگ شده ایم یا جشنواره خیلی کوچک شده. خودم را که می دانم مشاعرم 4 سال است نم کشیده. ازوقتی باربد آمد جشنواره تبدیل به یک نیاز غیر حیاتی شد و می دانم این تغییر از من است. چون مثلاً افرادی موسوم به آلوچه خانوم هستند که همین حالا هم هر گونه رفاقت و هم خانگی و کار را به یک فیلم آقایشان مهرجویی سه سوت می فروشند. بماند که پارسال رسماً نگذاشتم برود برای دیدن سنتوری . راستیتش کم کم از جشنواره رفتن خوف می کنم. باور بفرمایید اینجانب به تعداد موهای فعلی سرم که قطعاً از صد نخ بیشتر است شاهد دارم که سالها در صف جشنواره هم دعوا کرده ام، هم فحش داده ام و خورده ام، هم شاخ و شانه کشیده ام هم عربده. اما صف جشنواره انگاری کم کم شده شعبه دوم استادیوم. این خدای نکرده توهین به جشنواره یا استادیوم و روندگان گرامیشان نیست. ولی فکر هم نمی کنم به پیر شدن ما و نسل سوم و چهارم و دولت مهرورزی مربوط باشد. اهل بخیه یادشان هست استادیوم هم یک زمانی هر چه فحش و کتک و شیر سماور که داشت، جو غالبش الطفات به اقوام مونث و اسافل اعضای داور و تماشاچی حریف و بازیکن خودی و نارنجک و خمپاره نبود.
من در حال حاضر رسماً از رفتن به صف جشنواره با خانواده می ترسم. این همان من است که یک روزی هر جا قرار بود استخدام شود قبل از دعوای حقوق و ساعت کاری، اول معلوم می کردم که آقای همخانه مورد نظر از 12 تا 22 بهمن ماه اگر زمین هم به آسمان لب بدهد به هیچ نوع کاری آنتن نخواهد داد و تشریفم را می برم جشنواره. سرم می رفت صفم نمی رفت. قبول دارم که مدتی است سن و سال ترتیبم را داده، بودن با باربد را با هیچ صفی تاخت نمی زنم و حالا هم که ذوب در کارخانه و کارم شده ام. اما راستش وقتهایی که وقت دارم هم دیگر پایم نمی کشد به رفتن صف. به نظرم می آید یک زمانی ما می رفتیم فیلم ببینیم حتی به قیمت کتک کاری. اما حالا بزرگوارانی هستند که آمده اند کتک کاری، حتی به قیمت فیلم ندیدن. خلاصه که بنده از جشنواره رفتن با اهل و عیال می ترسم، حتی با گارد آهنینی مثل دایی علی مربوطه و این گروه خشنش. زبانم لال بعید نمی دانم تئوریسین های فوق فرهنگی هسته ای، عن قریب جشنواره را هم مثل استادیوم، بانو ممنوع اعلام کنند. خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند.

پی نوشت: مدتی است یکی از برکات این صفحه برای من شده بگو مگو با رفقای گرامی، سر نوشتن درباره چیزهایی که بنده به عنوان نویسنده مطلب خبر ندارم مربوط به اتفاقات شخصی بین من و دوستان است. اما دوستان لطف می کنند و نظارت و تصمیم گیری می کنند و سپس از طریق کامنت و ایمیل و پیامک بلند و تلفن با فرکانس های بالا متوجهم می کنند که منظورم از چیزی که نوشته ام چه بوده و دادگاه نورنبرگ تشکیل می دهند. و حتماً کسی که روزمره خودش را داخل نوشتنش نمی کند منطقی است موضوع حرفش کنایه به روزمره دیگران و خودش باشد لابد. فلذا امیدوارم معدود عزیزانی که هنوز بنده را گلاب شویی ننموده اند باور بفرمایند منظور بنده از این نوشته کسانی هستند که با ما دست به یقه می شوند، نه خودمان. به جان مادر بروس لی! ضمناً ای کسانی که 5 برابر نوشته من در کامنت و ده برابرش در ایمیل فحش فرهنگی صادر می کنی! چون عهد کرده ام برای وقتم ارزش بیشتری قائل باشم و این درفشانی ها را نمی خوانم فقط یادآوری می کنم که باقی همخوان های این هم خانگی در جریان فهرست بدهکاری های شخصی بنده نیستند و شاید مفهوم این مثنوی نوشتن ها را نفهمند. همچنین ظاهراً هر کس حق دارد در یک صفحه مجازی شخصی نظراتش را بنویسند و دیگران هم یا می خوانند یا نمی خوانند. این حق مال همه است، حتی شما. پس نیازی نیست اجاره نشین کامنت دانی نوشته من باشی. ما خودمان هم اینجا مستاجریم. و آخراین که ما یک چیزی نوشتیم از جوانی خودمان برای آنها که با هم جوانی کردیم و به کسی هم بی ادبی نکردیم اگر دوباره بخوانید. نمی دانم مبنای این سخنرانی ها چیست. اما هر جور حساب می کنم صحبت از روزهایی است که شما هنوز در دست احداث هم نبودی عزیز دلم. برو دوباره شناسنامه ات رو با دقت نگاه کن! دو دو تا میشه 4 تا، فوقش 5 تا، دیگه نه 10 تا! در هر صورت برای ادامه استبلاغ می توانید با خیال راحت باز هم این پایین کلیک کنید. قربان همگی.

