آلوچه خانوم

 






Saturday, January 28, 2012

ما آدم‌های روزگارِ بد شده‌ایم، گرچه آدم‌های بدِ روزگار نبوده‌ایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دل‌تنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را می‌گویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خسته‌ایم. دلتنگیم. ناامیدیم. با نمادها و نمودهایی مثل هم یا غیرِ هم. معلوم است که حرف مشترکمان درد مشترکمان است. عجیب است اگر بدخلق و کم طاقت و زودرنج باشیم؟ اگر خشمگین باشیم؟ که غصه‌های‌مان را می‌گوییم تا هم‌غصه‌ای پیدا کنیم؟ که بغض‌های‌مان می‌شکند پیِ شانه‌ی غایبی؟ که فراقهای‌مان ناله می‌کند دنبال رفاقتِ رفیقی؟ عجیب است اگر ما غمگینیم؟

نمی‌گویم غمگین نباشیم. نمی‌گویم آن روز خوب همین پشت در است. نمی‌گویم درمان دردهای شما رسید! سریع و ارزان و تضمینی! بگویم هم چه فایده؟ آن که خیال می‌کند غم را می‌شود پنهان کرد غم‌کشیده نیست. آن که فکر می‌کند هر بغضی را می‌شود قورت داد، گریه را نچشیده. آن که خشم را نمی‌فهمد ظلم را نکشیده. ما محتوم و مجبوریم به غم. هر کجای دنیا و به هر کاری که مشغولیم. ما پاره‌ای از جان‌مان از روزگار جلو زده، گوشه‌ای از ذهن‌مان در گذشته جا مانده و تکه‌ای از تن‌مان در امروز دارد تکه‌تکه می‌شود. ما تبعید شده‌ایم به دوری از هم و خودمان در زمان و مکان. می‌شود مگر غمگین نباشیم یا بی‌خیال شادمانی کنیم؟

اما گمانم می‌شود غم را تکثیر نکنیم. می‌شود غم را پی نکنیم، وقتی او ما را این طور پیگیر پی می‌کند. می‌شود غم را تولید نکنیم. ما انگار عادت کرده‌ایم به از غم گفتن و خودمان را با غم تعریف کردن. ما آینه‌های غمگینی شده‌ایم که نشسته‌ایم روبروی هم. هزار بار اخبار غم را به صورت هم می‌کوبیم. هزار بار حال غم را یاد هم می‌آوریم. ما غصه را کاشته‌ایم در گلدانِ دل‌مان و پایش نشسته‌ایم و آبش می‌دهیم و تیمارش می‌کنیم تا ریشه کند و دل‌مان را ریشه‌کن کند. ما به غصه‌های دیگران‌مان نور می‌دهیم و بال می‌دهیم تا بپیچد به غصه‌های‌مان و تناور شود و زیر سایه‌اش گم شویم و تمام شویم انگار.

راستی اگر غصه مهار ما نمی‌شود چرا ما مهارش شویم؟ اگر ما حریفش نمی‌شویم چرا او حریف ما شود؟ اگر او فراموش‌مان نمی‌کند چرا ما خودمان را فراموش کنیم؟ داروی غصه هر کجا که باشد در صندوقچه‌ی غصه نیست. سر برداریم از کاویدنش. نمی‌توانیم غمگین نباشیم؟ باشد! تلاش نکنیم غمگین‌تر باشیم. خودمان را به خودمان بدهکار نکنیم. اگر به خودمان امید نداریم، به کسانی، به کسی که دوست‌مان دارد بیایید بدهکار نشویم. نگویید نیست! پوزخند نزنید! باور نمی‌کنید همیشه توی سایه و نیم سایه‌ها کسی هست که چشم نگرانش پی ماست؟ مادری، پدری، فرزند کوچکی، دوستی، هم‌راه و رفیقی. چشم‌های نگرانی که از سایه نگاه می‌کنند و نیاید روزی که نباشند و بفهمیم و غصه را شادتر کنیم. ما فقط مال خودمان نیستیم که این طور خودمان را خیرات غصه می‌کنیم. که اگر بودیم هم حیف بود این به هیچ به باد رفتن. حتی اگر قرار به مردن است مزه دارد جنگیده مردن تا واداده مردن. بیایید با غصه بجنگیم تا آن‌جا که می‌شود.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در خانه‌ی کوچکی منزل دارد. پری کوچک غمگینی که بار سهمگینی از غصه را به دوش داشت و دارد. پری کوچک غمگینی که برای آن‌ها که دوست داشت کمر راست کرد و جنگید و از خاک غصه سر بلند کرد. پری کوچک غمگینی که نامش آلوچه خانوم است. آلوچه خانومی که دیگر غمگین نیست. هر چند میان چشم‌هایش که می‌خندد هنوز می‌شود غصه ای را که در خودش به بند کشیده دید و ته صدایش را شنید. اما ما هم‌خانه و پسرکِ کوچکی هستیم که عزیزترین داشته‌مان از چنگال غصه برگشته و ما باز هم به بودنش تکیه کرده‌ایم و میان همه‌ی این روزهای سخت در آغوش لبخند گرم مادرانه و عاشقانه‌ای زمستان را امیدوار سر می‌کنیم. همه‌ی اینها که گفتم از خوشیِ این برگشتن و سربلند کردن بود و این خاک کردنِ غصه. از داشتن دوباره‌ی آلوچه خانوم باغ آلوچه. آلوچه خانومی که از روزگارش غم نمی‌بارد. حتی اگر غمگین است. می‌بوسمت و ممنونم! از طرف مردهای شلخته و بازیگوش خانه‌ات!

دل‌تان شاد. غم‌تان کم.

 Farjam ‌ | 11:01 PM 








Friday, January 27, 2012







پیروزی بر رنج‌های ناچیز

دو عکس

آیدین آغداشلو / مجله‌ی سینمایی فیلم / شماره‌ی صد / دی‌ماه 1369



روی میزم پر از عکس مرده‌هاست . مرده‌هایی که زندگی‌شان را روی لبه‌ی این میز کار و زیر نور تند چراغ رومیزی ادامه می‌دهند . در سکوت محض , در تاریکی , و درون ذهن من .
در گوشه‌ی راست میزم عکس نیم‌تنه‌ی مهدی کفایی, از میان قاب پلاستیکی ساده‌ای تماشایم می‌کند . با لبخندی تام و تمام و صورتی شاد و بی‌خیال . پشمباف قهوه‌ای رنگ یقه بسته‌ای پوشیده است و دستهایش را در جیب شلواری که در عکس پیدا نیست فرو کرده, و آدم نامعلومی آرنجش را به شانه‌اش تکیه داده است . این همه سرخوشی و اعتماد و استقرار , حالا دیگر چه دور و غریب به نظر می‌آید .

*
مهدی کفایی را دوازده سال بود که می‌شناختم . کارگردان و فیلمساز تلویزیون بود و پیش از این کارش , در جوانی تن به هر شغلی داده بود . از پادویی تا کارمندی سازمان تربیت بدنی , تا کارمندی سد منجیل . سربازی‌اش را در شیراز , در هنگ چتر بازهای کلاه سبز گذرانده بود . پایش که می‌افتاد از هیچ کس باکی نداشت . شَری بود .
سینما و فیلمسازی را دوست داشت و دانشکده‌ی هنرهای دراماتیک را تمام کرده بود و مدتی هم دستیار سهراب شهید ثالث در فیلم طبیعت بیجان بود. ده سالی از من کوچکتر بود و ندانستم چطور شد که رفاقتمان اینطور سخت ریشه گرفت . رفاقت‌های این‌طوری به تماشای حرکت شهابی می‌ماند در شبی تاریک و پر ستاره : یک مرتبه از جایی که انتظارش را نداری پیدا می‌شود و درجایی دوردست گم می‌شود , اما یاد درخشش آن لحظه تا آخر عمر آدم باقی می‌ماند . 
عادت کرده بودم دائما ببینمش . زنگ در منزل را که می‌زد اندام تنومندش جارجوبه‌ی در باز شده را پر می‌کرد . همیشه لبخندی شکسته گوشه‌ی لبش بود و کیف گنده‌ای روی کولش . زیر بینی درشتش سبیل پرپشتش به خاکستری می‌زد و موی زبر فنری و انبوه سرش به سفیدی . بیشتر دور خودش می‌چرخید و یا این در و آن در می‌زد . بی‌حوصلگی یک پسربچه‌ی ده ساله را داشت . جوانیش داشت هدر می‌رفت و کاری هم از دست من برنمی‌آمد که اغلب راه حلم به صورت سخنرانی‌های پند آمیز پر طول و تفصیلی بودکه درمیانه‌اش می‌دیدم چطور توجه و حوصله از چشمانش می‌رود و خسته می‌شود و مطلب را درز می‌گرفتم .
اما وقتی به حرف می‌افتاد می‌درخشید . جوشش همه‌ی آن آرزوهای غریب و امیدهای واهی از دست رفته‌اش سر ریز می‌کرد . از آدم‌هایی که دوست داشت و فیلم‌هایی که می‌خواست بسازد می‌گفت . ( چندتایی فیلم کوتاه مستند برای تلویزیون ساخت که بی‌نام و نشانی نمایش داده شدند – یا نشدند . اسم سازنده‌شان هم یاد کسی نماند ) رفیق باز بود و مهربان . ماجرا جو بود و همراه . بزرگواری بود که در دنیای کوچکی گیر کرده بود و گریز راهی هم نداشت . کل مایملکش یک کیسه خواب بود و یک ساک دستی و کتاب‌هایی که هر وقت می‌خواست خلاص شود می‌فروخت‌شان . نشانه‌ی نسل پریشان احوالی بود با آرزوهای دو و دراز و مقدورات ناچیز , که خودش هم این را می‌دانست و تلخی این وقوف , طعم ذهنش را برگرداند . می‌دانست که فیلم ساختن آسان نیست . اما می‌توانست بسازد . جاهایی که باید کمکش می‌کردند , نکردند . شاید هم درست نمی‌شناختندش . این‌طور شد که در هم شکست . ( نوشته‌ام را که دوباره می‌خوانم می‌بینم وصفی‌است  کلی و دور از آدمی ناشناخته مانده که عیبی ندارد. می‌خواهم حق رفاقتی را بجا بیاورم که در ادای دینش سال‌ها قصور کرده‌ام )
در این سال‌های آخر بود که شروع کرد با خودش بد تا کردن . و روزگار هم بدتر تا کرد . بی‌کار شد و بی‌پول و – تنها که همیشه بود – و تنهاتر . نمی‌دانست با خودش چه کند . باری بود مانده بر دوش خودش . بیمار که شد تتمه‌ی طاقتش را از کف داد و لبخندش شکسته تر و مختصرتر . پوزخندی شد کنار دهانش .
دیسک کمر داشت که مدتی طولانی زمینگیرش کرد . می‌دید که من سخت دلواپسم . دلداریم می‌داد و هیچ به روی خودش نمی‌آورد . کمی که بهتر شد ( طبیبی از دوستانش در بیمارستان خواباندش و برای معالجه دست و پایش را با تسمه می‌کشید ) , باز رفت و آمدش را به منزل ما شروع کرد . زنگ در را که می‌زد دیگر چارچوب در را پر نمی‌کرد . اما همچنان کیف گنده‌اش روی شانه‌ی راستش بود و لبخند کج بی‌حوصله‌اش کنار لبش . با مهربانی نگاهم می‌کرد – عینا همین‌طوری که در عکسش دارد نگاه می‌کند – و من با نگرانی کمر منحنی مانده‌اش را نگاه می‌کردم و می‌گفتم هنوز که کجی ؟ او هم به زور کمرش را صاف می‌کرد و راست می‌ایستاد و دستانش را باز می‌کرد و می‌گفت : خیلی هم صافم !
اما نشاط زورکی‌اش ناپایدار بود . به حرف که می‌افتاد کم کم نگرانی‌هایش را بروز می‌داد . از زمین‌گیر شدن و تنهایی و بی‌پناه ماندن سخت واهمه داشت – مگر من نداشتم یا ندارم ؟ - اما چه تنگ حوصله و شکننده شده بود . چنان هیبتی به تلنگری بند بود . با هیچ شرارت و شوخی و دلقک بازی‌یی نمی‌توانستم بخندانمش .
این اواخر رفت در بلندی‌های "درکه " اطاق مختصری کرایه کرد و ماه آخر عمرش را از تابستان گندیده‌ی شهر به کوهستان پاکیزه‌ی لطیف گریخت . رفقای همیشگی‌اش را دیگر کمتر می‌دید و به چند‌تایی آشنا و هم اطاق و قهوه چی همان حوالی دل خوش کرد . روزهای آخر زده بود به سرش که فیلمی بسازد از کار دسته جمعی مردم آن‌جا که نهر کشی می‌کردند . کارش را بعد از مدتها با چه شوقی شروع کرد و به چه سختی . اما به هر حال شروع کرد .
 همه چیز داشت درست پیش می‌رفت که یک مرتبه پرید و حوصله‌اش سر رفت . دیسک کمر و بی‌پولی و تنهایی هم علاوه شدند . دویست تایی قرص خواب را یکجا بلعید و یک شیشه سم نباتی هم رویش سرکشید و رفت توی رختخوابش به انتظار آن خواب طولانی تاریک و بی‌رویایی فرو رفت که هیچ نیازی به پیشواز رفتنش نیست و دیر یا زود , به تانی یا به تعجیل , خود خواهد آمد و حضور قطعی‌اش را با گذاشتن دست تیره و سنگینش بر صورت ما اعلام خواهد کرد .
وقتی می‌شستندش هم‌چنان یلی بود کوه پیکر , با غرور و هیبت و آرامش تمام دراز کشیده بود و پروایی نداشت از اینکه دست غریبه‌ای جابجایش کند .
انگار که در خواب بود و در خواب ماند . وقتی مهدی کفایی در تابستان سال 1365 مرد , 38 سالش بود .

