آلوچه خانوم

 






Friday, July 22, 2005

شما هم در خواب گرفتار تصاویری می شين که نمی تونين حلشون کنيد ؟ تصاویری تکراری ! خوابهايی با مضمون مشابه ؟ دوست ندارم بگم کابوس . من اين خوابهام رو دوست دارم . چون در اين خوابها عزيز درگذشته ای رو می بينم , که فقط اينطوری امکان ديدنش هست اينطوری دلتنگی هام تسکين پيدا می کنه . توی همه اين خوابها می دونم که مرده و معمولا می خواد به من بفهمونه که يه چيزی يه نشونه ای يه ردی ازش جايی داره زندگی می کنه ... يک وقتهايی انگار توی اتاقکی زير زمينم و دارم برای مرده ای که روبروم نشسته و همه مون می دونيم مرده با حضور خودش مراسم می گيرم . معمولا ديگرانی هم هستند . آدمهايی ثابت ... هر کدوم از اين خوابها به اندازه مردن و زنده شدن ازم انرژی می گيره وقتی بيدار می شم چيزی توی گلوم گير کرده و تمام اون روز باهامه ... بغضی غريب که يه لحظه هايی حجمش از ظرفيتم بيشتر می شه و بيرون می ريزه . اين خوابها رو دوست دارم انگار از خودش بهم خبر می ده . مثل اينه که به خوابم می ياد تا خيالم رو راحت کنه که يادمن آورده باشه که به يادم هست. ديشب بازم خواب ديدم و تمام روز اين بغض لعنتی باهام بود و سنگينی دلتنگی ای که اونقدر بزرگه که گاهی فکر می کنم نکنه قلب من به اندازه شش سالگی ام باقی مونده باشه . می گن دلتنگی ها سرمايه آدميزاده می گن آدم دلتنگی هاشو داد نمی زنه ولی يه وقتهايی آدم خفه می شه خب ... می دونم قبلا هم يکی , دو بار يه چيزهايی در باره اش نوشتم ... دلم برات تنگ شده عموی عزيز و دوست داشتنی

