آلوچه خانوم

 






Wednesday, September 26, 2007

مستر پرزیدنت خوشتیپ (!) شما که شکر خدا به قول خودتون در سعد آباد بیتوته نکردی, پاستور نشین هستی ( یادتونه که متلک میگفتید ؟! ) لطفا یه توک پا تشریف ببر پارک دانشجو نزدیکته ! اونوقت بگو ما در ایران همجنسگرا نداریم !!!

دیشب دیدم سخنرانی شما در مجمع عمومی به صورت زنده پخش می شد ! هر چقدر فکر کردم دیدم مگه دیوانه ام کلوزآپ شما رو قبل از خواب ببینم و به صورت زنده در جریان آخرین ندونم کاری که در حق ما انجام می دین قرار بگیرم؟! جاتون خالی زدم mbc2 پائیز در نیویورک رو دیدم ! فیلمش قدری هندیه اما هرچی باشه تماشای کلوزآپ های ریچارد گیر و وینونا رایدر اونهم با موهای کوتاه مشکی - که به نظر من خیلی هم بهش می یاد- هم حظ بصری داره و هم اجر معنوی ! می دونید چرا می گم اجر معنوی ؟ وقتی بچه ام با گریه بیدار شد اونقدر اعصابم راحت بود برای آروم کردنش! حالا فکر کنید در حال تماشای شما و شنیدن کلام گهر بارتون بودم بچه هم می زد زیر گریه نصفه شبی !

 آلوچه خانوم | 9:54 AM 








Tuesday, September 25, 2007

دوباره چیدمشون تموم شد رفت ! موهامو میگم ! عین مشنگ ها یک سال دوره مزخرف نه کوتاه نه بلند رو اون هم با موهای رام نشدنی و نافرمانم تحمل کردم درست وقتی که یواش یواش می شد روی اندازه اش حساب کرد ... ندارمشون ! آخیش ... یعنی اینطوری شد که به این نتیجه رسیده بودم با این روند ریزش بذار یه کمی بلندشون کنم شاید چند وقت دیگه اصلا مویی برای بلند کردن نمونده باشه !... دیروز توی سلمانی یه خانوم فکر میکنم حدودا 60 ساله ی شیک نشسته بود که به طرز خنده داری وسط سرش تقریبا طاس بودو اما دورش حسابی پر بود و می تونست کچلی هاشو تا حد زیادی بپوشونه ! طوری که از زیر روسری که حسابی هم عقب می ذاشتش اصلا نمی تونستی حدس بزنی بخشی از این قسمت بیرون اومده کاملا طاسه! یوهو به این نتیجه رسیدم که نه خیر! آدم شاید مجبور بشه موهای نداشته اش رو برای پوشاندن کچلی روزگار پیری بلند کنه ! اگه هم الان کوتاه نکنم هم اون موقع , کلاه سرم رفته که ! ... نشستم و گفتم حوری خانوم کوتاه کن ! یه هوا از قیصری بلند تر باشه فقط !

صبح که توی آینه خودم رو کاملا به جا آوردم متوجه شدم کار کاملا درستی کرده ام ! چون روزهای قبل هر روز صبح از تماشای موهام شاخ شده و به پرواز در اومده ام قیافه ام عین اون موشه می شد توی سیندرلا که بیدار می شه می بینه دمش گره خورده ! ... خیلی مثل همیشه عین سربازهای میانه دوران آموزشی کوتاه نیست یعنی جلوهاش چیزی بین یک تا دو سانت بلندتره ولی صبح که باربد رو می بردم مهد نگاه میکردم می دیدم از موهای نگهبان و کارگر خدمات مجتمع و بقال سر کوچه هم کوتاهتره ! ... فکر میکنم قدری از افکار در هم برهمم هم با موهای فرفری ام قیجی شد دور ریخته شد ! همینجوری ملنگانه واسه خودم لبخند می زنم طوری که یادم می ره راستی به چی فکر میکردم قرار بود چه کار کنم ؟!