*
در گوشه‌ی سمت چپ میزم عکس سیاه و سفیدی‌است از پی‌یر اوگوست رنوار, نقاش فرانسوی , متولد 1841 و درگذشته به سال 1919 میلادی .
از میان همه‌ی نقاشانی که دوست دارم تنها عکس او را روی میزم گذاشته‌ام . او , که همیشه ستایشگر سرخوشی و خوشدلی و زیبایی بود , که همه‌ی عمرش را در ستایش لحظه‌های لطیف و شادمانه , گذراند . نقاش ساده‌ای که کارش را با ترسیم نقش‌های تزئینی روی ظروف چینی آغاز کرد و از راه این کشف و شهود , چنان شیفته‌ی هنر نقاشی ماند که تا به آخر عمر قلم مورا از دستش رها نکرد . لطف را با رنگ‌های درخشان روی بوم‌های سپید دوباره‌سازی کرد, با شگفتی به گل‌ها و میوه‌ها و آدم‌‍ها خیره ماند و مشتاقانه , مانند کودکی به صید پروانه‌ای, بازی نور و سایه را روی پوست دختر بچه‌ها دنبال کرد .
هر اثرش تلالو صدف‌های هفت رنگ را یافت و چنان مالامال از شیرینی و حس شد که اثر هر ضربه قلمش بر بوم , به نشت قطره‌های عسل بر سطح شیر درون فنجان صبحانه تبدیل شد .
هربار تماشای عکسش , برایم حادثه‌ای یگانه و شگفت‌انگیز است . این عکس را در سال 1914 گرفته‌اند . پنج سال پیش از مرگش. در این عکس, پیرمرد هفتاد و سه ساله, با جبروت تمام روی صندلی چرخدارش نشسته است . کت یقه‌دار ضخیمی که تا زیر گلویش دگمه می‌خورد بر تن دارد و کلاه کپی چهارخانه‌ای بر سر . همسرش با احترام و افتخار پشت سرش ایستاده است و دست چپش , به نرمی , شاه‌ی او را لمس می‌کند .
پیرمرد با دقت و وقار مرا نگاه می‌کند با ابروانی بالا کشیده و دهانی فشرده که زیر سبیلی بلند پنهان شده است .
انگشتان دستانش مفلوج و کج و معوج درهم پیچیده‌اند و به پنجه‌های درهم تنیده پرنده‌ای مرده می‌مانند . بیست سال آخر عمرش را دور از پاریس گذرانده است و در سراسر آن درد شدید آرتروز و روماتیسم را بر دستان و انگشتانش تحمل کرده است . بیماری لاعلاجش انگشتانش را چنان منقبض می‌کند و درهم می‌تاباند که می‌دهد قلم‌مو را با تسمه و نخ به دستش ببندند و غریب است ! این که بسیاری از زیباترین و درخشان‌ترین نقاشی‌هایش را در همین حال و روز تمام می‌کند . (قلم را می‌گذارم و از جایم برمی‌خیزم تا کتاب نقاشی‌هایش را بیاورم و تماشا کنم : چه‌طور می‌شود آثاری چون " شبان" , " قضاوت پاریس " , " گابریل با پیراهن قرمز " یا " بانوی کنار چشمه " را در این " در عین رنج و بیماری و ناتوانی " نقاشی کرد ؟ یا آن نقاشی بسیار جذاب و لطیف " دختر با ماندولین " را درست در سال مرگش , در سال 1919  )
اوهمه‌ی جانش را برای کارش گذاشت . می‌خواست جهان را به نقاشی‌هایش شبیه‌تر کند و نه بر عکس! دوست داشت صورت پسر کوچکش ژان را - که بعد کارگردان بزرگی شد – شبیه دختر بچه‌ها بکشد و نمی‌گذاشت موی سر پسرک را کوتاه کنند ! مدل‌هایش را رها نمی‌کرد و از این شهر به آن شهر , همراه خانواده‌اش می‌بردشان . مدت‌ها گابریل را به للگی و پرستاری ژان واداشت , همه دنیا را برای نقاشی می‌خواست . پیرمرد جوهر صلابت بود , بیهوده نیست که چنین چالشگر مرا نگاه می‌کند و انگشتانش را – که انگار از سوزش فرو رفتن میخ صلیب در هم پیچیده‌اند – با غرور تمام به چشمم می‌کشد . می‌داند که دستانش چقدر شبیه دستان از درد تیر کشیده و چنگال شده‌ی نقاشی " مسیح مصلوب " , کار ماتیس گرونه والد آلمانیِ قرنِ شانزدهم میلادی است .
دست‌های رنوار – که هر مفصل انگشتش به درشتی گردویی متورم شده است – "ستیگماتا" , یا نشانه‌ی ایمان عظیم اوو به خلاقیت و پویایی‌ست . ایمانی که تحمل هر رنج طاقت فرسایی را مقدور می‌کند . که معنا و توجیه کننده‌ی حضور آدمی بر روی زمین است . که لحظه‌های سخت را بر دیگران نرم و سهل می‌کند .
پی‌یر اوگوست رنوار , وقتی که مرد 78 سالش بود .

*
کسی که خودش را می‌کشد , می‌خواهد زنده‌ها را تنبیه و تحقیر کند و دلشان را بشکند . به این خاطر است هر بار که عکس مهدی کفایی را تماشا می‌کنم دلم می‌شکند . می‌بینم که او خجول و مهربان دارد می‌خندند و دستانش را در جیب شلوارش ( که از طرز قرار گرفتن جیب‌هایش باید بلوجین باشد فرو کرده است .)  می‌پرسم نمی‌توانستی صبور‌تر باشی ؟ می‌توانستی ؟
پاسخ خودم را جستجو می‌کنم . اگر پیرمردی در حوالی هشتاد سالگی , بتواند رنجور و ناتوان , قلم مو را به دستش ببندد و با چشمانی تار شده , بی هیج تلخی یا کینه‌ای پوست‌های شاد و جوان را نقاشی کند و به ستایش جریان سیال و پایان ناپذیر زندگی بنشیند و تاوان رنج خود را از دیگران نطلبد و مردمانی را که انگشتان چالاک و کشیده دارند تحقیر و تنبیه نکند , پس می‌شود کمی کج‌تر راه رفت و قدری درد کشید چندی هم با قناعت و فقر و شکست زیست .
نباید کسی با مرگ عمدی  خود , دل دوستانش را بشکند , پهلویشان را خالی کند و از درون عکسش با تمسخر و سرزنش نگاهشان کند و برای ابد تنهایشان بگذارد .

*
هر چه بیشتر عکس رنوار را تماشا می‌کنم , آسوده‌تر می‌شوم , رنج‌های ناچیز من در پیش روی دستان و انگشتان او رنگ می‌بازد , بی‌بها می‌شوند و معنایشان را از دست می‌دهند , می‌فهمم پیروزی در " ماندن " است .
چراغ را خاموش می‌کنم و می‌روم تا بخوابم .





****************************
بالاخره نشستم تایپش کردم . گفته بودم که , یکی از همین روزها!
این نوشته را اولین بار همان دی‌ماه 1369 در 17 سالگی خواندم . خیلی دوستش داشتم , خیلی دوستش دارم . یادم می‌آید همان وقت هم دلم می‌خواست دو بخش آخر یادداشت در کار نباشد , فقط شرح دو عکس باشد بدون قضاوت و نتیجه گیری . حالا هم ! همان وقت هم فکر نمی‌کردم کسی که آن‌طور می‌رود می‌خواهد دل دوستانش را بشکند و آن‌ها را تحقیر و تنبیه کند ؛  حالا هم !  فقط  این‌قدر می‌دانم کسی که کلک خودش را می‌کند بیشتر از هر چیزی می‌خواهد که نباشد یا نمی‌تواند باشد  یا نمی‌شود که باشد ... نمی‌دانم .
نمی‌دانم چند نفر از شما این را به وقتش خوانده‌اید نمی‌دانم چند نفرتان دوستش داشته‌اید . این نوشته بعدتر در کتابی به نام " خوشی‌ها و حسرت‌ها " که مجموعه یادداشت‌های آیدین آغذاشلوست چاپ شد . بدون عکس البته . یک طور بدی ناقص است . فکر می‌کنم وقت خواندش گاهی باید نگاهت روی عکس‌ها سر بخورد . باید وقت خواندن این یادداشت عکس‌ها هم دم دستت باشند .



 آلوچه خانوم | 7:41 PM 








Tuesday, January 24, 2012



ما هیچ جا نیستیم . روزگارِ ما هیچ جا ثبت نمی‌شود , هیچ کتابی نیست که حال و روز ما را روایت کند , همانطور که هستیم نه آن طور که مجوز می‌گیرد برای چاپ ! هیچ تصویر ثبت شده‌ی مجوز داری نیست که آدم‌هایش شبیه ما باشند , ادبیات رایج‌شان مثل ما باشد , دغدغه‌هایشان شبیه ما باشد !  روزگار ما گاه بین خطوط ترانه‌های بی‌مجوز نوشته می‌شود , همان ترانه‌هایی که همتی و حمایتی نیست تا به‌شان صدا بدهد ! مگر به ندرت  آن‌هم با خونِ دلِ پاره پاره و داغان  به قیمتِ جلایِ وطن از زیرزمینِ وطن .  دوستان مهاجر ما -همانطوری که زندگی می‌‍‌‌‌‌کنند - هیچ جا تصویر نشده‌اند ... این‌که چه‌طور صبح‌شان را با تن‌لرزه‌ی اخبار این‌جا شروع می‌کنند این‌که شب چه‌طور سرهای در حال انفجارشان را به بالین می‌گذارند این‌که چه‌طور بین این‌جا که دل‌شان بابتش همین‌طور آویزان است , و آن‌جایی که باید با قواعدش تلاش کنند تا دیده شودند و موفق باشند ,  توازن برقرار می‌کنند ,  این‌که چه پوستی ازشان کنده می‌شود ... بلایی که دهه‌ی شصت سرِ ما آورده با همان مختصات هیچ جا تصویر نشده . عاشقیت‌های ترس‌خورده‌ی ما هیچ جا نیست ... این روز گذران قسطیِ نیم بند ! بیم‌های فراوان و  امیدهای  اندک,  امید‌های نا امید . درد و دوری‌هایمان , دل‌تنگی‌هایمان , افسوس‌هایمان خوشی‌های گاه به گاه اتفاقی‌مان , خوشبختی‌هایی خودمانی که پایش جان گذاشته‌ایم با عرق جبین به رنج خویش پیدا کرده‌ایم با چنگ و دندان نگه داشته‌ایم , بدبختی‌هایی که آوار شده‌اند چه علی‌رغم تلاش‌مان چه از سر یک لحظه غفلت ... هیچ کجا نیستند این‌ها , همانطوری که از سر می‌گذرانیم نه آن طور اجازه‌ی تصویر و نشر می‌گیرند... شصت و هفت ! هشتاد و هشت ...در محاسبات رسمی این جغرافیا انگاری اتفاق نیفتاده .