 آلوچه خانوم | 4:27 AM 








Sunday, July 17, 2005

نوشی, جوجه هاشو يا درستتر بگم , جوجه های گم شده وبلاگستان رو پيدا کرد . خدا رو شکر که اين بی خبری بيشتر طول نکشيد . از اين بابت واقعا خوشحالم . اما يه چيزی رو نفهميدم منظور اونهايی رو که در حالی که به گفته های نوشی شک نمی کردند همش مقايسه می کردند که زنان زيادی هستند که همچين بلايی سر شون می ياد اما حتی از حق خودشون برای پی گيری ماجرا بی خبرند چه برسه به اينکه جايی مثل وبلاگ برای مطرح کردند غصه هاشون داشته باشند ... خب منظورتون می شه بگين چیه ؟ یعنی صاحب وبلاگ ياد شده بايد از اينکه از حق وحقوقش خبر داره خجالت بکشه و يا به احترام اون دسته زنان که همه مون می دونيم کم هم نيستند از امکانی به اسم وبلاگ استفاده نکنه ؟ می شه بگين چرا ؟
مثال های ساده تر می زنم
- دختری 16 ساله توی يه منطقه محروم مثلا مثل بشاگرد ممکنه حتی آب تميز برای شستن کهنه بچه اش پيدا نکنه . اين يعنی اينکه من آدم خيلی بدی هستم و بايد از اينکه برای بچه ام از پمپرز استفاده می کنم خجالت بکشم ؟
- زنان دهات مادر بزرگ من همه مايحتاج گياهی شون رو خودشون می کاشتند خيلی هاشون هنوز هم اينکارو می کنند , وقتی می خواستند قرمه بپزند از باغچه شون می چيدند می شستند خرد می کردند و ... پس وقتی من از توی يخچال سوپر مارکت محلمون بسته سبزی آماده دکتر بيژن رو بر می دارم احتمالا دارم عمل شنيعی انجام می دم که خودم هم از ابعادش بی خبرم . من در اين بی ناموسی پا رو فراتر گذاشته و برای قرمه سبزی ياد شده در مواقعی که عجله دارم کنسرو لوبيا چيتی هم می گيرم !!!!
- مادر بزرگ من از بازار رشت خودش مرغ زنده می خريد می آورد توی حياط سر می بريد , پر می کند تا يه فسنجون درست کنه تازه گردو رو توی ظرفی گلی که اسمش نمک يار بود با سنگ می سابيد . تازه مادر بزرگم مرغ رو می خريد خواهرش قدر مصرفش خودش پرورش می داد و وقتی لازم بود سر سفره مرغ باشه عين توی فيلم مهمان مامان بايد يکيشون رو انتخاب می کرد و سر می بريد , هنوز هم خيلی ها اين کار و می کنند . پس چه پستم من, که به آقا مجتبی مرغی زنگ می زنم می گم مرغ با چه ابعادی می خوام چه طور پاک بشه, بی استخوان بشه يا 4 تکه , از اون مهمتر گردو رو بگو که با سه ضربه يک ... دو ... سه !
- دختری که توی عشيره ای اسم و رسم دار توی جنوب به دنيا می ياد ممکنه حتی به ذهنش هم نرسه که مرد آينده زندگی اش فقط پسر عمو نيست ... پس من وقاحت رو از حد گذروندم که خودم ديگری رو بدون هيچگونه نسبت فاميلی انتخاب کردم
.
.
.
- دختری 12-13 ساله همون موقع که من وبلاگ نويسی رو شروع کردم از بيماری ريوی مرد . احتياج به پيوند ريه داشت اين جراحی در فرانسه با هزينه ای بالا امکان پذير بود , پول خيلی زيادی که آخر جمع نشد ... دختر مبتلای 19 ساله ديگری هم بود که اتفاقا وبلاگ هم راه انداخت . تلوزيون هم نشونش داد . چلچراغ هم براش مراسمی گرفت تا کمک جمع کنه تا بالاخره پول کافی جمع شد و رفت فرانسه و درحال درمانه حالا اين يعنی که اون بايد بابت هر نفسی که می کشه خجالت بکشه ؟؟؟!!!!
منم قبول دارم نوشی ها کم نيستند و درسته که بايد کار فرهنگی کرد, بايد قانون رو معتدل تر کرد, خيلی کارهای زير بنايی بايد انجام داد, بايد زنان رو به حق و حقوقشون آشنا کرد . اصلا چرا دعوا ؟ وقتی پدر و مادری اينقدر هردو مشتاق و علاقه مند به نگه داری از بچه ها شون هستند بايد يه راه عملی مسالمت آميز پيدا کرد . حتما راهی هست . اتفاقا چند وقت پيش ها تلوزيون يه فيلم نشون می داد اسمش ازدواج مصلحتی بود و در همين باره .... بگذريم ... داشتم می گفتم قبول دارم که نوشی های اين سر زمين کم نيستند ولی اين دليل نمی شه که نوشی از هر وسيله ای که در دسترس داره برای گرفتن حقش استفاده نکنه . ما همه داريم از پيشرفتها ی حاصل شده در زندگی بشری برای راحتتر و بهتر زندگی کردن استفاده می کنيم . وبلاگ هم يه جور امکاناته . يه امکان شخصی , چرا نوشی نبايد وسط اين دعوای حقوقی از وبلاگش برای درد دل و يا کمک گرفتن از دوستانی که توی اين فضای مجازی پيدا کرده, استفاده کنه ؟