 آلوچه خانوم | 10:04 AM 








Sunday, September 23, 2007

نیم ساعتی می شه پائیز 86 به افق تهران شروع شده ! مبارک است انشالله ! یک روزی شاید یک روز پائیزی از روی هشت کتاب سپهری توی بیمارستانی که درش کارآموزی می گذروندم – هیچ اینجا گفتم با اون مزخرفی که من خوندم فقط می شه توی بیمارستان یا بعضی از مراکز درمانی کار کرد ؟ - روی کاغذ نارنجی فیلم رادیو گرافی نوشتم " اندوه مرا بچین که رسیده است !" یکی از همون پائیزهای تنهایی ! شاید حتی آخرین آن پائیزها ! ... فقط همین نبود ! به چیزهای دیگری هم فکر میکردم ! به اینکه جای من اونجا نبود که تا آخر عمرم به از پشت در سربی به مریض بگم " نفس نکش ... ( دگمه اکسپوز رو فشار بدم بعد بگم ) حالا بکش "! به اینکه یک چیزی , اثری , کوفتی, جایی منتظر است تا من بروم خلقش کنم ! به اینکه باید برم ! از کجا ؟ نمی دونم ! به کجا ؟ اون رو هم نمی دونم !

پائیز بعد همه چیز طور دیگه ای بود ! در حالی که همه چیزهمان طور بود ها ! اما باور کنید طور دیگه ای بود ! دوباره محصل بودم . محصل کلاس کنکورهنر ! نصف روزهایم توی بیمارستان میگذشت ! روی کاغذهای فیلم های رادیوگرافی تمرین طراحی میکردم !! به اندوهم فکر نمی کردم , اون کوه اندوه ناپدید شد! پائیز بود, تو بودی, من بودم , محصل کلاسی بوم که دوستش داشتم ! از زندگی نمی ترسیدم , از هیچی نمی ترسیدم! از دوست داشتن جنون آمیزم نمی ترسیدم از شکست خوردن نمی ترسیدم ! از آینده نمی ترسیدم ! می دونستم یک طوری می شه دیگه ! 22 ساله بودم ! مهم نبود که مدیر بیمارستان به ناظم فنی بخش گفته بود "این خانوم حجابش مناسب نیست آستینش بلنده" !!! و دربرابر چشمای گرد شده ناظم فنی بخش دستپاچه توضیح داده بود منظورش اینکه من شبیه کارمندها نیستم و وقتی آقای ناظم فنی بخش همه اینها رو برامون تعریف کرد کلی تفریح کردیم و خودم با خودم یه عالمه کیف کردم که چه خوب من شبیه کارمندها نیستم می دونستم محاله با روپوش سفید شلوار پارچه ای مشکی بپوشم با جوراب نازک مشکی و کفش پاشنه سه سانت !!! هیچ کدام از جفنگیات اون مردک ابله ذره ای اهمیت نداشت, هنوز همخانه ام نبودی اما مال من بودی , آسمان مال من بود !

... حالا دیگه یک ساعت از تحویل پائیز 86 میگذزه ! پیشاپیش به استقبال رفته ام ! آقای همخونه در حالی دقیقا جمله به جمله همون چیزهایی رو که دلم میخواست بشنوم پای تلفن میگفت مثل پادشاه قصه شازده کوچولو بهم دستور داد سراغ کاری را بگیرم که دوستش می دارم , نشد که بهش بگم" هیچ می دونی که اندوه منو میچینی رفیق قدیمی ؟! " باربد هم مثل پسر فرضی همان پادشاه قبل از خواب به من دستور داد خوابهای خوب ببینم !
دو هفته مانده تا 34 سالگی را تمام کنم و وارد 35 بشم ! می ترسم ! قدری از زندگی می ترسم ! اینکه به عضو ثابت باشگاه وقت تلف کنی شده ام می ترساندم ! آنقدر که آخر هیچ کاری نکردم تابستان امسال فکر میکردم کاشکی به همان بیمارستان کپک زده چسبیده بودم حد اقل حالا 13 سال در تکرار جمله" نفس نکش ... حالا بکش " سابقه داشتم حتی میتونستم 7 سال دیگه با 5 روز ارفاق بابت اون اشعه کوفتی با 25 روز حقوق بازنشسته بشم ! ... بعد بلافاصه به خودم میگفتم وای نه! فکرشو بکنید من 7 سال دیگه در سن 41 سالگی قاطی بازنشسته ها روزنامه به دست , توی پارک !!! ماه به ماه توی بانک بشینم اسکناسهایی رو که جلوی چشمم دستگاه شمرده یک بار دیگه بشمرم , ... بچه ام وقتی وارد مقطع راهنمایی می شد توی فرم ثبت نامش وضعیت شغلی مادر رو می نوشتم " بازنشسته " !!!!! چقدر جفنگ می گم ! می دونید چیه؟ بسیار خوشحالم اعضای خانواده کوچک من سر جایشان هستند ! نمی خوام جا بمونم ! می دونم که دیگه همه چیز به خودم بستگی داره ! دیگه هیچ بهانه ای وجود نداره .