دو ماه است که اندازه‌ی بضاعتم با هم وبلاگ می‌خوانیم , خسته نشده‌ام , خسته نمی‌شوم ... واقعن بیشتر وبلاگ می‌خوانیم واقعن بیشتر وبلاگ می‌نویسند , بیشتر می‌نویسم ... واقعن وبلاگ نوشتن را از سرگرفته‌اند ... واقعن با خودشان دو دوتا می‌کنن که از سر بگیرند یا نه ... واقعن می‌گویند دل‌شان برای صفحه‌هایشان تنگ شده .
این تنها جایی است که ما ثبت می‌شویم همانطور که هستیم یا دست کم همانطور که خودمان دل‌مان می‌خواهد دیده شویم ... اگر ماسک است , خودمان انتخاب کرده‌ایم , کسی نداده دستمان که بگوید سرمان را چقدر کج یا راست بگیریم وقتی جلوی صورت‌مان می‌گیریم‌ش .
همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم قدراین صفحه‌ها را بدانید . بدون سردبیر بدون ممیزی تنها جایی‌ست شاید که روزگارمان را همانطوری که هست ثبت می‌کنیم . این‌که ایرانی بودن -کاری به افتخار و شرمساری‌اش ندارم - چقدر سخت است!  ثبت این جان کندنِ مداوم کم چیزی نیست .





 آلوچه خانوم | 4:56 PM 








Monday, January 23, 2012

صبح وقت شستن دست با خودم فکر می‌کنم یادم باشد,  رفتم بیرون مایع دست‌شویی  بخرم . دارد تمام می‌شود . کسی می‌گفت اگر خمیر دندان خارجی مصرف می‌کنید , ذخیره کنید نایاب و گران می‌شود , فکر کنم راست می‌گوید , همین داروخانه‌ی سر کوچه‌ی ما مدتی‌ست  نخ دندان اورال بی ندارد , وقتی متعجب گفتم  رنگ مو از دو هفته‌پیش تا الان چه گران شده , گفت سری بعدی گران‌تر هم می‌شود , بیشتر بخرید.  خانوم اپیلاسیونی می‌گفت تامپون هر جا دیدید بخرید خیلی کم شده,  اصلن نیست .تابستان و فصل استخر می‌مانید معطل‌ها !  مادرم می‌گوید پودر دارد گران می‌شود می‌روی خرید یادت باشد حسابی بخری ! اصلن شوینده پاک کننده‌ی خانه تکانی را بخر , ردیف حبوبات شهروند را نگاه می‌کردم هی نگاه کردم هی باورم نشد,  لوبیا چیتی 900 گرمی سه هزار و هفتصد تومان !  یکی از همین وب‌سایت‌های خبری نوشته بود قیمت وسایل خانگی به زودی رشد چشمگیری خواهد داشت , دل‌نگران خواهرم می‌شوم که دارد ریز ریز وسایل خانه‌اش را جمع می‌کند ! هر روز با هم قیمت سکه و طلا را چک می‌کنیم می‌گوید من چه خاکی به سرم بریزم آخر ! هر روز در این مورد صحبت می‌کنیم هنوز در مورد خاک مورد بحث به نتیجه‌ی نهایی نرسیده‌ایم . آن آقای موتلفه گفته تا شش ماه دیگر قحطی می‌شود . خانمی  می‌گفت ذخیره کنیم . مادرم نگران می‌پرسد , برنج داری ؟ آن یکی می‌گفت حیف که  آجیل شب عید را نمی‌شود الان خرید, بیات می‌شود .  من باز فکر می‌کنم یادم باشد مایع دست‌شویی بخرم , دارد تمام می‌شود .

 آلوچه خانوم | 11:30 AM 








Sunday, January 22, 2012

آلوچه خانوم است و قول‌ش ... مخمل جان,  بخوان صدایت را ضبط کن برا ی پدر و مادرت بفرست . بقیه‌ی شماهایی که پدر و مادرتان وقت گفتن از رشت کودکی‌شان  توی نگاه‌شان می‌بیند که دل‌شان مالش می‌رود,  این چند صفحه را برای‌شان بلند بلند بخوانید . کیف می‌کنند .

***
بخشی از گفتگوی ملک ابراهیم امیری با اکبر رادی منتشر شده در کتابی به نام  مکالمات / انتشارات ویستار/ سال 1379.  صفحات 16 تا 23

...

موافقید از کودکی شروع کنیم ؟

اگر می‌خواهید مرا روانکاوری کنید , باشد , پرده را کمی بالاتر می‌زنم ! من سومین فرزند از یک خانواده‌ی متوسط بازاری هستم ,که جمعن دو خواهر و چهار برادر می‌شدیم . پدرم در رشت قناد بود و در جنگ جهانی دوم یک کارخانه‌ی کوچک قند ریزی داشت , که قند بخشی از شهر را با همین کارخانه تامین می‌کرد و روی هم دستش به دهانش می‌رسید و سفره‌اش گشاده بود . و این شاید از کرامات جنگ بود که مقارن با کودکی من است . و ما اگر چه به یک معنی از جغرافیای جنگ بیرون بودیم , ولی به هر تدبیر از تلاطم‌های اقتصادی آن بی‌نصیب نبودیم , که امواج بلندش به مرزهای شمالی ایران می‌کوبید و رسوبات مخرب خود را روی آن سامان به جا می‌گذاشت : جیره‌بندی ارزاق , شناور شدن قیمت‌ها, صف‌ها و کوپن‌های نان و نفت و کاغذ و رواج صفحات حلبی که شاگردان مدرسه مشق‌های خودر را روی آن‌ها می‌نوشتند و پاک می‌کردند و از نو ... با وجود همچه خِنس‌هایی , و عدل آن زمان که بمب افکن‌های اشتوکای آلمانی برفراز شهرها یله می‌شدند و در مسافتی بسیار دور ساختمان‌های عظیم‌الجثه در انفجاری از خاک و دود فرو می‌نشستند, زمانی که تکه‌های اجساد زیر هُرم خورشید به سرعت تجزیه, و طعمه‌ی لذیذ حشرات گرسنه می‌شدند , دوره‌ای که زنان و کودکان برهنه در "راه آسمان " به حمام می‌رفتند , دوره‌ی خطابه‌های آتشین و کوره‌ها و چه , درست آن زمان دوران کودکی من در محله‌ی " پیرسرا"ی رشت در یک رفاه و امنیت نسبی گذشته . و گرچه گناه این همزمانی ناخواسته گردن من نیست , اما عذابی است که ثقل آن را همیشه روی گرده‌ی خود احساس می‌کنم ... آن روزها خانه‌ی ما پشت مسجد "ملا علی محمد" بود , که با دیوارهای مهربان و مرموزش مرا از مصائب دنیا محفوظ می‌داشت . هنوز اتاق‌های متعدد با سقف‌های چوبی آبی‌رنگ خانه را به یاد می‌آورم . آن طَنَبی شیشه بندِ طبقه‌ی دوم با فرش‌های جفتی کاشان و پرده‌های گلبهی , باغچه‌های پرگل و گیاه و درختان بادرنگ و شمشاد و آن خوشه‌های طلایی نارنج , مه زلال سپیده دم با بوی مرطوب یاس , سنگ‌بست‌های باران خورده‌ای که آن‌قدر نظیف بود که می‌توانیستی پابرهنه روی قلوه‌های آن راه بروی و خنکی و تمیزی سنگ را بر پوست پاهای پنج ساله‌ات حس کنی , برگ‌های چسب روی دیوار و سُفال‌های خزه بسته‌ای که جرگه‌ی گنجشک‌های شاد در پوشش نمناک ‌آن‌ها جستن و جیک جیک می‌کردند , آبنمای سبزفام پوشیده از نیلوفر آبی و ماهی‌های سرخِ تنبلِ فربه و آن قورباغه‌های کوچک چمنی , سرود کشدار و یک تیغ زنجره‌ها که خواب قیلوله‌ی بعدازظهر تابستان اهل خانه را سنگین و دلچسب می‌کرد , و گربه‌های پلنگی که زیر دست و پا ول بودند , یا به تکدی و طمعی دور آبنما می‌پلکیدند, و بالاخره آدختر و غذرا و حسین که مامور خدمات داخلی و خارجی خانه بودند و هر یک به انجام وظیفه‌ای طول و عرض اتاق‌ها را می‌رفتند و می‌آمدند ...



در این دوره با بیرون خانه هیچگونه تماسی نداشتید ؟

بیرون خانه دنیای دیگری بودکه من به تدریج با آن مانوس می‌شدم : اول پاییز گیله‌مردها با اسب‌های سفید و ابلق می‌آمدندو پشت خانه نگه می‌داشتند و بارهای خودرا که لنگه‌‌های صد کیلویی برنج بود , در صندوق بزرگ انبار خالی می‌کردند و میرفتند . خانه‌‌ی ما در اتنهای یک کوچه‌ی  پیچ در پیچ سنگفرش بود که زیر نم‌ریزه‌های بارانِ عصر بهار غرق در اسانس شکوفه‌ی نارنج می‌شد . در همین کوچه بود که با برادرم , علی , و بچه‌های کوچه ماچولُس و گردو بازی و ارمنی گوش , می‌کردیم , و در برف‌های مایه‌دار زمستان ( که گاهی به ارتفاع سفال‌های کوچه می‌رسید ) آدمک‌های برفی بی‌قواره‌ای به طور مسابقه در قشنگی می‌ساختیم , و یا در بادهای گرم پاییزی با شلاقی از قیطان گِردالو می‌چرخاندیم . آن درخت بادرنگ یادم هست , قانفِت‌های زنجبیلی و قلیان بلوری که افتاد . و تابستان به ملاخانه می‌رفتیم که در بن‌بست کوچه بود و آدختر توی قاب در سرک می‌کشید و رفتن ما را از دور نظاره می‌کرد . ملاجان زن عاقله‌ای بود و موهای دورنگ و سیبیل داشت . و ما برای اون برنج پاک می‌کردیم و قرآن را با ترتیل می‌خواندیم , بی آن‌که معنای آن را بدانیم – آه , آن بوی رنگین پیاز و نعناع و سیرداغِ روی کشک !! و مادرم , آن قامت جمبل , چه احتشامی داشت وقتی که در میان خدمه‌ی خانه ایستاده بود و آش را در دیگ بزرگ هیاتی چمچه می‌زد و می‌گفت دور دیگ گلاب بپاشند و خلوت کنند, که اگر حضرت فاطمه نیمه شب بیاید و روی آش پنجه بگذارد , نذر او از عبادت ثَقَلیِین هم بالاتر است . و صبح کاسه‌های گل سرخی آش بود که در خانه‌های کوچه تقسیم می‌شد. و ما تماشا می‌کردیم شب‌های رمضان رشته خوشکارهای برشته‌ی آعشته به شیره‌ی معطر را , که مادرم دانه دانه در سینی براق ورشومی‌چید و باسلیقه روی آن حوله‌ی سفید می‌کشید, و آن‌وقت آدختر چادر به دندان, سینیِ حوله پوش را با چه آرامشی روی دو دست می‌گرفت , سلانه سلانه از مقابل چشم‌های کنجکاو کاسبکاران و اهل محل عبور می‌داد و به مسجد ملا علی محمد می‌برد ( و من با پیژامه‌ی کوتاه میلدار و کَتَله به دنبالش ) تا مشته پاچ آقای خادم که بی‌شباهتی هم به نیمای ما نبود , رشته خوشکارهای معطر را بین مردان نشسته پای وعظ دوره بگرداند , و بعد درشکه‌های دو اسبه می‌آمدند و با کروک‌هایی که در باران کشیده می‌شد , درشکه‌چی‌ها از دم کلاه کاسکت می‌گذاشتند و آداب‌دان و مرتب بودند . و من اشتیاق شیرینی داشتم که بر دست درشکه‌چی بنشینم , افسار آن اسب‌های جوان را بگیرم و در شب سنگین و مه روی سنگفرش خیس درشکه برانم . و این موقعی بود که منزل بستگان یا به سینمای " شرق " می‌رفتیم که زیر عمارت بلدیه بود و فیلم‌های روسی به زباان اصلی می‌داد : " اسب کوهان دار" , "ماهی اسرارآمیز" , "گل سنگی ". افسانه‌های خیالی و رنگی در زوایای ذهن شفاف کودک شش ساله‌ای چون من طوفانی از گل اقافیا و تخیل آبی رنگ بود ... بزرگتر که می‌شدم دایره‌ی معلومات من از محیط وسیع‌تر و واقعی‌تر , و قوه‌ی خیال من خلاق‌تر می‌شد . پسرکی شده بودم ظریف و سالم و بشاش و کَمکی هم هم از شما چه پنهان تُخس ! و حالا دیگر با علی دبستان عنصری می‌رفتیم و کت و شلوار شاپور متحد الشکل می‌پوشیدیم و کاسکت می‌گذاشتیم . گفتم : " قانفِت!! " برگشت با خنده نگاه ملوسی کرد و پنجره‌ای که در نبش کوچه‌ی ما خالی مانده بود و صدای بارانی زنی که با اسنانس شکوفه‌ی نارنج توی کوچ‌ی مه گرفته می‌غلتید . قمر بود یا روح‌انگیز ؟ که پای تیر چوبی برق ایستادم و احساس کردم در آهنگ و باران و مه و نبش کوچه‌ی خلوت آهسته نمو می‌کنم . و هم در این دوره بود که پا از کوچه بیرون می‌گذاشتیم و کاسب‌های محله را نم نمک می‌شناختیم , که هر یک موافق احوال‌شان لقب یا صفتی یدک داشتند : احمد سیگاری , پُخدوز , شنگول , شَله معین و چه . به تقلید سریال سینماییِ " خنجر مقدس " آرتیست بازی و بزن بزن می‌کردیم , ( با هفت‌تیر و خنجر چوبی که کاردستی خودمان بود . ) یا بیرون شهر باغ " محتشم " می‌رفتم تا با سنگ‌انداز سار و گنجشک و کاکایی شکار کنیم و در ماه توت دست جمعی به " هفت باغ " ریسه می‌شدیم که فضای وهم انگیزی داشت و می‌گفتند پشت هر درختتش جنی با لباس سفید توی مه ایستاده است . اما باغ "سبزه میدان" برای ما همیشه لطف دیگری داشت , که مرکز شهر بود و زیر میله‌های شرقی آن پیراهن‌های زنانه‌ی لهستانی حراج می‌کردند , که رنگارنگ و تمام دست دوم بودند و ما در آن هفت و هشت سالگی نمی‌دانستیم حکمت‌شان چیست . فقط چند سالی بعد سکه افتاد و دانستیم که این‌ها پیراهن‌هایی بودند که صاحب‌شان به "آشویتس" و "تربلینکا" و دیگر اردوگاه‌های مرگ رفته و مبدل به خاکستر شده بودند ... از باغ " سبزه ‌میدان" تا ساعت بلدیه خیابان شاه بود . آن روزها در نگاه سودایی من این خیابان چقدر طولانی و آن باغ چه باشکوه و بزرگ می‌نمود ! آن باغ پر خاطره, شب‌های تابستان تبدیل به گاردن پارتی می‌شد که در ضلغ غربی آن موزیک می‌نواختند, و زنان و کودکان در میان درختان بلندِ کاج و فانوس‌های مهتابی گردش می‌کردند , و ما در بوی ملایم درختان بلندِ کاج و فانوس‌های مهتابی گردش می‌کردند, و در بوی ملایم ریگ‌های شسته و بنفشه‌ی وحشی پشت میزها کوچک پاکیزه می‌نشستیم و بستنی ثعلبی با شربت توت فرنگی می‌خوردیم, ترنم شورانگیزآکاردئون از دور یادم است , شعله‌های نقره‌ای ستارگان در مه نیلی شب , و خنده‌ ملوس و هاله‌ی دور چشم سیاه ‌زنده‌ آبی . بیرون که می‌آمدیم, چرخی در خیابان شاه می‌زدیم که شب‌ها منظره‌ی بدیعی داشت : کافه قنادی نوشین که قسمت کافه‌اش محفل مردان وزنان فرنگی‌مآب شهر بود , میوه فروشی الله وردی با تابلوی زیبای حبیب محمدی ( باغی و باغبانی و گلابی تنومندی به کولش) که ویترین خود را با برگ و میوه‌های نوبرانه تزیین می‌کر‌د و فی‌الواقع بوتیک میوه‌های فصل بود , سینما " مایاک " با فیلم‌های ماریا مونتز , هتل ساوُی , قرائت‌خانه‌ی ملی , میدان بلدیه و عمارت‌های چند اشکوبه‌ی روسی و گل‌باغش و کمی ‌پایین‌تر , تماشاخانه‌ی گیلان و " سالوس" مولیر (تارتوف ) و دختران و پسرانِ شیک پوش و آلامد که در پیاده‌روی خیابان با تانی قدم می‌زدند .. خیابان شاه با این منظره , مخصوصن در صراحت رنگ‌های شب , حال و هوای غریبی داشت و به طرز رازگونه‌ای درون مرا سرشار از بداهت و آهنگ و تصویر می‌کرد ... بس کنیم !