 آلوچه خانوم | 12:38 PM 








Thursday, July 14, 2005

معمولا يا صبحها می شينم پای اينترنت يا شبها . خلاصه وقتی که باربد خوابه . ديروز صبح نشستم از وبلاگ زنانه ها رفتم به صفحه ای که با وجود اينکه تذکر داده شده بود عکسها تکان دهنده است بازم شوکه شدم ... و تمام روز هر لحظه جلوی چشمم مجسم می شدند ... شب مهمان های عزيزی داشتم بعداز مدتها ... باربد بچه سر به راهی شده بود و گذاشت به کارهام برسم . سر آخر بردمش حموم قبل از اينکه لباسهاشو بپوشونم به تنش لوسيون می زنم با دقت به سر زانوهاش که از زمانی که چهار دست و پا می رفت هنوز قدری زبره ... دوباره ياد عکسها می افتم و فکر می کنم خب اون آدم هم عزیز مادری بوده که نمی خواسته خراشی رو روی تن بچه اش ببينه ... اون پدر و مادر چی می کشند ؟ ... چرا دنيا اين ريختی شده ؟ چرا خيلی از اتفاقات رو با هيچ منطقی نمی شه توجيه کرد ؟ ... بغضم رو قورت می دم سر پسرک رو شانه می کنم ... می روم آشپزخانه تيکه های مرغ رو با زعفران و آب ليمو مخلوط می کنم رنگ زغفران توی همه چی نفوذ می کنه بوی مرغ عوض می شه اين بو رو دوست دارم مخلوط بوی زعفران , مرغ خام, آب ليمو, پياز, فلفل دلمه و فلفل سیاه و در آخر نمک, فکر می کنم نمک هم بو داره طوری که بوی اين مخلوط با نمک و بی نمک متفاوته ... جوجه کباب آلوچه پز آماده طبخ می شه ... اسکلت مرغها رو تميز می کنم برای يه وقت ديگه که بخوام سوپ بپزم . چاقو رو می اندازم زیر دنده ها . شش رو می کشم بيرون . دوباره یاد اون عکسها می افتم , فکر می کنم چطور می تونم اين کار رو بکنم ؟! از کشتن و خوردن حالم به هم می خوره فکر می کنم اگه باربد روزی بفهمه که ما ها می کشيم و می خوریم عکس العملش چيه ؟ جدی ما ها که می گيم گل نازه . مواظب باش . نی نی نازه . همه چی نازه هيچی رو نزن ....
قاطی کرده ام ... شب بچه ها می يان همه چی از يادم می ره ... خوش می گذرونيم ... خوش می گذره ... دوباره آخر شب می يام پای اينترنت , سر از اين دعواهای مسخره که معلوم نيست بر چه اساسی رو کسی قابل دفاع می دوند و ديگری رو نه در نمی يارم . چه خبره توی اين وبلاگستان ؟ چرا نمی فهمند که مسائل هرکسی قدر دنيا ی خودشه ؟ و نمی شه آدمها رو بخاطر محدوده دنيا شون محکوم کرد. و تلاش هرکسی برای بدست آوردن حقوقش محترم و با ارزشه . آدمهايی تا اين حد کينه ای که به طرز احمقانه ای هنوز دارند سر اين دعوا می کنند که فلانی راست می گه يا دروغ ! آخه به شما ها چه ربطی داره ؟ کجای حق و حقوق شما رو ضايع کرده ؟ چند تا صفحه ديگه باز می کنم عکسهای اکبر گنجی رو به سختی می شناسم . منگی از سرم می پره ! ... ياد بچگی هام می افتم و اخباری مربوط به آدمی به اسم بابی ساندرز ( نمی دونم درست نوشتم يا نه ؟) که جونش رو در جريان اعتصاب غذايی نامحدود از دست داده بود , شما ها هم يادتونه ؟ ترس برم می داره که چطور قراره سر و ته اين ماجرا مسالمت آميز حل بشه ؟!!! ... صبح وقتی ته مونده بشقابها رو توی سطل آشغال خالی می کنم حالم از دنيا و همه چيزش بهم می
خوره