* پی نوشت : فکر میکنم حول وحوش تولد سی سالگی ام اونقدر حواسم به چرخ زدن نی نی توی دلم بود که به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که سی ساله می شدم ! تمام اون بحرانها با چهار سال تاخیر سراغم اومده !
راستی بهتون نگفتم که از هفتم مهر دوباره محصل هستم و سر کلاس خواهم نشست . پائیز مبارک !

 آلوچه خانوم | 1:15 AM 








Monday, September 17, 2007

حنا جان از روی دستت تقلب میکنیم پس هستیم !

1 - فکر میکنید فروشگاههایی مثل شهروند بعد از حلول ماه رمضان بالاخره خلوت شدند ؟ متوجه هول مردم برای خرید می شین ؟ اونقدر شلوغ بود که چرخ خرید گیر نمی اومد ... با خودم فکر میکردم شما ها که قراره نخورید و امساک بورزید , پس چرا اینقدر مواد غذایی میخرید ؟

2 - تصاویر تبلیغ غبارروبی مساجد رو دیدین ؟ همزمان 4 نفر دارن جارو دستی میکشن, 6 نفر دیگه هم دارن گردگیری میکنند ! یعنی به نظر شما نمی دونند اول باید جارو دستی کشید کمی صبر کرد بعد گردگیری رو شروع کرد؟

3 - روی هم باید وقت بذارم چیزی بین 300 تا 320 تا ای میل باز نشده در 4 تا ای میل ادرس فعال رو باز کنم یک عالمه شون عکس بچه ها و بچه های بچه هاست که باید دانلود کنم فکرشو بکنید خیلی زشته بهشون بگی می شه سی دی عکسهایی رو که تا بحال فرستادی بهم بدی !!!

4 - باورتون می شه دو سه ماهی میشه یک دونه عکس هم از باربد نگرفتم ؟ نود ساله به خاله شبدر قول فرستادن عکس جدید دادم .

5 - به کوچیکی خونه عادت کردم همینطور به اینکه کف آشپزخونه اش راه آب نداره . کسانی که آشپزخونه تمیز کردن منو دیدند می دونن عادت دارم روی همه چیز شیلنگ بگیرم . پریشب یه ظرف میوه رو گذاشتم پر آب شه واسه شستن اصلا حواسم نبود کج مونده بود یه گوشه کف آشپزخانه پر آب شد ... ترجیح دادم برم بخوام فردا فکری به حالش کنم . صبح در کمال مسرت دیدم خودش خشک شد ... این آقای همخونه همیشه به من میگفت تو با این سرعت عملت اگه شیمی خونده بودی و مشغول تحقیق بودی مرور زمانی که همیشه شامل همه چیز میکنی به کلی اکتشاف می انجامید

6 - باید اعتراف کنم موقعیت جغرافیایی خونه جدید خوبه! اما همسایه هاش بهترند ! باربد که مریض بود یکی با دکتر توی درمانگاه هماهنگ کرد که بمونه تا من برسم . اون یکی زنگ زد که داره میره میدون چیزی لازم دارم یا نه ؟ یکی دیگه از فروشگاه شهروند زنگ زد که من اینجام چیزی لازم نداری ؟ عمرا به عنوان یک گیلانی که هیچوقت فکر نمی کردم که یک مازندارنی در رفاقت اونهم توی این روزگار وانفسا اینقدر راحت از کارت سوخت مایه بذاره !