وصفی که از رشت دوران کودکی خود داده‌اید , بیشتر به گوشه‌ای از پاریس اوایل قرن شبیه است !

بله آن رشت کودکی من دیگر رشت امروز نیست . و این را با تعصب یا مثل پیرمردهایی که دچار شورش خاطرات می‌شوند , نمی‌گویم . باید توجه داشته باشید که اولین قرائت خانه‌های ایران را ما در رشت داشتیم . اولین شهرداری , تلفن‌های مرکزی , تلگرافخانه , تاتر , سینما , چاپخانه , روزنامه , عکاسی , دبیرستان‌های دخترانه و آنچه مربوط به فرهنگ و تمدن معاصر است . امروز از بقایای آن رشت مهربان شاید فقط مردمش مانده‌اند .



شما تا چند سالگی در رشت بودید؟

حدودا تا یازده سالگی , اواخر دهه‌ی 20 بود که پدرم در فَترت اقتصادی کشور زمین خورد و کسب و کارش رو به کساد رفت و چندی بعد در آستانه‌ی کامل ورشکستگی افتاد , طوری که ظرف یک سال دکان و تخته کرد و خانه را فروخت و به زخم‌های خود زد , و بعد هم بُنه کَن به تهران کوچ کردیم , که تازگی چو افتاده بود قبله‌ی حاجات است و به هر کجایش بیل فروکنی , به گنج می‌رسی . ما در تهران به گنج نرسیدیم . خانواری بودیم نگونسار , در ولایت غربت , با دو اتاق اجاره‌ای و اندوه خاموش یک بدبیاری بی‌هنگام که لطف خنده را از لب‌های ما زدوده بود . در واقع تا پدرم در یکی از ادارات دولتی کاری دست و پا کند و برادر بزرگم , محمد, در نوجوانی وارد بازار شود و گوشه‌ای از بار پدر را بگیرد , مادرم که زنی هوشمند , با مناعت , قوی و دل‌دار بود , ظروف اعلا , فرش‌های باقیمانده و جواهرات خود را هر چه داشت , دانه دانه فروخت و با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشت و بال‌های امنش را برسرمان گسترد , و تا پایان به معنای دقیق کلمه ما را به منقار کشید . و من در همین دوره‌ی تلخ کامی و نامرادی بود که بلندی و زیبایی روح زن را کشف کردم و واژه‌های مجردی چون ایمان , عظمت , عشق , کرامت نفس و بی‌نیازی در عین نیاز را در وجود مادرم به رای العین و مجمسم دیدم. دوره‌ای که دبستان * را تمام کرده بودم و با توسط یک آشنای قدیم خانوادگی به اتفاق برادرم , علی , وارد دبیرستان رازی شده بودم که جایی بود در خیابان فرهنگ , مدرسه‌ای کهنه اما اعیانی , با مدیران فرانسوی و یک بخش خارجی که مختلط بود و محصلین آن از مدارس ژاندارک و سن لویی می‌آمدند .

...

* دبستان را خودم تغییر دادم در کتاب " دبیرستان " بود  که به نظر می‌رسد اشتباه چاپی باشد .

پی نوشت :  " دوعکس / آیدین آغداشلو " را هم یادم مانده ,  یکی از همین روزها !

 آلوچه خانوم | 5:11 PM 








Monday, January 16, 2012

پیش به سوی اسکار
یک وقتی بعدترها برای بچه‌هایی که این روزها را  ندیدند ,  برایِ بچه‌های روزایی که در راه‌اند , بچه‌هایی  که آرزو می‌کنم باورشان نشود که  همچین روزگاری هم وجود داشته , تعریف می‌کنیم که یک وقتی هم بود - تاکید می‌کنیم "شاید باورتون نشه " - وزیری که انگاری  فکر می‌کرد صندلی وزارتش ابدی‌ست خانه‌ی سینما را  منحل کرد , تنها دوازده روز بعد سینمای ایران بزرگترین افتخارش را تا آن  تاریخ کسب کرد . برای‌شان   از آن لحظه تعریف می‌کنیم که چطور قلب‌مان توی سینه می‌کوبید .  برای‌شان  از راز ماندگاری هنر و هنرمند خواهیم گفت و حکم‌های وزارت که امضای پای‌شان تنها چهار سال دوام دارد

آقای فرهادی متشکریم ... اهالی خانه‌ی سینما , مبارک‌تان ... مبارک‌مان باشد
   ‌

 آلوچه خانوم | 7:04 AM 








Wednesday, January 11, 2012

من پر از کلمه‌ام . راه که می‌روم گاهی صدای به هم خوردنشان را هم می‌شنوم حتی . گاهی بی‌هوا از دهانم می‌پرند بیرون . گاهی می‌دوند می‌آیند نوک انگشتانم . انگشتانم برای تایپ کردن‌شان درد می‌کند اصلن . بعد جلوی خودم را می‌گیرم . چون یک کشفی کردم, وقتی این‌طوری می‌شود دلم نمی‌خواهد بروم سراغ مداد و کاغذ یا حتی صفحه‌ی ورد کامپیوتر , د‌لم ادیتور همین وبلاگ کوفتی را می‌خواهد یا دست کم یک جایی که یک دگمه‌ی پابلیش داشته باشد . به همین خاطر است مقاومت می‌کنم . از عادت کردن به بازخورد فرار کرده‌ام اما الان احساس می‌کنم این وضعیت نشان‌دهنده‌ی اولین مراحل ابتلاست . شاید هم اصلن خودِ ابتلاست و من به خودم لطف دارم که می‌گویم اولین مراحل , این بد است . باید جلویش را گرفت . نوشتن برای نوشتن را دوست‌تر دارم و همیشه بیشتر پسندیده ام … حالا نیایید به من بگویید اصلن مگر تو چه می‌نوشتی حالا ! … هر کسی پیش خودش یک حساب و کتاب‌هایی دارد . این روزها حتی این برایم سوال است که آدمیزاد آن طور که است را می‌نویسد یا سعی می‌کند آنطور می‌نویسد باشد ؟ واقعن کدام ؟  من از افتادن در دامی که خودم می‌شناسم می‌ترسم  ... این ها را گفتم که بگویم  این روزها جلوی  نوشتن پست‌های سی و دو اینچی را می‌گیرم . حتی می‌توانم در مورد درز دیوار جفنگ ردیف کنم . که نمی‌کنم . بعد متوجه شده‌ام به جایش جفنگ می‌گویم . اما بدون اخم! یک جور خُل مِلوی خوبی‌ام . با کلمه‌ها کلنجار می‌روم جلویشان را می‌گیرم تا یک راه آبرومندی برای بیرون ریختن پیدا کنند . سر آرامش باهاشان ور بروی . خط بزنی , جابه جا کنی … مانده برسم به این مرحله  فعلن نگهشان داشته‌ام انگاری اسیرشان کرده باشی تا اعتراف بگیری . وادارشان کنی به کاری که نمی‌دانی اصلن ازشان برمی‌آید یا نه ! اما نمی‌خواهی  کوتاه بیایی .




سال‌ها پیش یک استادی سر یک کلاسی رو به ما ردیف هنرجویانِ سیبیلوی مقنعه به سر که مطمئن بودیم دنیا را تکان می‌دهیم یک روزی, گفت جلوی خودتان را هیچ وقت نگیرید . هیچ وقت ! بنویسید , بعد یک کاری‌اش می‌کنید سر و شکلی می‌دهید که بشود ارائه‌اش کرد . فکر می‌کنم آن استاد پیش‌بینی این روزها را نکرده بود که ارائه این‌قدر سهل الوصول باشد … یک رفیق خیلی کاربلد دارم این روزها که می‌گوید یک چیزی مثل یک دفترچه‌ی یادداشت باید همراه آدم باشد تا تک جمله ها را بنویسد . هرچیزی که به نظرش جالب آمد . بعد بهشان نگاه کند ببیند وسوسه‌اش می‌کنند یا نه ! هیچ کس هیچ راهی برای وسوسه‌ی دائمی ندارد که بستر ارائه هم دارند به آسانی . این که چطور مهارش کنید . که زرد و سِری دوزی نشود نوشته‌هایتان . مجبورم یک راهی پیدا کنم . راهش سکوت است ؟ صبر است ؟ نمی‌دانم . فکر کردم شاید راهش شنیدن و دیدن و خواندن است اصلن . بعد متوجه شدم نه تحریک کننده‌تر است . فکر می‌کنم  نکند این از اثرات ناشناخته‌ی آلوگی هواست ! مرکز کنترل یک چیزهایی را مختل می‌کند یا به پر کاری یک چیزهایی منجر می‌شود که همچین اوضاعی پیش می‌آید ؟! بعد این‌ها یک طرف ماجراست . بدی اش وقتی است که می‌افتی به حرف زدن . می‌بینی همین‌طور یک‌سر داری در و دیوار را به هم می‌بافی . اوائل هفته خیلی اتفاقی یک آشنای قدیمی را اندازه‌ی نیم ساعت دیدم . همین‌طور یک سر حرف زدم به سوالات سه کلمه‌ای اش جواب های 6 دقیقه‌ای می‌دادم . دست آخر وقت رفتن طبق معمول جوابی نداشتیم برای اینکه چرا هم را اینقدر کم و دیر به دیر می‌بینیم و چرا روزگار این‌طوری شده . دستهایم را گرفت همین‌طور تکان می‌داد و می‌گفت که چقدر از دیدنم خوشحال است . من نمی‌دانستم چطوری بگویم که من خیلی خوشحال‌ترم . می‌گفت خوب به نظر می‌آیم . گفتم بله خوبم . روزگار بدم را ندیدی! یک‌هو یک طور خوبی لپم را گرفت کشید , گفت همیشه خوب باش . یادم آمد روزگاری بود بایک دستم مراقب بودم باد دامن اسکاتلندی ام را نزند باز نکند . دست دیگرم محکم دست مردانه‌اش را گرفته بود عرض خیابان را می‌گذشتیم . یادم آمد در ده دوازده سالگی تنها دست مردانه‌ای بود که دستم را در خیابان می‌گرفت . خندیدم و گفتم چشم !