 آلوچه خانوم | 7:11 PM 








Wednesday, July 13, 2005

در اين لحظه باربد عين خرس خوابيده . ديشب يه نامزدی دعوت بوديم باربد بدون اغراق از ساعت 11 شب تا 4 صبح اون وسط یورتمه رفت . يکی از دوستامون وقتی می اومديم می گفت که من حواسم بود اين پسر قدر اتوبان تهران - قم اين وسط بدو بدو کرد. البته فقط بدو بدو نکرد قر داد برای همه کسانی که می رفتند یکی یکی بوس فرستاد . عاشق یه خانومی شده بود که جورابش نقش دار بود و باربد عين تقی ظهوری هر از گاهی می رفت زل می زد به پاهاش و نمی فهميديم که براش عجيب بود يا اينکه خوشش اومده . خلاصه کلی خجالت کشيديم . از کفش صورتی يه دختر خانومی هم خيلی خوشش اومده بود و در هر فرصتی می رفت و سعی می کرد پاشو که البته کفش هم داشت بچپونه توی کفش صورتی اون دختر خانوم که يه گوشه جفت شده بود . يا می خواست از بوفه بکشه خودشو بالا و خودشو به لپ تاپی که اون بالا بود برسونه ... مخصوصا هم که می ديد هی همه می رن روی صندلی که آهنگ رديف کنند اصلا براش نمی گنجيد که کامپيوتری در اون حوالی روشنه بدون که بهش دست زده باشه ... خلاصه آتيشی نبود که اين پسر در کمال خوش اخلاقی و توجه کامل به اصول دلبری نسوزونده باشه . الآن چنانی خوابيده که بعيد می دونم حالا حالا ها بيدار بشه مگر اينکه گرسنگی بيدارش کنه .

ما ديشب لباسهامونو خونه مامانم عوض کرديم و رفتيم , وقتی برگشتيم دم در خونه خودمون در کمال مسرت متوجه شديم کليد هامون توی جیب و کيف قبلی مون خونه مامان جامونده . البته اين اولين بارمون نبود و تا حالا پشت در نمونديم و و هر دفعه با يه چيزی بالاخره در رو باز کرديم چون هيچ وقت در ورودی خونه رو قفل نمی کنيم اينجور وقتها با سيخی, ته چنگالی يا يه چیزی که از همسايه بشه گرفت خلاصه يه جوری می شه در رو باز کرد . اون وقت شب قطعا بايد دور همسابه ها رو خط می کشيديم . توی کيف من هم راه رضای خدا هيچ وقت نه سوهان ناخونی پيدا می شه نه موچينی ... خلاصه نصفه شب با يه قابلمه غذا که مامان عروس بهمون داده بود و باربد که بيهوش شده بود مونده بوديم معطل . فکر می کنيد اين دفعه در خونه رو با چی باز کرديم ؟ ..... يه کم فکر کنيد ..... در قابلمه ! البته اين در قبلا با شناسنامه هم باز شده باور کنيد يا مثلا سکه 25 تومنی و هيچ وقت فکر نمی کردم که کارمون به در قابلمه هم بکشه . فقط شانس آوردم قابلمهای که بهم داده بودند از اين قابلمه های رويی بود که درشون تخته .

 آلوچه خانوم | 12:59 PM 






گويا امروز آخرين ديدار اصحاب مطبوعات با رئيس جمهوری برگزار می شه . مطلب مسعود بهنود رو در اين باره توی روز آن لاين بخونيد .
کلا روز آن لاين رو از دست نداريد و اگه حوصله نوشته های جدی رو نداريد حداقل طنزهای روزانه ابراهيم نبوی اصلا از دست ندين . خوشبختانه به لطف مجلس و اخيرا دولت آبادگر فراوانی سوژه در حيطه طنز بيداد می کنه .

 آلوچه خانوم | 12:53 PM 








Tuesday, July 12, 2005

نوشی برای فردا وکيل لازم داره خودش گفته . کسی می تونه کمک کنه ؟ اينو توی وبلاگهاتون بنويسيد . و اگه می تونيد کمکش کنيد ايمیل آدرسش اينه : nooshi.joojehash@gmail.com