7 - باربد خوبه ! مهدش رو خیلی دوست داره ... دلش میخواد صبحها بتونه زودتر بیدار بشه تا صبحانه خوردن با بچه و مربی رو از دست نده ! - البته هنوز موفق نشده به این افتخار نائل بشه - و شبها واقعا زودتر از قبل میخوابه ! ساعت خواب آقای همخونه هم تغییرکرده ... من در مورد خواب شب کماکان پرچم جغدیدگی این منزل همخانگی رو برافراشته نگه داشتم ! یکی از این جمعه ها ساعت 8.5 صبح همه بیدار و در تدارک صبحانه بودیم ... فرجام با نگرانی میگفت چه بلایی سر خانواده من اومده ؟!!!

8 - کسی پریشب فیلم" بابالنگ دراز " رو از "اندیشه تی وی" دید ؟ عجب فیلم مزخرفی بود. از تمام کسانی که آخر شب چرتشون رو پاره کردم و خبرشون کردم که ببینشش عذر می خوام ! من کماکان همون کارتون ژاپنی رو ترجیح میدم ... هر وقت می بینمش دچار این توهم می شم که یک دختر بچه دبیرستانی ام که عاشق جرویس پندلتون هستم ! فکر میکنم صدای دوبلورش خیلی خوب انتخاب و اجرا شده بود ! جرویس پندلتون تاثیر گذاری بود ...

9 - فکر میکنم یک سالی می شه با همون اینترنت دزدی که قبلا گفتم اموراتمون رو میگذرونیم ... بخدا ما دزد نیستیم ! ما خانواده داریم . سر سفره مامان بابامون بزرگ شدیم ... تقصیر این فیلترینگ بی پدر مادره که ما رو سمت کم فیلتر ترین امکان موجود هول میده ... با وجود این باز گاهی به ارکات دسترسی داریم و گاهی نداریم. در حال حاضر دوباره نداریم !

10 - سه روزه به شدت دارم مقابل این وسوسه مقاومت میکنم که برم موهامو دوباره به طرز شرارت آمیزی کوتاه کنم ! قرار گذاشتم یه بار که با خودم خیلی حال و حول کردم اینو به خودم کادو بدم !

11 - آخرین سر شاخه این گل رو برای بار Nام گذاشته بودم ریشه بده گندید و انداختمش دور قصه بگونیای مکزیکی به پایان رسید !

12 - من هنوز سریالهای ماه رمضون رو ندیدم چرت به نظر میرسند اتفاقی اغما رو دیدم و دنبالش می کنم البته تکرار روز بعدشو !

13- صفار هرندی وزیر ارشاد بابت اینکه شخصا و راسا جلوی اکران سنتوری رو گرفته !

