آلوچه خانوم

 






Thursday, October 31, 2013

 بعد این‌طور بود که کسی می‌گفت تو ( یعنی من) درگیر شده‌ای. درگیرِ درگیریِ من ( یعنی ایشان) . درگیری‌ای که من ( یعنی ایشان) از سرگذرانده‌ام اما تو ( یعنی من) توی‌ آن گیر کرده‌ای. بعد قبل از این که من چیزی بگویم کسی ریموت کنترلِ پخشِ موسیقی را گرفته بود توی دست‌ش، ‌ترانه را انتخاب کرده‌بود و صدا را بلند می‌کرد. بعد من لال شدم. بی‌صدا. امانمی‌توانستم جلوی خودم را بگیرم. بعد وقتی آن ترانه درمیان باشد من همه‌ی بردباری‌ام را از دست می‌دهم، اما ایشان در جریان نبودند. بعد نشد من بگویم که دوستِ خیلی عزیز ، آدمِ ویژه! هم می‌دانی هم نمی‌دانی. این‌که من اگر این را این‌جا با تو حل کنم‌ ، اگر سر دربیاورم چه‌خبر است، جای دیگری سر از علامت سوال بزرگی که حیات‌م را گاهی مختل می‌کند در آورده‌ام. که چرا این کوفت را این‌جا می‌فهمم اما آن‌جا که باید ، نمی‌فهمم. که چرا عطوفت‌م این‌جا گل می‌کند اما آن‌جا خط‌کش گرفته‌ام دستم؟ که من دنبال ادله برای فهمیدن‌م ، نمی‌خواهم کمک کنم. شاید می‌خواهم کمک بگیرم . بلکه بفهمم اشکالِ کارِ خودم توی محدوده‌ی خودم کجاست؟ اما من لال بودم. وسط ‌آن شلوغی نمی‌شد این‌ها را توضیح داد .  

 آلوچه خانوم | 6:18 AM 








Wednesday, October 30, 2013

این وبلاگ یازده ساله شد.  وبلاگ‌نویسی طبعن شغل نیست.  اما گویا بخشی از هویتِ آدم می‌شود.  حالا که حتی پدر و مادرها  روزی چند نوبت به صفحه‌های شخصی‌شان در شبکه‌های اجتماعی سر می‌زنند،  کماکان  سخت‌ترین کار دنیا برای وبلاگ‌نویس یازده‌ساله‌ای مثلِ من توضیح دادنِ کمیت و کیفیت بخش آن‌لاین معاشرت و زندگی روزمره‌ام  به ساکنین تازه‌وارد این فضای دیجیتالی است .  ( ونه مجازی ، چون اتفاقن خیلی هم واقعی‌ست)  
نمی‌شود به‌شان توضیح داد ما یک مشت آدم هستیم که داوطلبانه صفحه باز کردیم تا از احوالات‌مان بگوییم  بدون این‌که جایی ازمان سوال شده باشد " وات‌ز آن یور مایند؟  "  .  این‌که از مسیرِ آمده ( بله مسیرِ آمده ) هر چه‌قدر خوش‌حال یا دل‌چرکین هستیم یک بحث دیگر است. اما واقعیت این است  یک چیزهایی‌ش را نمی‌شود توضیح داد.  حتی همین جمله‌ی خبری ساده‌ را.  این‌که یازده سال سرپا نگه داشتن این‌جا برای آدمی با مشخصات من،  دارای مقام قهرمانی در  تجربه‌های نصفه نیمه‌است، یعنی چه! ؟ ...
برای خودم  غریب نیست اما.  یادم می‌آید همان‌روزهای اول می‌دانستم اگر این پدیده‌ی  تازه وارد به حیات‌ش ادامه بدهد من حتمن و طبعن هستم و باهاش می‌مانم .  چون می‌دانستم آدم کج و کوله‌ای که من‌م همان‌طور که خیلی چیزها را نیمه‌کاره ول کرده و  هیچ‌وقت تمام نکرده‌ام،  یک چیزهایی را هم هیچ‌گاه رها نمی‌کنم.  نوعِ خاصی از کندن کارِ من نیست. 
این صفحه هم برای‌م همین بود با تمام خوبی‌ها و بدی‌های واقعی‌اش.  با تمام ره‌آوردهای شیرین  و سوغاتی‌های نحس و نامیمون‌ش ... با تمام رفاقت‌های آرامِ  جان و تمام بی‌معرفتی‌ها و بی‌قاعدگی‌های خراشِ جان‌ش. اصلن فرض کن دردِ بی‌دوا درمان.   