 آلوچه خانوم | 12:19 PM 








Monday, July 11, 2005

نوشی... نوشی .... نوشی
به نظر من هيچ مادری صرف مادر بودن و هيچ پدری صرف پدر بودن حق بيشتری برای حضانت بچه ها ندارند . در هر مورد خاصی بايد ديد چی به نفع بچه ها است حالا اينکه چه مرجعی با در نظر گرفتن چه فاکتورهايی اينو تشخيص می ده, بماند... ولی در مورد نوشی ...
نوشی توی کامنت * اين اين مطلب وقتی که باربد دنيا اومده بود نوشته که وقت تولد دخترش تنها بوده ... مجسم کنيد يه زائوی تنها با يه نوزاد و يه بچه دوسال و دو ماهه ... ماها تا الآن هميشه شنونده حرف های نوشی بوديم ... می دونم بايد حرفهای اون طرف رو هم شنيد . من اون آقا رو نمی شناسم تا حالا هم پای حرفهاش ننشستم ولی به عنوان زنی که يک بار اين مراحل رو تجربه کرده و به لطف مردی همراه حتی لحظه ای احساس تنهايی نکرده اينو می دونم که حتی اگه قسمت عاطفی ماجرا رو سوسول بازی فرض کنيم چقدر آدم به کمک فيزيکی کسی احتياج داره . و نوشی اين رو تنهايي از سر گذرونده ... و اون آقا که اين ريختی پدر شده ... به هر دليلی حق نداره ... حق نداره, نوشی رو نديده بگيره به حساب نياره و بی خبر بذاره ... اون آقا که اين ريختی پدر شده ... خيلی زشته که حالا اون بچه رو وسيله تسويه حساب قرار داده ... جفتشون زير هفت سال دارند و طبق قانون بايد پيش مادر باشند . کار زشت اون آقا حتی با قوانين مزحرف دادگاههای ما, همين الآن جرم محسوب می شه ... چه کار می شه کرد ؟!!!!! چرا ما ها جز آپ لود کردن يه پست کاری ازمون بر نمی ياد ؟؟؟؟!!!!!!!!

*******************************************

دوستان خيلی ممنون من و پيشنهادم رو درپست پايينی اينهمه تحويل گرفتيد ! يه جاهايی آدم حاليش می شه که حرفش چقدر برو داره و تاثير گذاره . جدای اينکه اينجانب طی استقبال شايانی که از اين پيشنهاد شد وزن خودم دستم اومد ... ( شوخی می کنم به دل نگيريد ) خوشحال شدم وقتی متوجه شدم بقيه زودتر ازمن دست به کار شدند و تا حد زيادی موفق تر هم عمل کردند و همينطور اين يکی
لوگويی که به ستون سمت راست صفحه اضافه شده از وبلاگ حنيف مزروعی برداشتم .

* پی نوشت : کامنت نوشی با فونت ديگری نوشته شده کامنت اون پست رو به يونيکد برگردونيد .

** بازم پی نوشت : آقايی که نمی شناسيمتون , يه نگاهی به اينجا بندازين .

***بازم بازم پي نوشت : توی قسمت اول اين پست کلمه تسويه حساب رو اولش تصويه حساب تايپ کردم بعد هی نگاهش کردم به نظرم اومد يه جای کار می لنگه بعد کردمش تصفيه حساب و در واقع يه غلط املايی رو تبديل به يک غلط معنايی کردم . بازم به نظرم درست نمی اومد و باخودم اينطور توجيه کردم که آدمها حسابهاشون رو با هم صاف می کنند پس اين درسته تا . آقای خط کش بدست مراقب زبان فارسی وبلاگستان که اينجانب ارادت خاصی نسبت بهشون دارم اومدن و غلط گيری کردند . باور می کنيد اصلا کله ام کار نمی کرد و گرنه ديگه اينقدر بی سواد نيستم

 آلوچه خانوم | 1:37 PM 








Saturday, July 09, 2005

نوشی بی خبر از جوجه هاش ساعتهای سختی رو می گذرونه . چه کار می شه کرد ؟!!!!