 آلوچه خانوم | 9:50 AM 








Sunday, January 08, 2012

...

سقائک امروز آرام است ... عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش می‌دهد که همین‌طور یک‌ سر می‌خواند

بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی


بعد فکر می‌کند می‌تواند همین الان بنشیند آن رساله‌ی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با  آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سِر شد  اصلن یا یک همچین چیزی !  آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جان‌ش, هم می‌خواهد بنویسدش خلاص شود هم می‌داند گیر می‌افتد توی سیاه‌چاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برای‌تان می‌گوید : آلوچه خانوم رازِ زمان را فهمیده , دروغ می‌گویند که همه چیز را حل می‌کند , هیچ چیز را حل نمی‌کند.  اما یک کار مهمی می‌کند ! حالی‌ت می‌کند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزنده‌ی موذیانه‌اش حتی یک چیزهایی را فقط برای از دست دادن می‌گذارد توی دامن‌ت !  پس حالا که داری‌شان حالا که هستند به‌شان, به عاطفه‌ای که بهشان داری پناهنده شو ... اگر نداری مالِ خودت بکن‌شان .  یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان می‌گیری که کمکت می‌کند با همین‌ها زمستان را سر کنی , دوام می‌آوری... دوام می‌آوری !  آن یک مشت ماهیچه‌ی رنجورِ تپنده تنگیِ ‌جایش را تاب می‌آورد


 

 آلوچه خانوم | 10:29 AM 








Saturday, January 07, 2012

بعد

من هنوز روی دور پر حرفی‌ام اعتراف می‌کنم از دیروز همین موقع آرام‌ترم . شاید چون الان هیچ‌کس این‌جا نیست که مجبور باشد دست کم وانمود کند که گوشش با من است .

دیروز رفتم خانه‌ی مادرم . خواهرهایم باید می‌رفتند بیرون این‌قدر دست دست کردند تا ما برسیم یک نظر هم را ببینیم و رفتند, بعد من و باربد ماندیم با پدر مادرم . من عین رادیو یک سر حرف زدم همین‌طور آلودگی صوتی ایجاد کردم . باربد مات و مبهوت نگاهم می‌کرد , طفلی مامان و بابا! آن دوتا هم نبودند مجبور بودند تنهایی با چشم‌های مشتاق همین‌طور نگاهم کنند . برایشان آن یک چند صفحه از کتاب اکبر رادی را خواندم به بابا نگاه نمی‌کردم چون اشک‌ش درآمده بود بعد من بغض می‌کنم چون انسانی هستم با اشکِ دمِ مشک . بابایم دل نازک شده خیلی وقت‌ها پای تلفن هم می‌فهمم دارد صدایش را کنترل می‌کند بابت موضوعات متنوعی می‌تواند چشم‌هایش مرطوب می‌شود. راستش فکر می‌کنم این‌طوری بهتر است نمی‌ریزد توی خودش یک جور تخلیه است . بابا از بعد از خرداد هشتاد و هشت یک طوری‌تر شده . برایش‌ چند وقت پیش‌ها  اولین بار که این آهنگ دنگ شو را گذاشتم دیدم ای بابا ! گفتم ناراحتت کردم ؟ گفت نه دلم برای ناوک مژگانِ نادر گلچین تنگ شده . یادم باشد تا اینترنت ملی نشده پیدا کنم برایش دانلود کنم . یک وقتی همه‌ی این‌ها را روی کاست داشت با یک ضبط بنتون دکل باندهایش وقتی مامان آن را برای بابا کادوی تولد می‌خرید از قد خواهرم در آن زمان بلندتر بود . دگمه‌ی پاورش را که می‌زدی از جا می‌پراندت تا این حد که شیشه ‌های قدی پنجره‌های جنوبی آن خانه‌ خیابان نورگستر , پشت دانشگاه صنعتی   دچار لرزش مختصری می‌شد . روزهای آخر مهلت فروختن نوار کاستِ غیر مجاز هر چه از حقوق آن ماه‌شان مانده بود تند تند خریدند . یک عالمه ویگن خرید آورد خانه دنبال " طوفان در دریا غوغا می‌کرد " می‌گشت , دست آخر پیدا کرد کیف کرد انگاری که گنج پیدا کرده باشد . بعد یک کاست داشت که رویش به جای محمدرضا شجریان نوشته بود سیاوش شجریان و می‌خواند ای خسرو‌ی خوب , آن را با لذت تمام نشدنی گوش می‌کرد . شهیدی و بنان که اصلن  روی همه‌ی ما سرِ ما جا داشتند . بعد فکر نکنید ما این‌قدر بچه‌های فهمیده‌ای بودیم‌ها! اصلن هم نبودم .  اما با این صداها بزرگ شدیم  و بعدترها  عقل‌مان رسید و فهمیدم بزرگ شدن با این صداها گنج روزگارمان بود. مامان که اصلن در عوالم دیگری بود . عاشق ویجنتیمالا و راجندرا کومار بود به طرز غریبی . اما گفتم شهیدی مخصوصن یک چیز دیگر بود توی خانه‌ی ما. طوری‌که  حتی خواهرم در عالم کودکی وقت بازی با خودش وسط زمزمه‌های من درآوردی خودش یا تکرارترانه‌های شهره و نوش‌آفرین مخصوصن این یکی که خیلی دوست داشت " از این ور, از اون ور! واسه‌ت  عرضه کنم قِرهای نوبر " گاهی هم می‌خواند " گریه را به مستی بهانه کردم "  ,  بعد خاله ام می‌آمد توی ضبط بابا  گلوریا گینور گوش می‌کرد یا الویس پریسلی .  هدفون را می‌گذاشت توی گوشش اما ما همه جای آن خانه‌ی 60 متری  می‌شنیدیم چه گوش می‌دهد. بعد آدامس هم می‌جوید خروس نشان وقتی می‌جوید هی بادکنک‌‌های ریزی را که من نمی‌فهمیدم چطور درست می‌کرد بین دندان‌های آسیابش می‌ترکاند, آخر هم یاد نگرفتم آن چق چق های وقت آدامس جویدن را , سوت زدن را هم یاد نگرفتم باربد هم هر چه سعی کرد نتوانست یادم بدهد . داشتم می‌گفتم خاله‌ام با آن شرحی که دادم روی پایش هم کتاب منطق سالِ چهارم فرهنگ و ادب بود امتحان نهایی داشت . با آهنگ ایرانی درس نمی‌خواند فکر می‌کنم حواسش پرت می‌شد اگر وقت درس خواندن ایرانی می‌شنید. 

بابا یک سری عکس کنار گذاشته بود نشانم داد, گفت ببر برایم اسکن کن بفرست برای دوست قدیمی . گفت دوست قدیمی این‌بار تلفن که زد اول گفت سلام بعد گفت این را گوش کن و برایم از روی کامپیوترش آهنگ کام توگدر بیتلز را گذاشت ... این را که گفت بغض نکرد با منبسط ترین لبخندی که این اواخر ازش دیده‌ام گفت وقتی آهنگ تمام شد گفت بگو هر چه می‌خواهی برایت پخش کنم بابا گفت پنی لین را می‌خواهد توی دلم گفتم یادم باشد یک منتخب بیتلز برایش ببرم عصرها سر کار گوش کند کیف کند همان‌هایی که با دوست قدیمی روی صفحه‌های سی و سه دور گوش می‌کرده یواشکی دور از چشم بزرگترهایشان آبجو می‌خوردند سیگار چس دود می‌کردند . حالا بابای من یک کسی را دارد که کارت تلفن بخرد حساب کند اختلاف ساعت را حواسش باشد که ویکند آن‌ور آب باشد حتمن, بعد تلفن بزند ساعت‌ها جوانی‌اش را , بالا پایین کردن‌های خیابان شیک را در روزگارِ دور با کسی مرور کند که همراهش بوده . نمی‌دانید برای بابای بی‌کَس من,  این‌ها یعنی چه ! یعنی اتصال با رشته‌های گم شده از زمانی دور که هیچ‌کس اطرافش نبود تا وقتی خاطرات روزگار طلایی‌اش را مرور می‌کند دقیقن بداند درباره‌ی چی دارد حرف می‌زند . یک طور خوبی دلم سبک می‌شود بابت این اتفاق خجسته در شصت و دوسالگی‌اش .

طرفهای ده صبح زنگ زدم که دارم می‌آیم وقتی رفتم فسنجانِ مامان قل می‌زد برش‌های ماهی نمک و فلفل و گلپر زده منتظر غلتیدن در ماهی‌تابه بودند به ارواح پدر و مادر و همین‌طور برادر ناکامش قسم خورد, من زنگ زدی رفتم این حوالی ماهی سفید گیرم نیامد این‌ها کفال است ببخش مارجان تی شکمه ره بیمیرم ایلاهی * . بعد من اشتها نداشتم یعنی اصلن نمی‌توانستم چیزی بخورم چون هنگ اور بودم و رویم نمی‌شد بگویم . گفتم بگذار فسنجان سر فرصت سفت شود کیفش بیشتر است بعد هی آب خوردم تا بشود بنشینم سر سفره . اما اخر دستم رو شد باقی‌مانده‌ی خورش را داد بیاورم خانه دو برش ماهی سرخ نشده هم گذاشت تاکید کرد ناهار امروز ترتیب شله پلا را خودم بدهم باربد آمد بخوریم بعد حتمن بهش زنگ بزنم گزارش بدهم که به اندازه‌ی کافی هم کیف کردم هم سیر شدم . گفتم چشم !

مامان که عصر خوابید بابا برایم هر چه را که روی فلش مموری از بی‌بی سی فارسی , خودش ضبط کرده گذاشت ببینم , یعنی گفت یک کشفی کرده این اواخر که توش یک سورپرایز هم برای ما دارد . گفت این دختر می‌خواند اصلن آدم یک طوری می‌شود گذاشت دیدم سپیده وحیدی را می‌گوید . البته می‌خواست نوازنده‌ی دف آن اجرا را نشان ‌ما دهد,  کیف کنیم . گفتم من فقط یک دانه آهنگ از این دختر شنیده بودم  به طرز غیر قابل باور و غیر منتظره‌ای کیفور شدم اصلن به وضعیتی . بعدش برایم آهنگ مارک آنتونی و پیت بال را گذاشت گفت ببین چقدر قشنگ است . گفتم من هم دوست دارم برای باربد هم آهنگ جدید برو بکس را گذاشت بالاخره کامل دیدیمش . البته من کماکان تمام مدتی که این‌ها را نشانم می‌داد هم داشتم حرف می‌زدم .  اصن من نمی‌دانم دیروز چه مرگم بود حتی الان هم نمی‌دانم چه مرگم است دقیقن اما یک مرگی ام هست حتمن . فقط حرف نمی‌زنم خیلی هم فحش می‌دهم آخر باربد به من تذکر داد که اناهیتا حرفِ بد ؟ بعد ازش عذر خواستم وبه بابا گفتم این روزها آدم اگر فحش ندهد حُکمن می‌میرد . با هم به این نتیجه رسیدیم که دولت دهم مثل این شیلنگ‌هایی که سرش یک چیز فواره‌طوری دارد ,  روی چمن پارک ها تپ تپ می‌چرخد تا به همه جا آب برساند,  در جمیع جهات ریده . کِی و چطوری قرار است آباد شود ؟ بابا گفت می‌ترسم به عمر باربد هم قد ندهد . گفتم من هم ! همین‌طور که حرف می‌زدم بابا یک سنگ انداز و یک گردالی آورد داد به باربد گفت آخرین بار که رفته رشت در یک مغازه‌ی صنایع دستی این‌ها را دیده و خریده . اسباب بازی‌های بچگی‌شان بوده . به باربد توضیح داد که سنگ انداز را نگه دارد فقط,  بعد گفت ما آن وقت‌ها گنجشک می‌زدیم بعد یواشکی گفت خیلی خوشمزه بود , من چپ چپ نگاه کردم که بابا حرف‌های بد رفتاری با حیوانات نزن باربد گیح نگاهم می‌کرد مجبور شدم توضیح بدهم که این ها قصد بدرفتاری نداشتند اصلن اصول بازی و سرگرمی فرق داشت بعد بابا از آغوز بازی‌هایشان برایش تعریف کرد و یک عالمه چیز دیگر . بابا که تعریف می‌کرد من فکر می‌کردم کلن چرا همه چیز یک طور دیگر بود؟ حتی زمان‌ ما هم یک جور لمس و کلنجار با طبیعت توی بازی‌های‌مان بود . یادم آمده آن وقتها ما خودمان که به بچه می‌گوییم گل جان‌دارد نباید بکنی‌اش باید مراقبش باشی همین یاس‌ها را که من نمی‌دانستم بهش می‌گویند پیچ امین‌الدوله و تا همین اواخر خیلی جدی فکر می‌کرد پیچ امین الدوله اسم یک مکان و گذر است را می‌کندیم . از زیرش سعی می‌کردیم بین پرچم‌هایش آن را که سرش سبز است بعدتر توی مدرسه فهمیدیم مادگی گل است بکشیم بیرون یک قطره شیره‌ی ته آن را بخوریم . اگر یاس سفید بود شیره شیرین و کم بود اگر یاس به زردی می‌زد قطره درشت‌تر بود اما قدری به ترشی می‌زد ... آیا به اندازه‌ی کافی خوراکی نمی‌خوردیم ؟ آیا مرض داشتیم ؟