 Farjam ‌ | 9:46 PM 








Thursday, February 07, 2008

آلوچه خانوم بودن

هیچ می دونید آلوچه خانوم بودن برای خودش عالمی داره ! آدم وقتی آلوچه خانومه گاهی از خوشی می چسبه به سقف !
اولین بار وقتی اتفاق افتاد که یکی از خواننده هام وقتی دنبال Nature Boy باصدای Nat King Cole می گردم برام فرستادش اگه نگاه کنید توی لیست کنار صفحه موجوده

دفعه بعد وقتی بود که یکی از دوستانی که اینجا رو میخوند وقتی دید دنبال آهنگ های MARIZA می گردم دونه دونه چهارده تا فایل MP3 برام فرستاد و البته با هم دوست شدیم فقط 90 ساله من قراره یه ای میل بلند بالا براش بفرستم در باره یک موضوع مهم ! روم سیاه دوستم که این همه تنبلم ! راستی هیچ می دونی تعداد قابل توجهی از اطرافیانم با کمک تو با MARIZA آشنا شدند و کارهاش رو دوست دارند ؟

یک بار هم صاحب این خونه لطف کرد و Shall We Dance با اجرای Pussycat Dolls رو برام جایی آپلود کرد که برش دارم

این اواخر وقتی از خوشی خفه شدم که خاله مینو سی دی ترانه های فیلم بچه های خیابان رو برام آورد

اما دیروز ! 6 تا ای میل گرفتم که 5 تاشون خیلی حجیم بودند و توی اولی که حجمش کم بود نویسنده شون نوشته بود که برای آخرین بار که به دیدن "سنتوری" در تورنتو رفته سکانس هایی رو که دوست داشته ضبط کرده - فکر می کنم با موبایل - و برای من هم فرستاده ! فکرشو بکنید ! این یکی دیگه غیر قابل باور بود ... و من به لطف این همه مهربونی از دیشب تا حالا نشستم و چیزی حدود 12-15 دقیقه انتخابی از "سنتوری" رو چیزی نزدیک به 1500 بار دیدم ! صحنه هایی رو فرستاده بود که خیلی درباره شون خونده بودم و می دونید نکته چیه ؟ بهمون خوبی بودند که فکرشو میکردم ... فکر میکنم فیلم رو همون طور که انتظار داشتم بسیار دوست خواهم داشت و فضاش شاید یکی از مهرجویی وار ترین اثر ایشون طی سالیان اخیر باشه ! فضای نصفه نیمه ای که من دیدم منو به شدت یاد "لیلا" می انداخت . البته فکر میکنم عمرا حالا حالاها اکران نشه متاسفانه ! مرسی دوستم که تا خودت اجازه ندی لینکتو اینجا نمی ذارم

فکرشو بکنید ! یک حالی می ده حتی اگه اینطوری نصفه نیمه و تیکه تیکه صحنه های فیلمی که اینهمه منتظرش بودید رو دقیقا در ایام جشنواره ببینید . اونهم جشنواره ای که تحریمش کرده اید . راستی راستی عالمی داره این آلوچه خانوم بودن !