 آلوچه خانوم | 10:26 AM 








Sunday, September 16, 2007

در آخرین فرصت قبل از ماه رمضان یعنی دقیقا چهارشنبه گذشته باربد رو بعد از یک وقفه سه روزه بخاطر سرماخوردگی گذاشتم مهد و بدو بدو اومدم خونه وسائلمو جمع کردم رفتم استخری که بسیار دوستش میدارم و در همسایگی مونه تقریبا! از هولم عین یک ساعت نیم رو عین یک قورباغه جهش کروموزومی یافته ناقص با اون شنای نصفه نیمه ام از این سر استخر رفتم اونور از اونور اومدم اینور ! از یه جایی به بعد هر بار که سرمو از آب بیرون میآوردم چشمم می افتاد به این خانوم ناجی که با چشم های گرد نگاهم می کرد که پس کی می یام بیرون ! فکرشو بکنید 7-8 نفر مشغول آفتاب گرفتن بودند همین تعداد قسمت کم عمق مشغول شلپ شلپ و در قسمت عمیق فقط من بودم و یک مادر و دختر یک گوشه کنار دیوار داشتند پا دوچرخه تمرین می کردند ! یک حال خوبی بود که حد و اندازه نداشت ... در ده دور اول به خودم نفرین و لعنت فرستادم که حداقل نزدیک یک ماهه که می تونستم بیام و نیومدم در ده پانزده دور بعد سعی کردم یک ماه گذشته رو مروز کنم که چرا نیومدم یادم اومد اولا یک ماه نه سه هفته ! هفته اول هر روز توی دفتر مهد نشسته بودم هفته اول مهد باربد بود ! هفته دوم سرما خوردم هفته سوم باربد سرما خورد! آخر هفته ها هم خب تنبلی کردم ! در ده پانزده دور نمی دونم چندم دیدم سرعتم کمه و خیلی آروم از اینور میر م اونور کلی مشغول لذت بردن از این احساس آرامش بودم که یادم اومد چرا چشمامو باز نمی کنم ؟ خب عینک ندارم که ندارم ! بعد چشمامو باز کردم کلی از تماشای تصویر دستهام روی سطح آب از اون زیر هیجانزده شدم و اون حس های خوبی که گفتم چند برابر شد ... بعدبه دستهام نگاه میکردم که آب رو کنار میزنند و فکر کردم فکر کردم فکرکردم ! به یک عالمه چیز! سعی کردم به چیزهای بد اصلا فکر نکنم ! مثلا اصلا به این فکر نکردم که کمتر از یک ماه به ورود به سی و پنج سالگی ام مونده ! اه اه اه آناهیتا فعلا فراموشش کن ! به جاش به این فکر کردم و به خودم قول دادم که این یک ماه یا سه هفته ای که می تونستم شنا کنم و نکردم آخرین آرزوی دست یافتی ای باشه که فرصتشو در زندگی به خاطر تنبل بازی از خودم گرفتم ! در اوج مثبت اندیشی بودم که ناجی سوت کشید که وقت تموم شد ! با خودم قرار گذاشتم از 25 مهر حداقل هفته ای یکبار بیام فکرشو بکنید زیر برف توی آب داغ ! باید جالب باشه ... اومدم بیرون ظرف سه سوت با راهنمایی دربان استخر سنگکی محل رو پیدا کردم احساسم مثل وقتی بود که تام هنکس توی cast away موفق شد آتیش روشن کنه ! از وقتی که اومدیم این محل هی دست مردم سنگک میدیدم می پرسیدم از کجا گرفتید می گفتند از توی اون کوچه هچکدومشون نمی گفتند توی اون کوچه یک کوچه دیگه هم هست که سنگکی در اونجا واقع شده ! در راستای همون احساسات مثبت اندیشی که قبلا گفتم به این نتیجه رسیدم که شاید تمام مشکلات شخصی و روانی و محیطی و اجتماعی این آلوچه بانوی در آستانه سی و پنج سالگی دو قدم جلوتر از جاهایی که تا حالا سرک کشیده, باشه! فقط دو قدم !!!

در همین راستا ! یعنی عملی کردن آرزوهای دست یافتنی ! دیروز با بارید قندی رفتیم تماشای تمرین اسکیت تلخون بانو ! بعد از بررسی امکانات متوجه شدم می شه به راحتی با کمتر از ده هزار تومن هزینه کفش کرایه کرد مربی گرفت و امتحان کرد که بابا اینکاره می شوم یا نه ؟ در اسرع وقت که تلخون بانو برگشت خودمان را تست خواهیم کرد و اگر شد بعد به تخصیص بودجه برای کفش اسکیت فکر خواهیم کرد !
بعد از اتمام تمرین اسکیت با باربد سه تایی رفتیم یک کله پزی تر و تمیز و فکر میکنم یک دست و نیم کله پاچه رو زدیم به بدن ! فکرشو بکنید باربد بعد از یک پیاله آش رشته یک ساعت قبلش یک کاسه ترید نون و آب گوشت کله پاچه خورد بعد تنهایی دوتا بناگوش و یک پاچه رو تقریبا بلعید ... روش هم یک شربت آبلیمو خورد که ببره ! وقتی بر می گشتیم مراتب رو برای همخانه دور از خانه و دائی علی اس ام اس کردم اونها هم اعلام کردند شدیدا به قندی قندی مربوطه افتخار میکنند اینه !
به جبران شکم چرانی دیروز امروز و شاید کلا از امروز روزه تشریف داشته باشیم ! نه احساس عبادت دارم و نه هدفش رو ! هدف تنها و تنها قدری کنترل شکم پرستی یک عدد آلوچه بانوی گیلانی است ! و اعتراف میکنم از نشستن سر سفره افطار لذت می برم همیشه دلم خواسته اون موقع روزه باشم و چایی شیرین با نون پنیر بخورم و از این اعتراف اصلا و ابدا خجالت نمی کشم

و نکته آخر این که اصلا صفحه بلاگر رو باز نکرده بودم که اینها رو بنویسم !