*****************************************************


اين انتخابات لعنتی یه حسن داشت من به طور جدی عادت به خوندن وبلاگ های روزنامه نگارهای جوون پيدا کردم . لینکهاشون رو بايد سر فرصت به ستون گوشه راست صفحه اضافه کنم . يکی شون اينه بعد از اينکه اين نوشته اش رو توی شرق خوندم و همینطور اين نوشته رو ( البته ايشون از جوانانی که خدمتتون عرض کردم نيستند ) يه کمی خيالم راحت شد . الان که تب انتخابات فروکش کرده با بقيه حرف می زنی به وضوح می بينی اين حس توی بقيه هم وجود داره .
کم پيش می ياد, حداقل توی اين مملکت کم پيش اومده وقتی که کسی قدرت رو ترک می کنه توی قلب آدمها جا داشته باشه ... شايد دوستانی که سالهاست اينجا نيستند براساس اين باور که همه اينها سر و ته يک کرباسند, نتونند از اين حس ما سر دربيارند ( به خدا منظور بدی ندارم , من هم از خيلی از واقعيتها زندگی خارج از اين مرز پرگهر سر درنمی يارم, پس گير نديدن لطفا ! ) ولی اين وجود داره . شايد کمتر توی دنيا پيش می ياد که مردم اسم کسی رو که رو برگه رای بنويسند که جدای اينکه تا درصد زيادی قبولش دارند ( وگرنه اون تعداد رای دور دوم تکرار نمی شد. لطفا منت اتنخاب بين بد و بدتر نگذاريد, همه مون ديديم انتخاب بين بد و بدتر چون احتياج به منطقی برای توجيه داره توی اين مملکت شکست می خوره مثل سوم تير امسال ) دوستش هم داشته باشند و خيلی کمتر از اون پيش می ياد که وقتی که اون آدم داره قدرت رو ترک می کنه اين حس وجود داشته باشه . ما ايرانی ها مدال خيلی از صفات پسنديده اخلاقی رو چپ و راست به خودمون تقديم می کنيم ولی اينها واقعا چقدر وجود دارند ؟ مثل قدر شناسی ...
همه اينها رو نوشتم که بگم تاريخ ها به راحتی فراموش می شن مثل همين امروز, يه نگاهی به تقويمتون بندازيد ... برای اينکه که حداقل , خودمون فراموش نکنيم ! روز ترک ساختمان رياست جمهوری بايد روزی باشه توی ماه مرداد, بياييد اون روز يک پست از وبلاگهامون رو به محمد خاتمی عزيز اختصاص بديم ... اين وبلاگ در مقايسه وبلاگ های پرخواننده خيلی ويزيتور نداره به طور ميانگين 200 نفر در روز! بخاطر همين اگه با اين پيشنهاد موافقين شما هم توی وبلاگهاتون کمک کنيد .
يک بار ديگه اين نوشته ابراهيم نبوی رو تا آخر بخونيد و ببينيد که يک ماه و نيم پيش چه خوب پيش بينی کرده بود .

 آلوچه خانوم | 1:28 PM 








Friday, July 08, 2005

ما می ريم فرودگاه . اين دفعه نه برای بدرقه . دوستامون دارن می يان . و اين اولين باره که من به استقبال دوستی می رم . وسط همه اين رفتن ها, خيلی دلچسبه .امسال از اونی که هشت و نيم ساعت باهامون اختلاف زمانی داره , خبری نيست. هر وقت همه قراره بياد برای اينکه سورپريزمون کنه روز دقيق اومدنشون رو بهمون نمی گه ... که يه روز بياد زنگ بزنه در رو باز کنيم ببينم پشت در وايستاده ... که هيچ وقت نشد ... انگار هوا پر از بوی بودنش می شه ... نشد که غافلگيرمون کنه . ديشب قبل از خواب لباسهامون رو مثل بچه هایی که اول مهر قراره برن مدرسه مرتب کنار هم گذاشتم . قمقمه باربد رو پر کردم . از اونجایی که فکر می کردم بايدباربد رو توی خواب بغل کنيم ببريم برای کفشش رو گذاشتم توی کيفم که جا نذارمش . برای احتياط يک بار ديگه آف لاين رو چک می کنم . ای وای ! جمعه 10:25 شب رو نمی دونم چرا صبح ديده بودم ... خوب شد چک کردم . خب 12 ساعت ديگه هم روش ... مريم و اميد دارن می يان .