من یک طورِ بدِ خوبی پر حرفم . فکر می‌کنم یک طور اضطراب دارم که بی‌شکل است . همه‌ی حرف‌های مهمم مانده . دیوانه‌ی ملیحی‌ام بعد سرم هی درد می‌کند . یک هفته است سرم درد می‌کند آخر شبِ دیشب خانوم برادر فرجام دو تا قرص مسکن بهم داد قدری آدم شدم . هان بله آخر شبِ دیشب آن‌جا بودم چون تولد خانوم برادر فرجام بود . یک دخترکی است یازده دوازده سالی از من کوچکتر و مهربان که من هر روز از روز قبل بیشتر دوستش دارم . دی‌ماهی دوست داشتنی‌ای است . قبلن گفته بودم ؟ من پاییز را خیلی دوست دارم خیلی زیاد اما فکر می‌کنم برای دنیا آمدن دی, مهر و اردی‌بهشت بهترین ماه‌های سال هستند شاید چون زیبایی بی‌نظیری دارند . دقت کردم یه طور بی‌علت بی دلیلی متولدین این ماه‌ها را اصلن یک طوری دوست دارم که دست خودم نیست . یا دست کم این‌طور است که بهشان یا پشت سرشان عاطفه‌ام را یک طوری ابراز می‌کنم که وقت‌های دیگر نمی‌کنم . همین الان در همین لحظه یادم آمد آن بچه‌هم که این مهر نه مهر قبلی رفت, اردی‌بهشتی بود ! همان بچه که من وقتی خیلی خودمم نمی‌دانم یک‌هو چطور می‌آید خودش را می‌چپاند توی نوشته‌های من . آاااااخ

من سعی می‌کنم کمتر حرف بزنم ور ور کردم . خودم می‌دانم . باید بیایم تند تند یک چیزهایی را توی این هفته برایتان بگویم . یک سری سفارش است . یک سری وبلاگ است که می‌خوانم حتمن شما هم می‌خوانید اما می‌خواهم بیایم تاکید کنم که بخوانید . چند تایی هم نوبرانه تازه از تنور در آمده دارم می‌خواهم آشنایتان کنم . یادم باشد آن چیزی را که هی می‌خواهم بنویسم درباره‌دلتنگی , حتمن بنویسم اگر دل یاری کرد . حتی روی یک کاغد کوچک نوشته‌ام آناهیتا یادت نرود رساله‌ی دلتنگی را چسبانده‌ام آن گوشه‌ی کناریِ یخچال که فقط خودم می‌دانم کجاست که یادم نرود ... یادم باشد حتمن آن چند صفحه کتاب مکالمات اکبر رادی را این‌جا تایپ کنم مخمل که آن پایین کامنت گذاشته هم یک روزی به بابایش تلفن کند برایش بخواند یا صدایش را ضبط کند برایشان بفرستد سر فرصت برای خودشان چای بریزند به صدای مخلمل گوش کنند که برایشان کتاب می‌خواند . یادم باشد "دو عکس/ آیدین آغداشلو" را تایپ کنم اینجا بگذارم و هم بفرستم برای صفحه‌ی شخصی ایشان در فیس بوک هر چه گشتم این متن هیچ جا روی اینترنت نبود که نبود! احساس می کنم این رسالت برعهده‌ام است آن نوشته را به محتوای فارسی وب اضافه کنم . یادم باشد یک سری از یادداشت‌های گودرم را اینجا بگذارم حتمن . اگر اینترنت ملی شد , می‌نشیم سر پروژه‌‌ای که همیشه توی سرم است . بهتان نگفتم! یک روزی بالاخره می‌نشینم تمام جراتم را جمع می‌کنم یک داستان بلند طنز می‌نویسم درمورد آدم‌های اطرافم . اگرجرات این را نداشتم دست کم حتمن یک قصه‌ی خوشگل طنز درباره‌ی تفاوت‌های بنیادین مادرم و مادر فرجام می‌نویسم و همین طور تفاوت در جهان‌بینی دوخانه . یک چیز خوبی می‌شود می‌دانم, از وقتی "عطر سنبل عطر کاج " را خواندم دلم می‌خواهد این‌کار را بکنم . یعنی بضاعت من شاید شاید شاید این‌قدر باشد . احترام خانوم جزایری دوما سر جایش ولی من عمرن عرضه‌ی گلی ترقی بودگی ندارم . دارم حد و سطح خودم را باور می‌کنم . این را هم بگویم و بروم . یک اتفاق خوبی در من افتاده هفته‌ی پیش فرجام رفت برای کسی گل بخرد ما توی ماشین بودیم ( بعله فرجام آن‌قدر تنهایی خوب گل می‌خرد که با خیال راحت می‌توانی بنشینی توی ماشین و لذت سورپرایز شدن با یک دسته گل زیبا را از دست ندهی به جای اینکه با نگرانی هی به آقای گلفروش سفارش کنی این کار را بکن آن کار را نکن ) داشتم می‌گفتم ما این ور خیابان توی ماشین بودیم من نگاه می‌کردم سرک کشیدم توی گلفروشی بعد دیدم کنار گلفروشی یک لوازالتحریر فروشی بود که روی شیشه‌اش یک کاغد چسبانده بودند که تقویم نود و یک رسید . لحظه‌ی اول ذهنم جواب نداد نود و یک ؟ چه زود ! من این‌طوری ام یک وقت‌هایی فصل ها را گم می‌کنم مثلن یادم می‌رود منتظر فصل سردیم یا گرم! قرار است تابستانی بپوشیم یا زمستانی . در آن لحظه شاید چون گل ها را نگاه می‌کردم ذهنم خیلی تابستانی و گلباران بود بعد یادم آمد خب اول زمستان است الان. نگاه کردم دوباره به کاغد برای اولین بار گفتم خب ! همین . این خب همین قدر که هیج طور بدی نبود خیلی خوب بود ! نه از سر بی‌تفاوتی بود نه همین است که هست . یک صلحی تویش بود و افسوس نبود و این خیلی خوب است 





* اعتراف می‌کنم دلم خواست در این‌جای نوشته ادای میچکا کلی را دربیاورم عین جمله‌ی فارسی / گیلکی مادرم را نقل کنم . اصلن هم از این کار خجالت نمی‌کشم حالا که اعتراف کرده‌ام.
رفیق سبک وزنم جواب سوالم در نوشته‌ی پایینی را داده . همچین رفقایی داریم ما . نمی‌گذارند سوالت بی‌جواب بماند.

آغوز : گردو
سنگ انداز : تیرکمان
گردالی : فکر می‌کنم یعنی فرفره از این مخروط‌های چوبی که روی نوک می‌چرخد

پیام شخصی : ای کسی که عقت گرفته بود از نوشته‌ی قبلی , جلوی جفنگ نوشتنم را نمی‌توانم بگیرم اما خیلی سعی کردم به‌خاطر گل روی تو کمتر " بعد " بنویسم .

 آلوچه خانوم | 10:09 AM 








Friday, January 06, 2012

هذیان‌های صبح جمعه

مردان خانه خوابند . فرجام هوا که روشن بود خوابید, شاید همین یک‌‌ساعت پیش . سرش به کادوی تولد باربد بدجوری گرم است . مثل یک پسربچه‌ی شیطان ساعت‌ها بازی می‌کند . خودش می‌شود, فرجامی که من یادم می‌آید نه آن آدمی که تمام هفته یک عالمه مسولیت و استرس از سر می‌گذراند . از همه چیز جدا می‌شود بعدش یک طور خوبی حالش خوب است مثل قبل‌ترها که تا پای جان توی کوچه با هرکه همبازی می‌شد روی آسفالت دنبال توپ پلاستیکی می‌دوید , تا آخر یک وقتی پیش‌بینی دکترها درست در آمد زانویش جایش گذاشت ... گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این بحران‌هایی را که من بابت سن و سال از سر گذراندم فرجام وقتی که نشد دیگر آن‌طور بدود از سر گذراند . یعنی الان دقیقن الان همین لحظه ساعت هشت و یازده ‌دقیقه‌ی صبح جمعه 16 دی این را فهمیدم که وقتی به من می‌گفت" چه کار می‌کردی مگر که حالا نمی‌توانی؟ " یعنی چه ! بعد همین الان دلم می‌خواهد بروم محکم بغلش کنم بگویم قربانت بروم بچه جان! چه کشیدی من نفهمیدم . بعد نمی‌توانم چون خواب است چون وقتی هوا روشن است به زحمت خوابش می‌برد اما نگاهش کنی عضلات صورتش یک طور خوبی منبسط است . فکر می‌کنم درستش این است که یک ای میل به کارخانه‌ی سازنده‌ی کنسول بازی مربوطه بزنم به‌شان بگویم کارشان خیلی مهم است . فکر نکنند فقط بچه‌ها را سرگرم می‌کنند . خودشان نمی‌دانند یک انبساطی را به صورت مردان 38 ساله درخواب برمی‌گردانند که یک دنیا می‌ارزد . نور به قبر امواتشان ببارد اصلن.

الان صبح جمعه است . بعد من با یک عالمه جمله توی سرم بیدار شدم . بعد همانطور که دراز کشیده بودم سعی کردم یک ارتباطی بین موضوعات پیدا کنم بشود نوشتشان . بعد خیلی بی‌ربط بودند هیچ ارتباطی نداشتند اما جمله‌ها زیاد بودند بعد هی زیادتر می‌شدند بعد جمله‌ها اول یک طوری وزین و خوشگل بودند هرچه جمله‌ها بیشتر شدند ادبیاتشان افت کرد , بعد فکر کردم تا به جمله‌های دوزاری نرسیده بنشینم همه‌شان را این‌جا بنویسم . جهنم که بی‌ربط است .