 آلوچه خانوم | 12:57 AM 








Tuesday, September 11, 2007

خوش به حالتان اگر نمی دانید تلخ ترین لحظه دنیا وقتی است که صدای تبدار پسرکتان از کیومترها آن طرف تر بخواهد که برگردید و نتوانید و بفهمید که نباید بفهمید همخانه تان چقدر تنها است. راستی سلام. من هنوز زنده ام و همه سعیم را می کنم که خودم را یادم بماند. این هم نتیجه اش. اگر شما بخوانیدش یعنی توانسته ام برسانمش به دست آلوچه خانوم ازاین بیابان.


اول دبیرستان تمام شده بود و رسیده بودیم به تابستان. پسربچه شر و شروری بودم که به طرز غریبی از جنس مخالف دوری می کرد و تازه چیزهای تازه ای در خودش می جست. رفقای نیم سبیل و ریش در نیامده هر روز قصه 2 ساعته ای داشتند از رختخواب روز قبل شان با یک عالمه جزییات و تو مات می ماندی به شنیدن و در آن سن و سال، دست کم به فکرت نمی رسید بپرسی که بنده خدا! تو تمام نشدی از این همه همت شبانه روزی؟ یا این که بپرانی اسم فیلم چه بود؟ ... حرفهای تازه ای که فکرت می رفت پی شان و دلت نمی رفت. حسی در تنت که نمی توانستی خاموشش کنی و می دانستی این " آن" تو نیست. تابستان مثل همیشه فراری از خانه بودم به خانه دایی و مادر بزرگ و آن سال هم قرعه رسید به خاله ای که زن عمو بود و عمویی که شوهر خاله هم، و کجا راحت تر از اینجا. خاله درس راهنمایی می داد در آن غربیلک شبیه خانه، کک معلمی هم که ارث پدری بود و مهمان تنبان این پسرک سیاه سوخته ریزه. افتادم به درس دادن علوم و ریاضی به تجدیدی های نزدیک شهریور شاگرد خاله که همه خنگی های دنیا را انگار با هم شریک شده بودند و تهش این بود که فرق فرعون و فرئون را شیرفهمشان کنی.
محله خاله جان و عمو جان پر از بچه های هم سال خودم بود که عاشق تمام وقت بودند با اضافه کاری و شب کاری و مزه دهنشان هم تازه های صدای آن روزها. خنده دار است یاد آوردن روزهایی که آس بازار و نوار جدید خلق الله بی بی گل معین بود و حادثه داریوش، و من از همه این بساط عاشق " فکر خطر باش " شده بودم.
یکی از شاگردهای خاله جان همسایه خانه کناری بود. یک دختر بلند قد و بگو بخند که همان دختر بودنش بس بود تا از چند متریش هم رد نشوم. اما طرف پرروتر از حرفها بود. یک روز سر ناهار آمد و نشست و به خاله جان گفت این فامیل شما فکر می کند من خوره دارم؟ خاله جان با نیش به شدت باز جواب داد که نه و رفت پی پختن نخود سیاه به آشپزخانه. من ماندم و بنفشه خانم و یک عالمه دست و پای چلفتی و نچرخیدن زبان و سرخ و سفید شدن. چه نفسی کشیدم وقتی بالاخره پرسید ورق بازی بلدی؟ هر چند جوابم یک نه ناامید کننده بود. برای اولین بار در زندگی حکم را در حالت دونفره یاد گرفتم و در کمال تعجب پشت هم می بردم. حالا از استعدادم بود یا معرفت معلمم را هنوز هم نمی دانم.
بالاخره یخمان شکست و نشستیم به صحبت و رسید به درد دل و گفتن از خانواده و چه می خواهیم بکنیم ها. به غروب که کشید نشستیم کنار لبه پشت بام که حیاط خانه خرپشته ای خاله حساب می شد. نمی دانم چه بی ربطی می گفتیم که ناگهان نگاهمان چسبید به دایره خورشید غمگین غروب آخر شهریور که داشت در انتهای خانه های شهر فرو می رفت و لال شدیم. فقط نشستیم و تمام شدن خورشید را تا آخر نگاه کردیم. بعد هم بدون این که چیزی بگوییم یا یادمان باشد چه می گفتیم برگشتیم به خانه و زیر شیطنت نگاه امیدوار خاله جان فقط خداحافظی کردیم. بدون آن که بخواهیم یا نخواهیم این شد اولین و آخرین دیدار و صحبتمان. این قصه به همین سادگی شروع شد و تمام شد و رشته این آشنایی هم گم شد. اما همین چند ساعت ساده بکارت عاشقی را از من گرفت و گرفتارم کرد.
تا سالها بعد بی آن که یادم مانده باشد یا خواسته باشم، هر سال غروب غمگین 22 شهریور را از نزدیکی همان کوچه پرخاطره تهران نو دیدم. یا از سفر می آمدیم، یا به سفر می رفتیم، یا مهمان کسی آن حوالی بودیم. هنوز نفهمیده بودم که چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش یعنی چه اما دیگر می دانستم که من منتظر حادثه ام فکر خطر باش چه حیقیت تلخی است. گذشت و عشق را جای دیگر و جور دیگر دیدم و فهمیدم و رسیدم. اما معنی عشق برای من هنوز نرسیدن و نفهمیدن گنگ و گس و تلخی است به شکل غروب غمگین 22 شهریور، از وقتی تمام قد خورشید خم می شود روی زمین تا وقتی تمام می شودو می رود. این 22 شهریور 20 سال از آن روز عجیب می گذرد و من بیست سال است عاشقی می کشم. لابد باید مبارک باشد.