سال گذشته در انتهای ده سالگی دل‌م می‌خواست ده تا یادداشت را بازنشر کنم.  ده‌تایی که اگر این‌جا نمی‌نوشتم‌شان  حُکمن بلایی سرم می‌آمد.   اما نشد، ده سالگی در میانه‌ی یک کُمای طولانی اتفاق افتاد. 
... یک چیزهایی را فقط این صفحه‌ها هستند که می‌دانند، شاید حتی  پی‌گیرترین و رفیق‌ترین خوانندگان‌شان هم درست و درمان  ازشان سردرنیاورده باشند علی رغم تاییدهای پرتعداد پای یادداشت . اگر زورم می‌رسید دل‌م می‌خواست یک بازی راه بیاندازم که بیایید " شخصی‌ترین " یادداشت‌تان را بازنشر کنید.  حتی اگر این " شخصی‌ترین " گنگ‌ترین و نامفهوم‌ترین  باشد. 
   
شخصی‌ترینِ من این‌جاست  !
شخصی‌ترین‌تان کدام است؟  کاش به این بازی دل بدهید.  بله با شما هستم. 



 آلوچه خانوم | 9:26 AM 








Monday, October 28, 2013

تصمیم نمی‌گیرم چی‌گوش کنم.  یعنی چند وقت پیش متوجه شدم صلاحیت‌ش را ندارم. با  انتخاب‌هایم خودم را به سمتی می‌برم که نباید.  به همین‌خاطر  مدتی‌ست سوزن‌م روی رادیو فردا  گیر کرده.  تا شانس و اقبال چه باشد.  اما سه روز است که پیش‌درآمد / علی عظیمی هی لوپ می‌شود.  این‌که چه چیزی‌اش را دوست دارم دست آخر درست نفهمیدم.  سرخوشی خوبی دارد کنار تمام دریغ‌ها و حسرت‌هایش.  غیر منتظره‌است ، غافلگیرت می‌کند.   سکوت می‌کند،  فکر می‌کنی تمام شده،  از جای دیگری خواندن را از سر می‌گیرد!  انگار نمی‌خواهد تمام شود. مخصوصن  آن‌جا که اواخر  کار بعد  از دویدن حمید هامون سمت دریا و سکوتی که فاصله می‌اندازد،  دوباره باضرب دم می‌گیرد . انگار یادت می‌اندازد بعد از سیمِ آخر باید یزنی به رگ بی‌خیالی.  انگار خودمان را نشان‌مان می‌دهد.  مخصوصن با آن تصاویر آشنای خوب که درست کنار هم در پس‌زمینه‌ی صدا چیده شده.   من را غمگین نمی‌کند،  دل‌م را فشرده نمی‌کند.  مثل این‌ست که دوستی قدیمی از احوالات‌ش برایت  بگوید.  از بلاهایی که سرش آمده  دل‌ت هْری بریزد اما با خودت می‌گویی  هست، پشتِ سرگذاشته،   دوام آورده...  دوام می‌آوریم.  سرخوشی‌ ذاتی‌اش، رگ بی‌خیالی بعد از سیمِ آخرش توی من هم رگ می‌کند انگاری .   

 آلوچه خانوم | 2:16 AM 








Tuesday, October 22, 2013

پرسید یعنی چه‌طور است؟  چهل‌سالگی را می‌پرسید.  بعد من یک چیزهایی برایش گفتم که همان وقت به ذهن‌م رسید. درست‌ترش این‌ست که   دیدم وقتی طرفِ گفتگو او باشد جرات می‌کنم سراغِ یک گوشه‌هایی از خودم بروم که تنهایی نمی‌توانم. دیدم که  با او یک‌طور خوبی  دست از انکارِ خودم برمی‌دارم.  جسور می‌شوم.   دیدم  هروقت خداحافظی می‌کنیم و گوشی را می‌گذارم زمین،  چیزی درباره‌‌ی خودم می‌دانم که پیش‌تر نمی‌دانستم. 