***

به دنبال پری و سارا شبکه های فارسی زبان 24 ساعته ظرف 24 ساعت 4 بار اجاره نشين ها رو هم نشون می دن . اين دفعه دلم برای درخت گلابی تنگ شد . نصفه شبی می بينم خب اگه الان نمی شه ديد می شه خوندش ... من هر وقت نوشته های گلی ترقی رو می خونم می خوام از حسودی و حسرت بميرم ...حسودی اينکه که چرا هيچوقت حتی يه نيم صفحه اين ريختی نتونستم بنويسم و حسرت اينکه چرا اون موقع توی همچون فضايی دنيا نيومدم ... اين حسودی هر وقت موومان سوم سمفونی مردگان معروفی رو هم می خونم , خفه ام می کنه ...

***

قدری خريد داشتم ... به همين بهونه با باربد بعد ازمدتها می رم شهر, خيابون گردی! چقدر گرمه ... چقدر شلوغه ... چقدربا بچه دنبال چيزی گشتن سخته ... چقدر همه چی گرونه ... شب با آژانس دارم برمی گردم خونه . باربد نشسته پيشم دستی به سرش می کشم و فکر می کنم خوب پا به پای من اومد ... به روم می خنده با چند تا جمله تکراری که خوب می شناسدشون و سرشو با ريتمشون تکون می ده قربون صدقه اش می رم و همينطوری که کنارم نشسته به خودم می چسبونمش ... يه دفه می بينم گردنش يه وری شده و خوابش برده . بغلش میکنم اونقد ر آروم خوابيده اونقدر وزنش نرمی اش بوی نفسش خوبه اونقدرحالم رو خوب می کنه که آروم می شم انگارمن , خودم رو بين دستهاش ول می کنم ...
اينها رو اينجا نوشتم برای ثبت در تاريخ که يه روزی اگه همه چيز طوری شد که من دنبال با قايم شدن پشت عرف نخ نمای تهوع برانگيز واسه خودم دور برداشتم فکر کردم چه خبره و از اين حرفها ... " گر از عهد خرديش يادم بياد / که بيچاره بودم در آغوش او " ... با عرض معذرت شيخ مصلح الدين سعدی شيرازی !

 آلوچه خانوم | 1:24 PM 






هر گوشه از دنيا خبری می شه به ما ها هم ربط پيدا می کنه ... يه ممکنه يه گوشه ای از خبر باشيم يا عزيزی در مرکز بحران داريم !!!!!!!! من 4-5 تا يی دوست توی لندن دارم دو تا شون رو مطمئنم همزمان با انفجارها کنار بچه هاشون توی خونه بودند البته امیدوارم ! ولی برای دوتا شون خيلی نگرانم که آسيبی نديده باشن ... يکی شون رو مطمئنم اين صفحه رو می خونه . به اي ميلم هنوز جواب نداده . مرجان ! می شه از خودت بهم خبر بدی !!!!!! منتظرم