 Farjam ‌ | 11:40 PM 








Wednesday, September 05, 2007

1 - اصلا و ابدا قصد خراب کردن لذت هری پاتر خوانی شما ها رو نداشتم ولی واقعا شما در طول یک ماه و نیمی که از انتشار کتاب 7 می گذره, چقدر پنبه توی گوشتون چپونده بودین که تا حالا چیزی از انتهای ماجرا رو نشنیده بودین ؟ فقط خواستم بدونم ... احتمالا مزرعه ی پنبه دارین !!

2 - باربد در این لحظه بیشتر از سه ساعته که خوابه باورتون می شه ؟

3 - یک عالمه وقت آزاد دارم برای هر غلطی که دلم میخواست و می خواد در زندگی بکنم اما کماکان هیچ گ .ی نمی خورم ! بهانه فعلی اینه که مریضم .

4 - اینو خیلی وقته می خوام اینجا رونویسی کنم : مجله فیلم شماره 365 مرداد ماه 86 صفحه 98 حمید رضا صدر در مورد رئیس : " تماشاگر خوش خیال گذشته باز به پرده سینما می نگرد و نشانی از پیوند نمی یابد . حلقه های تک افتاده و مجزا به هم زنجیر شده اند , بدون آن که فیلم ساز زحمت سر هم کردن شان را بدهد رییس حتی یک نمای رگه دار و صیقل یافته ندارد. کیمیایی نه حوصله روانشناسی داشته نه حتی ماجراجویی را. ویژگی آثارش وارونه شدن واکنش ها شده . درام اثر خنده دار است و به به گفتن از او همه چیز را به ورطه مضحکه سوق داده . به نظر می رسد او گرد خود حصاری بالا برده و در آن زندانی شده . محیط و جامعه به کلی در فیلم هایش محو شده اند و آدمهایش را با خشک مغزی می شناسیم و چه خوف آور. باعث تاسف است ولی ظاهرا دیگر هیچ چیز دغدغه کیمیایی نیست و از آن بدتر , پریشانی هم او را نمی ترساند ." نمی دونم چرا عصبانیت من از این فیلم فروکش نمی کنه ... فکر میکنم این عصبانیت بخاطراکران نشدن سنتوری است که کماکان اینقدر پررنگ ادامه داره ...