 آلوچه خانوم | 4:13 PM 








Sunday, February 03, 2008

هنوز هم نه به نوشتن فکر می کنم نه اینجا نوشتن. وسط سرمایی که شما از پشت شیشه تحملش نمی کنید، شبانه روز کار کردن و ماندن بین جنگ وحشیانه آهن و سرما داستانی دارد برای خود، شاید همین روزها به جای خود. اما این تک جمله داغت می کند و می چرخاندت در دالان سالهای سختی که طعمش هم دیگر یادت نیست: احمد بورقانی شنیدی مرد؟

یک جایی، اول یک قصه ای که بعضی ها خوانده اید نوشته ام ما نسل بی حماسه ایم. ما یعنی زاده های دهه پنجاه و یکی دو سال این طرف و آن طرف تر که بچگی مان به جنگ و انقلاب و خون گذشت و جوانیمان به سرمایه زدگی یک جامعه سنت زده ریا کار و خودخواه و بیمار. پیر بشویم نمی دانم چه شتری در خانه مان می خوابد. اما این بی حماسگی نسل من همه قصه نیست. ما جوان های نوجوانی نکرده، با شما که بزرگتر بودید و شما که کوچکترید یک فرق بزرگ داشتیم. ما نجیب ترین زادگان این خاک بودیم در روزگاری که گذشت. ما نه چریک شدیم، نه تشکیلات و حزب راه انداختیم، نه تفنگ دستمان گرفتیم روبروی سینه خودی یا غریبه، نه حرف نفهمیده گنده تر از دهانمان را در خیابان فریاد کشیدیم که حتی جرات نکردیم حرف دلمان را توی دفتری زیر بالشمان خط خطی کنیم، نه وسط خیابان عرق خوری کردیم و عربده کشیدیم، نه قرص اکس حب کردیم که فاز بگیریم و حال مردم را، از خدا ترسیدیم موقع گناه کردن، از معلم و ناظم حساب بردیم، به پدر و مادر هر چه کردند احترام گذاشتیم، از کنار گشت کمیته که رد می شدیم چشممان چسبیده بود به زمین، پایان با شکوه روزمان قصه شب رادیو بود و بزرگترین خلافمان چسباندنش به راه شب... یک ساعت کارتون در روز، یک فیلم سینمایی در هفته، چند دقیقه پخش فوتبال مرده که فردوسی پورش بهرام شفیع بود، یک ماهنامه ادبی در ماه و .... هر چه نداشتیم را می پذیرفتیم و هر چه داشتیم هرچند کم را بی شکایت و اعتراض می چشیدیم در سکوت. فقط یادتان بیاید آن چند دقیقه برنامه دیدنی ها را از گوشه و کنار جهان که چقدر منتظرش می نشستیم. ما را ترساندند و ترسیدیم، حتی از این که توی سرمان بزنند هم ترسیدیم و آهسته رفتیم و آمدیم که نزنند.
اگر نجیب نبودیم، اگر ترس خورده نبودیم، اگر به هر چه بود قانع نبودیم دوم خرداد بزرگترین فرصت اجتماعی مان و امیدمان نمی شد که حتی همین را هم دریغمان کنند. ما انقلاب نکردیم، تغییر نخواستیم، راضی شدیم به اصلاحات که شکلش را هم ما تعیین نکرده بودیم. جرممان این بود که قبولش کردیم و بلندش کردیم. و حالا این آخر قصه جوانی ماست. اصلاحات به انرژی هسته ای ختم شد. نوعی از انرژی که با استفاده از آن زمستان بی گاز و بنزین و برق و نفت می مانید و خیال می کنید هنوز سردتان است. به زنده باد مخالف من ختم شد که مخالف من زنده بماند و دور را به دست بگیرد تا من را و اندیشه من را سلاخی کند. به گفتگوی تمدن ها ختم شد تا دنیا حساب ما و تمدن را از هم جدا کند.
احمد بورقانی معاون مطبوعاتی اولین دولت اصلاحات بود. تنها خصوصیتم با او کار دانشجویی در یکی از زیر مجموعه های پژوهشی مجموعه اش بود و فقط دو بارچند دقیقه رودررو شدیم، یک دست پینگ پنگ که من بردم و او نفس زنان خندید و تشکر کرد و یک بغل جایزه مسابقه های فوتبال اداره که از دستش گرفتم. همین. روزی که نماند و رفت و استعفا داد، همه ناراحت بودند، از معاون و کارمند تا نگبان و راننده. این را هیچ جای دیگری ندیدم. طرفدار و سینه چاک اصلاحات نیستم، لااقل امروز قطعاً نیستم، حوصله سیاست و چپ و راست را خیلی وقت است ندارم، امید به اصلاح چیزی هم در این جغرافیای بی صبر و فراموشکار و کم خرد دیگر ندارم. اما احمد بورقانی همان بود که خاتمی شعارش را می داد، مهاجرانی ادایش را در می آورد و ما نسل قانع و بی حماسه منتظرش بودیم. خدا رحمتش کند.