 آلوچه خانوم | 1:18 PM 








Wednesday, July 06, 2005

ديروز بعد از ظهر تلوزيون پری داريوش مهرجويی رو نشون می داد . در طول فيلم همش فکر می کردم چقدر فيلم خوبی نيست . نمی تونستم بگم بده . خوب نبود .اولين بار بود که بعد از خوندن فرانی و زويی سالينجر می ديدمش و با توجه به اون قصه فکر می کردم که فيلم کردنش اونهم فيلمی ايرونی به هر حال کار راحتی نبود . فضا و دغدغه فيلم , دغدغه اون روزگار من بود و همش سعی می کردم اينو بفهمم ما دنبال دغدغه های خودمون می گشتيم وپيداشون می کرديم يا محصولات فرهنگی اون روزگار دغدغه های ما رو می ساختند. بعد فکر می کردم 20 ساله های الان با محصولات فرهنگی الآن چه دغدغه هايی دارند ؟ !!
آخر فيلم وقتی علی مصفا نيم خيز می شه تا کوزه به سر ها رو که از تپه بالا می رفتند ببينه يه حس با مزه ای داشتم ... دلم يه عنوان بندی پايانی ديگه می خواست ...
شب, مهاجر تی وی, سارا داريوش مهرجويی رو نشون می داد ... تا وقتی تموم نشد باربد نتونست بخوابه چون تازه تلفظ اسم سارا ( اسم دختر خاله ام ) رو ياد گرفته و براش خيلی جالب بود که از توی تلوزيون سارا رو صدا می زنن ... سارا که تموم شد مطمئن بودم الان دلم عنوان بندی پايانی هامون رو می خواد با آن موسيقی باخ ... و اون حس درموندگی آخرش ... خواستم برم يه جاهایی از هامون رو ببينم که يادم اومد از اونجايی که عروسی بهترين دوستم گم شده بود يه بار هول هول وقتی mbc2 نشونش می داد روی هامونم ضبظش کرده بودم ...
بازم اين کانال اون کانال ... تا ديدم شبکه اسلوونی 2 داره تخته سياه رو می ده . نشستم اونم ديدم فيلم به زبون کردی هستش و زير نويس زبون خودشون رو هم روش گذاشته بودن طبيعی بود که ازش هيچی نفهميدم و همش سعی کردم با چيزهايی که درباره اش خونده بودم حدس بزنم چی به چيه ... ؟ آقای همخونه که برای پيشواز هری پاتر 6 ظرف 24 ساعت سه جلد هری پاتر 5 رو تموم کرد و آخرای تخته سياه رو باهام ديد ... بعد گفت با توجه به حال و هوای هری پاتر و فيلم هايی که من ديدم کاملا می تونه حدس بزنه توی قدح انديشه من الآن چه خبره ....
چه پست طولانی بی خودی شد ... برای اينکه با خودش کنم و قدح انديشه ام رو ری استارت کنم براتون يه آهنگ از عروسی بهترين دوستم رو می ذارم مال خوده فيلمه ... فکر کنم قبلا اينجا نگفتم که چقدر جوليا رابرتز رو دوست دارم و همينطور از بعداز اين فيلم روپرت اورت رو ! اونقدرکه خيلی ها با ديدن جوليا رابرتز ياد من می افتند نه به خاطر اينکه من شبيهش باشم ها. به خاطر عاشقيت های اينجانب نسبت به بانو رابرتز ! وگرنه موهاي فرفری من وقتی که بلنده خیلی خودشو بکشه و قشنگ باشه مثل موهای جوليا رابرتز می شه وقتی که خیلی فاجعه است !!! اگه عروسی بهترين دوستم رو ديده باشيد و دوست داشته باشيد حتما با اين آهنگه حال می کنيد . پس دان لودش کنيد حجمش کمه و کمتر از دو دقيقه وقت می گيره .
I say a little pray for you
Download / Size:378 KB
اين هم از عکسهای فيلم :








آلوچه خانوم

 آلوچه خانوم | 12:44 PM 








Friday, July 01, 2005




قندی قندی ما 20 روز پیش در سکوت خبری یکسال و نيمه شد . مدتی است که فقط 8 دندان داره و ما هر گونه بدخلقی و يا تغيير در محتويات پوشکش رو به دندان نهم ربط می ديم ولی کماکان خبری نيست . از یک تا ده می شمره . بعید می دونم که کاملا مفهوم عدد رو درک کرده باشه . اوائل فکر می کردم که مثل شعر حفظش کرده .اما حالا می بينم که شعر هم نيست يه چیزی مثل یک ريتم برای شروع و انجام کارها ست .يک دفعه متوجه شدم که خيلی روی اسم حيوونها باهاش کار نکرديم و سعی کردم که جبرانش کنم یک هفته ای می شه عکس گاو می شناسه و با ذوق نشونمون می ده همينطور جوجو رو ,اماعميقا در تطابق اسم پيشی و هاپو با تصاويرشون ( که البته 5 ماه پيش به خوبی می شناسدشون ) قاطی کرده . کلی در پهن کردن و جمع کردن سفره کمک می کنه . 4 طبقه پله رو پای خودش یک نفس می یاد بالا . بسيار شيطون شده و در شيطنت خيلی خوش فکره .... ديگه همين فقط ببخشید عکس بهتر از اين نداشتم اين جديدترينشونه که مال یک ماه پيشه .

 آلوچه خانوم | 1:28 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?