5 - چند تایی کتاب خوب امانت گرفتم که هنوز خوندن هیچکدومشون رو شروع نکردم همینطور یکی دوتا فیلم خوب ... دلم می خواد خیلی ناگهانی و یوهویی با یک اثر میخکوب کننده روبرو بشم !

6 - می دونستین یکی از سخت ترین کارهای دنیا گرفتن عکس پرسنلی از بچه است ؟! اولین عکس باربد که خیلی ناامید کننده است کوچکترین شباهتی به خودش نداره . !

7 - خیلی روبراه نیستم , نمی تونم اینو سیزده تایی کنم اشکالی داره شماره بعدی 13 باشه ؟

13 - سرما خوردگی در تابستان !

 آلوچه خانوم | 1:15 AM 








Monday, September 03, 2007

بالاخره به این اطمینان رسیدم که اسپایدرمن برای پسرها معادل باربی و تمام مشتقاتش برای دخترهاست ! همانقدر هم جک و جواد ! باربد که اصلا فیلمش را ندیده بود اول از هر چیزی عروسک آویزون از سقف اسباب بازی فروشی نظرش رو جلب کرد ... بادیدن فیلم" شگفت انگیزها" قدری - یعنی خیلی - حواسش از ماجرا پرت شد تا اینکه روزهای آخری که همسایه مامان بودیم وسط محبتهای قلمبه دم رفتن صاحب یک دست کامل لباس و ماسک و دستکش و عروسک و نشان و خلاصه یک عالمه چیز با نشان اسپایدر من شد ! کم کم با دقت به پسربچه های مهد , پارک , خیابان از بچه ای از بی ام و چنین و چنان پیاده می شه تا پسر سرایدار دفتر مجله دوست آقای همخونه, متوجه شدم هممه بخشی از لباسشون نقش اسپایدرمن رو داره ... خلاصه باربد وسط این هیر و ویر کم جوگیر بود همین الان در همین لحظه بعد از یک خواب بی موقع کاملا سر حال و هوشیار نشسته داره فیلمشو می بینه برای اولین بار ... داشتم بین کانال ها می چرخیدم شنیده بودم امشب ساعت یازده و نیم ها ! نمی دونم چرا به کل از ذهنم پرید بعد هم نتونستم حواسش رو پرت کنم ! خلاصه که خدا بهمون رحم کنه از فردا که احتمالا توهم اسپایدرمن بودگی پسر کوچک خانه ما از قوه به فعل دربیاد چه خاکی به سرمون بریزم ؟

اسپایدرمن یه طرف ! جو هری پاتر به شدت اینجانب و اطرافیانم رو اخذ نموده! همسایه ها از اول شروع کردند به خوندن! فکر میکنم بعد ازاینکه جلد دوم کتاب هفت با ترجمه اسلامیه در اومد منم اینکارو بکنم و همینطور یکبار دیگه فیلم ها رو ازاول ببینم . احتمالا همسر مهروش از فردا از حقوقی که قانونا به مرد ایرونی اجازه میده کنترل همه امور ضعیفه رو به عهده بگیره استفاده نموده و معاشرت اینجانب رو با اون جناب ممنوع خواهد کرد ! چون وقت و بی وقت عین بختک ( شاید هم مثل دابی ) در منزل همخانگی اونها ظاهر شده جلد بعد رو به مهروش مربوطه رسوندم !
جلد آخر رو با ترجمه مزخرف آقای نورالهی دو هفته پیش خوندم و کلی از جمع وجور شدن داستان لذت بردم مخصوصا اینکه حدسیاتم در مورد جاودانه ساز هفتم و همینطور مسائل بین اسنیپ و دامبلدور درست در اومد خیلی کیف کردم ! اینو هم بگم که کماکان بابت مرگ فرد از خانوم رولینگ عصبانی ام ! شما در کل این هفت جلد دوست داشتنی تر از فرد و جرج سراغ داشتین ؟ این چه کاری بود آخه ؟

* بی ربط : ? Shall we dance

 آلوچه خانوم | 12:38 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?