فرجام داشت بازی می‌کرد من گرسنه و تشنه بیدار شدم . قدری هم ملنگ ! بعد سرم گیج رفت جعبه‌ی پیتزای روی میز حالم را بد کرد بعد یادم آمد این‌ها که از مهمانی برمی‌گشتند یادشان آمده خیلی ورجه وورجه کرده‌اند و گرسنه‌اند پس غذا بخرند . یک بطری نصفه نوشابه‌ی کوکای زیرو را سرکشیدم, بعد دیدم فرجام خیلی گرم بازی است هوا به زودی روشن می‌شود بعد بهش گفتم با این حساب ما امروز صبح هیچ جا نمی‌رویم ! یک جماعتی یک جایی منتظرمان هستند برویم پیش‌شان به صرف برانچ . بعد من دلم برای‌شان تنگ شده انگار هزار سال است ندیدم‌شان . اما پدر مادرم را هم خیلی وقت است ندیدم یعنی درستش می‌شود بیست و یک روز یا به عبارتی سه هفته . گفت نمی‌دانم , دهانش باز بود زبانش کجکی بیرون بود فهمیدم دارد کار مهمی می‌کند نگاه کردم داشت تنیس بازی می‌کرد . بعد یادم آمد بین خواب بیداری از صدای بازی فهمیده بودم که تنیس است بعد نگاهش کردم چشم‌هایش یک طور خوبی برق میزد بعد همان وقت دوست داشتم بروم بغلش کنم بعد نرفتم. یادم آمد بعد از ظهر او دوست داشت من بروم بغلش کنم بعد من سرم گرم نهضت " باهم وبلاگ بخوانیمَم " بود درست درمان بغلش نکردم تازه این قدر بالای سرش چق چق کردم روی کیبورد وسط چرت‌هایش بلند شد رفت اتاق باربد خوابید . بعد آدم وقتی چند ساعت از وقتی که یکی دوست داشته بروی بغلش کنی و نکرده فکر می‌کند خیلی مستبدانه است همان آدم را برود محکم بغل کند نگذارد به بازی‌اش برسد . این طوری شد که مدل آدم‌های فهمیده آمدم سر جایم بعد فکر کردم دلم برای مامانم اینا تنگ است بعد قبل از اینکه دوباره بخوابم گفتم پس باربد بیدار شد می‌رویم خانه‌ی مامان بیا آن‌جا ... بعد پشت سرش بلافاصله گفتم دلم برایشان تنگ شده خیلی می‌ترسم وسط این هوای گند قلب‌شان ناغافل بایستد بعد من ندیده باشم‌شان این همه وقت . بعد فرجام گفت صراحت لهجه‌ام بی‌نظیر است . البته از من تعریف نمی‌کرد منظورش این بود که این چه وضع حرف زدن است ! بعد من با خودم می گفتم آناهیتای خر این چه وضع فکر کردن است . بعد با خودم فکر کردم تو چرا این‌قدر آدم‌ها توی ذهنت از دست رفتنی هستند . بعد در حالی که جوابی برای این سوال نداشتم خوابم برد . بعد بیدار که شدم اولین چیزی که یادم امد این بود آخجون مامان بابا را امروز می‌بینم . دیشب به مادرم تلفن زدم یک گوشه از کتاب مکالمات اکبر رادی را که از مادرش تعریف می‌کند برای مادرم خواندم . بعد گفتم یک جایش اندازه‌ی دو صفحه در باره‌ی رشت قدیم یک طوری حرف زده که دلم می‌خواهد بیایم برایتان بخوانم . گفت بیا . هر وقت می‌گوید بیا بلافاصله پشت سرش می‌گوید اگر وقت دارید می‌دانم سرتان شلوغ است ... مادر من یک طور خوبی, یک طور خیلی خوبی برای بچه‌هایش عذاب وجدان نمی‌سازد . این‌قدر خوب درک می‌کند کنار می‌آید که خب این‌ها سرشان شلوغ است یک عالمه معاشرت دارند که رسیدن به همه شان وقت می‌گیرد پس فرصت برای ما به حداقل می‌رسد . بعد من قد به قد آب می‌شوم وقتی بدون هیچ کنایه‌ای می‌گوید اگر وقت دارید . بعد فقط مادرم و خواهر کوچکم این‌طورند بابا و خواهر وسطی اصلن این‌طور نیستند . مادرم محال است محال است اگر چند روزی زنگ نزنم به رویم بیاورد. مادرم خیلی ماه است اصلن . الان که این‌ها را می‌نویسم قلبم یه جوری می‌کوبد که باید زودتر بروم ببینمش .... اصلن باید بروم من را ببیند خیالش راحت شود که زنده‌ام و سالم . مریض که شدم هفته‌ی پیش به خواهر کوچکم تلفن زدم گفتم خیلی مریضم مریضی‌ام اسمش ترسناک است علی رغم اینکه خیلی مریضم اما حالم به ترسناکی اسم مریضی‌ام نیست . به مامان و بابا نگو اصلن فقط بگو سرما خورده به تو هم می‌گویم چون توی فیس بوک دهن لقی کرده‌ام می‌فهمیدی به هر حال . بعد از این حرف من ناراحت نشد چون می‌داند نمی‌خواهم دل‌نگرانم باشد چون سر همه‌شان شلوغ است اگر برای رفع نگرانی بیایند سراغم مریض می‌شوند بعد طفلکی‌ها خیلی زحمت‌کش‌اند و واقعن فرصت مریض شدن ندارند . بعد دخترک در تنها روز خالی‌اش آمد این‌جا برایم میوه‌ و مایحتاج خرید . باربد را برد بیرون یک هوایی بخورد . خانه را تمیز کرد , فقرات همیشه دردناکم را ماساژ داد بعد من یاد وقتی افتادم که چهارده سالم بود مامان حامله بود بهش گفتم من با چه رویی به دوستانم بگویم مامانم حامله است . این یک اتفاق خجالت آور است . بعد مامانم خجالت کشیده بود اما با تمام وجودش این بچه‌ی سوم را می‌خواست . بابا با خنده سعی کرد به من بفهماند به من ربطی ندارد بعد من عصبانی‌تر شدم . بعد توی خانه‌ی ما آن وقت‌ها اگر آدم‌ها با هم قهر می‌کردند خنده‌شان می‌گرفت به همین خاطر اصلن قهر نمی‌کردند . بعد من به همین علت قهر نکردم . عجب بچه‌ی خری بودم . بماند که خیلی زود شدم مادر دوم خواهرم اما واقعن بچه‌ی بی‌شعوری بودم آخر این چه وضع حرف زدن است . بعد هیچ کدام این‌ها را به خواهرم نگفتنم چون خودش همین‌طوری در مورد فلسفه‌ی حیاتش با خودش ماجرا دارد . بعد مریض بودم حتی نمی‌شد ماچش کنم چون مریضی منتقل می‌شد خلاصه موقعیت غریبی بود ...  به همین چیزها فکر می‌کردم به این که من چون بی‌کارم فرصت مریض شدن دارم . به این که خاله‌ام می‌گفت به طبع کارش زن‌هایی زیادی می‌شناسد از بین آن همه زن آن‌هایی که وقت زیادی دارند افسرده می‌شوند بعد همیشه بلافاصله می‌گوید ما که شکر خدا سرمان شلوغ است.  این‌ها را در حالی می‌گوید که دارد یک نیشی به من می‌زند بعد من اخم می کنم اما بعد فکر می‌کنم یک جورایی راست می‌گفت . بعد به این‌ها فکر می‌کردم, فکر کردم چرا من هیچ‌وقت درست و درمان درباره‌ی خانواده‌ام ننوشتم ؟ بعد البته جوابی برای این سوال نداشتم . بعد با خودم گفتم یادم باشد بنویسم . بعد یادم آمد این اینترنت دارد ملی می‌شود زودتر بنویسم . بعد یاد یک عالمه چیز افتادم که تا اینترنت ملی نشده باید بنویسم‌شان . بعد یادم امد بلند شدم چشم‌هایم را بشورم . ریمل‌م پخش شده بود بعد یادم آمد ریمل یک برند است اسم محصول یک چیز دیگر است " ماسکارا" یک همچین چیزی بعد من این را تا همین دوسال پیش که اسپانسر امریکن ایدل ریمل بود نمی‌دانستم . بعد یادم آمد نوشابه که می‌خوردم فرجام وسط تنیس بازی کردنش گفت برو چشمت را بشور! گفتم چشمام پخش شده بعد گفتم توزیع شده ( دوست که بودیم همان اوائل دست کشیده بودم به صورتم بعد سرآسیمه پرسیدم چشمام پخش شده ؟ بعد فرجام با نگرانی نگاهم کرد گفت یعنی توزیع شده ؟ بعد هر دو خندیدم ) بلافاصله بعد از اینکه گفتم توزیع شده از فرجام پرسیدم یادته؟ گفت پ نه پ ! بعد من دستشویی بودم نمی‌دیدمش وقتی پ نه پ می‌گفت اما می‌دانستم یک جوری خوبی می‌خندد که دوست دارم . اصلن یک طور خوبی دلبر شده بود من هنوز دلم می‌خواهد بروم بغلش کنم . حیف که خواب است . بعد خودم را در آینه دیدم خنده‌ام گرفت . بعد یادم آمد شب قبل که نشسته بودم آرایش می‌کردم . باربد نگاهم می‌کرد . همیشه برایش عجیب است بس که من هزار سال یکبار ممکن است آرایش کنم . آخرین بار ریملم تمام نشد, خشک شد! رفتم همان مغازه گفتم یک ریمل فلان مارک می‌خواهم دختر فروشنده گفت ما با این شرکت همکاری نمی‌کنیم گفتم دفعه‌ی پیش از شما خریدم ‌ها دختر فروشنده حتی همان بود گفت ما سه سال است قطع همکاری کرده ایم با این یکی شرکت کار می‌کنیم بعد من همان‌جا فهمیدم من دست کم سه سال ریمل نخریده ام تازه قبلی هم تمام نشد خشک شد . بعد خنده‌ام گرفت فکر کردم جای خواهرهایم خالی برایم دست می‌گرفتند . همیشه می‌گویند اعتماد به نفس تو بی‌نظیر است البته آنها هم از بکار بردن لفظ بی‌نظیر قصد تعریف از من را ندارند این یک جور بد و بیراه مودبانه است . بعد من بهشان جواب می‌دهم که من واقعیت را قبول کرده‌ام این ریختی ام بعد آن‌ها یک طوری تلویحن حالی‌ام می‌کنند خب آدم می‌تواند تلاش کند . بعد من بهشان می‌گویم وقتی تلاش می‌کنی تغییری نمی‌کنی فقط داری به دیگران اعلام می‌کنی ببینید من تلاشم را کرده‌ام اما فایده ندارد . بعد خواهرهایم یک طوری نگاهم می‌کنند که در آن لحظه احساس می‌کنم در طبقه‌ی بندی حیات حتی از باکتری هم در رتبه‌ی پست‌تری قرار دارم .