 آلوچه خانوم | 8:32 PM 








Sunday, October 20, 2013


این‌قدر زود و این‌قدر کم که نشد با هم توی یک کادر جا بگیریم . بین آن همه تصویر   به جا مانده از آن دو سفر. حتی وسط شلوغی هیچ‌کدام از آن عکس‌های دسته‌جمعی.  بس که هر دوتایمان دوربین توی دست‌مان بود.  چندتایی فریم پشتِ سرِ هم مانده  از سفر دوم.  لحظه‌ای ویژه،   از من و فرجام با دوربین خودمان بی‌خبر و تند تند عکس گرفته‌ای.  تصاویری بکر و غریب و صادق  که شبیه‌شان هیچ‌وقت جای دیگری ثبت  نشد. 
این‌قدر زود و این قدر کم که گاهی یک‌هو ترس‌خورده و نگران،صدای همه چیز را می‌بندم،  می‌ایستم وسطِ خانه حافظه‌ام را می‌جورم... مکث ... نفس راحت می‌کشم.  صدایت توی خاطرم مانده.  نمی‌دانی آخر، من از به خاطر نیاوردنِ  صدا وحشت  دارم ، گاهی صداها را توی ذهنم مرور می‌کنم.   آدم‌ها با صدایشان برا‌ی‌م جان می‌گیرند.  دل‌م به بودن‌شان یک‌طور خوبی گرم می‌شود. 
این‌قدر زود و این‌قدر کم که حتی نمی‌دانم چی دوست داشتی ، بپزم ، برای دوتا همسایه ببرم. 
این‌قدر زود و این‌قدر کم که گاهی یقه‌ی خودم را می‌چسبم که  معلوم است   کجای‌ قصه‌ای‌!؟ که لال بمان زنِ حسابی.  که شلوغ نکن ببین آدم‌هایش را !  که هر چه نزدیک‌تر،  انگاری آرام‌تر و نجیبانه‌تر سر می‌کنند مصیبت را.  که یادت  نرود قاعده‌‌ی هیچ‌کس‌ش بو دن  را . 
این‌قدر زود و این‌قدر کم که استیصال بی‌چاره‌ام  می‌کند.  استیصال در فهمیدن.  استیصال  در فهماندن. استیصال در کنارِ هم گذاشتنِ حقیقت و واقعیت ... این را که مانده دلی تنگ ،  کم خاطره اما  ،  و یا شاید حتی بی‌خاطره. می‌بینی چه  تناقض غریبی توی خودش دارد؟ ترکیبِ دل‌تنگی و بی‌خاطرگی . اما  حقیقت  دارد  . هر چه‌قدر دور،  هر‌چه‌قدر پرت،   واقعیت این   است که شب آخر به دعوتم جواب رد ندادی.  واقعیت این است که دست‌ساز خودت را پیچیدی توی روزنامه برای‌م   آوردی  و من مانده‌ام و آن شمع یادگاری که دل‌م نمی‌آید روشن‌اش کنم...
این‌قدر زود و این‌قدر کم که "  اولین‌" بار به فاصله‌ی  دو ساعت " آخرین" شد.
این‌قدر زود و این‌قدر کم که عاجزم از کنار هم گذاشتن آن جانِ پر از زندگی و آن دلِ پر از مُردگی.  آن چشم‌های سیاهِ براق و این خاموشی.
این‌قدر زود و این‌قدر کم که  منصفانه نیست این هزار  روز و حتی  بیشتر  به ازای آن هفتاد روز !

.
.
.

این‌قدر زود و این‌ قدر کم که گاهی مثلِ امشب ، شبِ  سومین بیست  و هشتمِ مهر ،  گیج و مستاصل ،  تنها این ازم برمی‌آید که چندتایی شمع روشن  کنم ، بچینم پای پنجره‌ی آشپزخانه رو به جنوب.

  

 آلوچه خانوم | 12:39 AM 








Wednesday, October 09, 2013

گاهی با زن‌ها حرف بزنید.  اگر زن هستید باید بتوانید با زن‌ها حرف بزنید و اگر مرد هستید برعکس‌ش باید صادق باشد.  من سوادِ درست درمان ندارم اما فکر می‌کنم آدمِ سلامت باید بتواند رابطه‌ی خوب و محکمی  با هم‌جنسان‌َش بگیرد. باید  بتواند  باهاشان حرف بزند 

پ.ن:  زنِ خوب،  دوستِ زیبا,   امشب  را  همیشه یادم می‌ماند. 