پی نوشت: اگر غلط و اشکالی در صفحه می بینید عفو کنید. اینجا دسترسی من به صفحه نوشته های خودم طبق صلاحدید مقامات بزرگوار مقدور نمی باشد. بورقانی خیلی وقت است کاره ای نیست و چند ساعتی است که دیگر نیست.

 Farjam ‌ | 8:37 PM 






هر روز که از رنگ هوای پشت پرده ضخیم پرده معلومه داره برف می باره می دونم خبر بدی در راهه ! یوهو هول برم می داره , دیشب مامان و بابا پیشم بودند , خب خدا رو شکر ! همه خوبند , حتی خواهر کوچیکه امتحاناش تموم شده اینجاست و دیشب بعد از مدتها با خواهر ها توی یه اتاق خوابیدم. می مونه فرجام, بلافاصله زنگ می زنم می گه اونور هم حسابی داره می باره ! صداش سلامته ! نفس راحتی میکشم . بابا اینا رو راهی میکنم برند باربد رو با خودشون سر راه می برند می رسونند مهد ؛ پای اینترینت که می نشینم می بینم خبر بد اینجاست ! نفسم بند می یاد ! باورم نمی شه ... چرا؟ احمد بورقانی ؟ !!!!

یکی دو تا جعبه روزنامه دارم توی انباری . فکر میکنم تمام شماره های "نشاط" ... "عصرآزادگان" ... "نوسازی" ... که همه پشت سر هم در اومدند به جای "جامعه" ! و پراکنده شماره های مختلف "خرداد"," صبح امروز" آخرین شماره "سلام" ... "نوروز" ... "بهار" ... تمام روزنامه های روزهای آشوب بعد از 18 تیر 78 از یک جایی به بعد تا آخرین شماره مجله ای که اسمش الان به خاطرم نمی یاد فکر میکنم "پیام امروز" بود! شاید حرفه ای ترین و خواندی ترین مجله سیاسی تا اون زمان ... همونی که درست قبل از اینکه حکم توقیفش بیاد توی بهاریه شماره نوروزش نوشته بود که اوضاع به گونه ایست که بهتره مدتی انتشارش متوقف بشه ! عید اون سالی که یک سری روزنامه فله ای توقیف شدند شماره های ویژه نوروزشون آخرین شماره شون بود .

پشت همه اینها پشت این موج , پشت اون دوران طلایی , تا جایی که من می دونم و یادم می یاد یک نفر ایستاده بود ... بی ادعا ... بدون جنجال ... بدون خونمایی ! معاون مطبوعاتی عطالله مهاجرانی وزیر ارشاد چهارساله اول دولت خاتمی , احمد بورقانی ! همونی که برکناری اش بعداز رای نیاوردن استضیاح شاید باج وزیر بود به منتقدین ! و از وقتی از معاونت مطبوعاتی رفت توقیف های فله ای شروع شد.
یعنی تاریخ این نام رو اونطور که شایسته است به خاطر می سپره ؟!


این زمستان سرد و برفی و دوست نداشتنی تازه به نیمه رسیده, هیچوقت در زندگی اینقدر آرزومند بهار نبودم !

 آلوچه خانوم | 9:51 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?