هان داشتم می‌گفتم . جعبه‌ی سایه را باز کرده بودم از یک رنگی که معلوم نباشد و به چشم نیاید اما خودت بدانی آرایش کرده ‌ای یه کمی برداشتم سعی کردم جایش را حفظ کنم این را خواهرهایم نمی‌دانند من همیشه یادم می رود کدام یک از  یک طیف رنگ ‌ را برداشته‌ام با چه ترتیبی که برای آن یکی چشم هم درست همان‌ها را تکرار کنم ... بعله خیلی نا امید کننده‌ام خودم می‌دانم ... بعد باربد رنگ سبز را نشانم داد گفت این چطوری می‌شه چرا هیچ وقت این را نمی‌زنی؟ گفتم به من نمی‌آید به آدم‌های چشم رنگی این طور رنگ‌ها بیشتر می‌آید بعد گفت مثلن کی گفتم مثلن مادربزرگت. این بار که امد بهش بگو از این رنگ آرایش کند ببینی . بعد پرسید چشم ما سیاه است . من گفتم نه قهوه‌ای خیلی تیره ما ایرانی ها بیشتر چشم‌هایمان تیره است قهوه‌ای های تیره با درجات مختلف اما سیاه کم است . من سیاهِ سیاه ندیدم شاید هر کسی می‌شود تیره ترین چشمی را که دیده مثال بزند اما سیاه سیاه شاید نداریم . نمی‌دانم . بعد یک هو دلم مالش رفت ترسیدم بپرسد مثلن کی ؟ بعد من نمی‌توانم درباره‌ی تیره‌ترین و براق‌ترین چشمی که یادم می‌آید و پاییز گذشته برای ابد بسته شد برایش بگویم چون نمی‌توانم جلوی دورگه شدن صدایم را بگیرم وقتی یادِ او می‌افتم و  اصلن به باربد  نگفتم آن عمو رفته که رفته ! بعد نپرسید یعنی من بحث را به چشم‌های روشن مادربزرگش برگرداندم بعد فرجام رسید باهاش به شوخی کردن که با چشم‌های مامان من چه کار داری اصلن مگه من به چشم‌های مامان تو کار دارم ! بعد غش غش خندید بعد من فکر می‌کردم چقدر خوب است آدم به بچه درباره‌ی پیش‌آمدهای ناگوار وقتی لزومی ندارد حرف نزند .یادِ خودِ طفلکی هفت‌ساله‌‌ام می‌افتم , طی یک جمله‌ی دوکلمه‌ای , با صراحتی زننده بدون هیچ ظرافتی خبردار شدم ...  بعد یاد آن بچه افتادم یک کمی از باربد کوچکتر بود دور از جان باربد زنگ زدند خانه تنها بود بهش گفتند عمویش اعدام شده . چه کشیده آن بچه ؟! بعدترش چه کشیده وقتی پدر بزرگش با دوتا ساک برگشت . پدرش را هم ... بعله دهه‌ی شصت . شاید اصلن این روایت برعکس است زنگ زده‌اند خبر پدر را داده‌اند و پدر بزرگ ساک عمو هم همراهش بود . این دیگر وحشتناک تر است . بعد یاد آن رفیقی می‌افتم که مفهموم عمو پیش از هشت سالگی یعنی سن الان باربد برایش تمام شد . بعد سرم گیج می‌رود طبق معمول یادم می‌رود از کدام رنگ‌ها با کدام ترتیب به این یکی چشمم مالیده بودم که روی ان یکی تکرار کنم . توی آسانسور خودم را توی آینه نگاه می‌کنم ببینم چشمانم تا به تا شده یا شبیه هم . بعد مانتوام را میزنم بالا خودم را ورانداز می‌کنم . فرجام می‌گوید چقدر در گیر خودتی . بعد من می‌خندم . می‌گویم لباسم مسخره است می‌دانم . دوتا دامن کوتاه دارم یکی کبریتی یکی جین , با یک دامن پشمی, 5 تا جوراب شلواری کلفت دخترانه از همان ها که بچه بودیم می‌پوشیدیم . سه تا یقه اسکی یکی اش مال فرجام است بلند کرده‌ام بایک توجیه ساده چون چاقم و این سایز بزرگ است و بهتر است . بعد فرجام می‌خندد اما هیچ از اینکه لباسهایش را بلند کنی خوشش نمی‌آید می‌گوید این که بدتر است هم لباس آدم را بر میداری هم چاقی بعد هر دوتایمان می‌خندیم باربد اگر باشد پا درمیانی می‌کند آناهیتا چاق نیست خودش بیخودی میگوید چاق است . بس که این جمله را از دیگران شنیده باورش شده بچه . هان داشتم می‌گفتم لباسم مسخره است چون مثل دخترهای 15 ساله تمام این زمستان جوراب شلواری و دامن و یقه اسکی می‌پوشم با گردنبند بلند . بعد خودم فکر می‌کنم ماه شدم بعد یک جاهایی مثلن وقتی دوستان فرجام با خانوم‌هایشان هستند می‌دانم این سرو شکل جلوی آن قیافه‌های آراسته خیلی مسخره است . بعد من کلن کنار آن‌ها خیلی مسخره‌ام اگر از یک جایی به بعد مهمانی این‌طوری شود که مردها و زن‌ها سر میزهای جداگانه نشسته باشند به حرفای خودمانی من حتمن نشسته‌ام سر میز مردهایشان به چند علت اولن چون با آن ها از گذشته‌ی قدیمی تری رفاقت کرده‌ام دلم برایشان یک طور دیگر تنگ شده . موضوعات مشترک باهاشان بیشتر دارم . می‌نشینیم باهم لیوان‌هایمان را می‌زنیم به هم خاطره تعریف می‌کنیم از فلان جام جهانی در دهه‌ی هشتاد . بعد خانوم‌هایشان خیلی ماهند هیچ وقت چپ چپ نگاهم نمی‌کنند . یک طور با محبتی احوال می‌پرسند انگار نه انگار که من همان زن دیوانه‌ی بد لباسم با چشم‌هایی که تابه تا آرایش شده‌اند . یک روزی باید بنشینم سر فرصت برایشان بگویم که این سر و شکل من عقده‌ی پانزده سالگی است . اصلن باید یک وقتی بنشینم دراین باره بنویسم . اولین بار که خارج از جغرافیا بدون حجاب اجباری رفتم توی خیابان توی آینه خودم را نگاه کردم گفتم خیلی خوب است . بعد رفتم توی خیابان فهمیدم خیلی مسخره است . چون من همانطوری لباس پوشیده بودم که در پانزده سالگی دلم می‌خواسته بپوشم بروم خیابان  منتها با یک تاخیر بیست ساله . دامن جین کوتاه , جوراب ساق کوتاه سفید با لبه‌ی برگشته کتانی سفید بلوز سرمه‌ای . بعد روز دوم جلوی آینه ایستادم فهمیدم هیچ ایده‌ای برای اینکه چطور لباس بپوشم ندارم . چون ما روی همه چیز مانتو می‌کشیم اصلن لباس پوشیدن برای خیابان را بلد نیستیم . جدی می‌گویم‌ها . کاشکی یک بار یکی از این بچه‌های مهاجر بنشینند بنویسند چطوری یاد گرفتند که در خیابان چطور لباس بپوشند . چون برای خودش یک مقوله‌ی جداست ربطی به مهمانی ندارد .

من یک ساعت است دارم تایپ می‌کنم یک ساعت و ده دقیقه در واقع . این‌ها هیچ کدام حرفهایی نبود که می‌خواستم بزنم . گفته باشم . یک عالمه حرف جدی دارم . نمی‌دانم این اینترنت اگر ملی شد چه کارشان کنم. اگر این روزها از من پست های بی سر و ته بدون شباهت به نوشته‌های خودم دیدین بدانید از سر استیصال است . بعدترها اسم این مریضی و استیصا ل را می‌گذارند سندرم پیش از ملی شدن اینترنت . شما بخندید حالا . برای شما جوک است برای ما خاطره می‌شود ... می‌ترسم خودمان خاطره شویم . نکند فراموش بشویم ! ما را یادتان نرود یک وقت . قول بدهید .

 آلوچه خانوم | 10:02 AM 








Wednesday, January 04, 2012

سلام شما را به اهالی کره‌ی شمالی می‌رسانیم

بعد از هزار سال کانال‌های ایرانی را پایین بالا می‌کنم بلکه جایی را پیدا کنم ویدیو کلیپِ جدید " برو بکس " را نشان دهد این بچه بتواند یک وقتی بین سر و همسر بگوید این را دیده, بلد است , ضایع نشود. رفقایش مسخره‌اش نکنند بس که در این خانه با ما دارد آلترناتیو و تلفیقی و از همین دست , گوش می‌دهد. این‌ها هم که نباشد دارد با من و ابی  داد می‌زند :  شب‌زده برگرد
یک کانال اتفاقی پیدا می‌کنم دارد هری پاتر هفت بخش دوم را با زیر نویس فارسی نشان می‌دهد . طبعن یادم می‌رود دنبال چه می‌گشتم . طبق یک قراره نانوشته هروقت , هرجا, هرکدام از هری‌پاترها را نشان دهد, از هر جای فیلم که باشد می‌نشینم می‌بینم … زیر نویس فارسی دارد گاهی نگاهم می‌افتد آن پایین تند تند یک نواری زیرِ زیرنویس در حال حرکت است , محصولاتی را تحت عنوان مجیک یه چیزی تبلیغ می‌کند , فکر می‌کنم یک ربطی به هری‌پاتر باید داشته باشد با کمی دقت می‌بینم این‌طور که می‌گوید به یک چیزهایی فوریت می‌بخشد , یک چیزهایی را به تاخیر می‌اندازد دو تا کار دیگر هم می‌کند من ذهنم البته کنار مفهوم سرعت و تاخیر با هم می‌ماند . همان وقت رون و هرماین با هم با دندان آن مار عظیم الچثه جامی که از صندوق بلاتریکس در گرینگوتز برداشته‌اند از بین می‌برند. بعد بلافاصله هم را قرار است ببوسند که این شبکه‌ی خیلی ماخوذ به حیا تشخیص می‌دهد بناید این لحظه را ببینیم … مات می‌مانم که تو داری ابزار گُشنی کردن را تبلیغ می‌کنی آن پایین , بعد چطور این صحنه ‌را سانسور کردی ؟!… بیننده‌‌ی نوجوان و کم سواد که چشمش به زیر نویس است تبلیغ تو را می‌بیند ! بعد چرا نباید ببیند برای اولین بار دو نفر بعد از هفت سال و کش و قوس هم را می‌بوسند ؟… بعد فکر می‌کنم چرا هر مرجعی وقتی ریش قیچی دستش است برای ایرانی جماعت تشخیص می‌دهد یک چیزهایی را نبیند ؟
این جور وقت‌ها که نگاه از بالای قیم مآب سنگینی می‌کند دل‌م برای خودمان می‌سوزد , برای بی‌کسی‌مان . برای بی‌پناهی‌مان . مثل همین روزها که زمزمه‌ی اینترنت ملی هول توی جان‌ها انداخته … یعنی این آخرین روزنه هم دارد از دست می‌رود؟
سلام شما را به اهالی کره‌ی شمالی می‌رسانیم .

 آلوچه خانوم | 1:31 PM 






تست , پابلیش بلاگر  با ای میل

 آلوچه خانوم | 12:31 AM 








Tuesday, January 03, 2012

تب کرده و مفلوک, درست مثل لحظه‌های آخر زندگی آمادئوس افتاده‌ام توی تخت همین‌طور عرق می‌کنم . لابه‌لایش سرفه‌ی خشک . باورم نمی‌شود خودم را خیلی وقت است این‌قدر مریض‌طور ندیده‌ام ... غلت می‌زنم بین خواب و بیداری خیالم می‌رود توی آشپزخانه, مانده بسته‌ی ران را بیاندازد توی قابلمه یا بسته‌ی سینه را , سینه را ترجیح می‌دهم حتی توی خواب , بچه بودم ران دوست داشتم یادم نمی‌آید ذائقه‌ام از کی تغییر کرده... غلت می‌زنم می‌روم آن طرف تخت تا عرق نشسته روی ملحفه‌ی این‌ور خشک شود ... توی خواب دو ملاقه باقی مانده از عدسی روز قبل را میریزم توی سوپ ! غلت می‌زنم عرق می‌کنم از صدای سرفه‌ی خودم بیدار می‌شوم . گرسنه‌ام نیست هنوز چیزی توی قابلمه در حال جوشیدن نیست . باز خوابم می‌برد خواب که نه بیهوش می‌شوم از شدت ضعف ... وسط غلت و واغلت های من زیر همین آسمان آلوده ساختمان روبرویی یک طبقه رفته بالاتر دیوارهای کناری دو طبقه را چیده‌اند , آن‌قدر طبقه طبقه مسخره بالا می‌رود که فکر می‌کنم چند شاخه میل‌گرد به من هم بدهند قدری بتن چند ورق یونولیت قدری آجر من و دوستانم هم می‌توانیم تفریحی وسط بالا انداختن‌های لیوان‌مان چند روزه یک طبقه برویم بالا . حکایت یونولیت را نمی‌بفهمم قرار است از وزن آوار احتمالی کم کند ؟ یا به کار سرعت ببخشد ؟ یا صدا گیر باشد ؟ آخری را که نمی‌کند... همین همسایه‌ی بالاسری ما از صدای ساز باربدک می‌نالد, من هم هر وقت صندلی‌اش را کنار می‌کشد پشت میز می‌نشیند یا غذایش تمام می‌شود, بلند می‌شود, می‌فهمم . حتی می‌توانم صداها رو بشمرم بگویم مهمان دارند یا نه . این‌ها را به خودش نگفتم تا وقتی که صدایش بخاطر صدای ساز بچه در‌آمد , کلن این‌طور چیزها را نمی‌گویم, نمی‌فهمم مردم از کی یاد گرفته‌اند به هرچیزی دقیقن هر چیزی معترض باشند! این‌قدر دلم می‌خواهد بدانم حالا بعد از اعتراض واقعن احساس بهتری دارند؟ ... باز غلت می‌زنم خواب می‌بینم باید امتحان فیزیک سال چهارم دبیرستان را دوباره بدهم ... کابوسش تا دنیا دنیاست با من می‌ماند انگاری ... همیشه می‌نالم من بعدش رفتم دانشگاه الان بچه دارم دست از سرم بردارید ! بیدار می‌شوم دستم را آن مدلی گرفتم که یک انگشت جهت جریان را نشان ‌می‌دهد, یک انگشت جهت یک کوفت دیگر که الان یادم نمی‌آید اصلن ... عرق کرده‌ام هیکلم می‌لرزد همین‌طور مثل سگ ... فکر می‌کنم اگر خواب امتحان مثلثات را دیده بودم بیشتر می‌لرزیدم . زیر دوش آب گرم دختر همسایه‌ی کناری با تار "ای ایران " می‌زند. با خودم فکر می‌کنم روان‌تر از ماه پیش همین موقع می‌زند ... می‌آیم وقت پوشیدن لباس آخرین اخبار ارز را دنبال می‌کنم فکر می‌کنم این ساختمان که بدون توقف توی همین روزهای گند تف مال تف مال بالا رفته چه گرانتر شده طی همین چند روز! ... باربد گرسنه است دو ملاقه عدسی را که طبعن به سوپی که نپخته‌ام اضافه نشده گرم می‌کنم یک بشقاب سالاد درست می‌کنم عدسی را می‌ریزم کنارش , رویش نارنج می‌چلانم می‌گذارم جلویش ! یک لیوان شیر سر می‌کشم روی قرصی که ساعتش رسیده بود باز می‌خوابم که تب کنم که عرق کنم که کابوس ببینم ...

 آلوچه خانوم | 6:33 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?