 آلوچه خانوم | 1:23 AM 








Sunday, October 06, 2013

 
چهل

سی و پنج سالگی  ترسناک بود . روبرو شدن با واقعیتی بدیهی که یک‌هو خودش را نشان می‌داد. مثل پوزخند مهشید به حمید هامون بود توی چهار چوب در . لنگه کفشی هم نبود که سمت‌ش پرت کنی . جان کندم وقتِ سی و پنج سالگی . یک‌هو خودت و موقعیتت دستت می‌آمد . این‌طور بود که معنی گذشت زمان برایت تغییر می‌کرد . بین بیست تا بیست و پنج وقتی می‌گفتی پانزده بیست سال پیش یعنی داشتی از قبل از مدرسه رفتن می‌گفتی . توی این مدت کلی تغییر و تحول اتفاق افتاده بود . بزرگ شدی ،  بالغ شدی ،  زن شدی ،   عاشق شدی ،  فارغ شدی از یک بچه‌ی پنج ساله تبدیل شده بودی به آدمی با موقعیت اجتماعی , خانوم فلانی صدایت می‌کردند . دنیا توی مشتت بود . یک عالمه وقت داشتی دنبال آرزوهایت بروی , آن بشوی . آن را بیابی و ... و ... و  ! یک‌هو توی سی و پنج سالگی وقتی برمی‌گشتی پانزده سال کوتاه می‌شد . کم اتفاق , با تغییرات به چشم آمدنی اندک و گاه ناخوش‌آیند . مثل لایه‌ی چربی دور شکم . سنگین شدن جسم , لش شدن جان . یک‌هو انگار پانزده سال پیش همین دیروز بود ... شاید برای من این‌طور بود.  شاید اگر بیشتر درس خوانده بودم،  مهاجرت کرده بودم ،  این قدر زود جفت‌م را پیدا نکرده بودم زندگی پر ماجراتر پیش می‌رفت و 15 سال این‌همه کوتاه به نظر نمی‌رسید ...  این‌قدر می‌دانم که یک‌هو دیدم به جای این‌که دنیا توی مشت‌م باشد،  من توی مشت دنیا هستم انگاری .گفتم تمام شد !  جا ماندم  بس که فکر کردم وقت هست هنوز , ذات کمال‌گرایم ‌آن‌قدر دورخیز کرده بود برای آن خیز بلند که یک‌هو دیدم نه تنها کاری نکرده‌ام , از نقطه‌ی شروع هم عقب‌تر ایستاده‌ام . سخت بود . به جان کندن شبیه بود فوت کردن شمع سی‌و پنج سالگی . 
امروز چهل ساله شدم . نگاه نگرانِ دیگرانی که سی و پنج سالگی‌ام یادشان مانده ،  گاهی سنگینی می‌کند .  اما من آرامم . سختی‌اش را همان وقت گذرانده‌ام . یادم می‌آید نوشته بودم مثل زنی هستم که مشغول زائیدن خودش است .  نفهمیدم چهل‌سالگی مهربان بود یا من با خودم دنیا و روزگار مهربان‌تر بودم .  
آرام آرام تدارک دیدم . طبق معمول نمی‌دانم چند تا مهمان دارم.  همین الان که این‌ها را تایپ می‌کنم هم‌شاگردی قدیمی این‌جاست , همین‌طور آدمی که اولین بار است شبِ نیمه‌مهرم را کنارم است. دونفر که شب نمی‌توانستند این‌جا باشند عصر آمدند محکم بغل‌م کردند . یک نفر از آن سر دنیا زنگ زد از پشت گوشی تولد مبارک خواند , صبح‌م با تلفن مادر و پدرم شروع شد که صدایشان می‌بوسیدم انگاری ...   می‌خواهم خوش بگذرد .  تا آخر زمستانی که  در پیش است زیر این سقف دو نفر چهل ساله می‌شوند  این  همراهی بیست ساله می‌شود . مرد کوچک‌مان ده ساله .  پس چهل ساله شدنِ من توی این خانه اتفاق بزرگی نیست .  


پ.ن : این یادداشت خیلی سرسری نوشته شده تا بعد .





 آلوچه خانوم | 8:07 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?