آلوچه خانوم

 






Sunday, November 25, 2007

ما خوبیم و مشغول تیمار بیمار عسل مربایمان می باشیم ... درست است که ایشان آرزو کرده بودند یک هفته در تهران باشند و دعایشان این ریختی اجابت شده ولی ما داریم سعیمون رو میکنیم از این اجابت چپکی سواستفاده نموده خوش بگذرونیم ! اصولا وقتی آقای همخونه بستری می شن خوش میگذره ! دفعه قبل هم همینطور بود وقتی 7 سال پیش پاشون یک ماهی توی گچ بود بود کلی به ما خوش گذشت چون برو بچ همش خونه ی ما پلاس بودند که ایشان تنها نمونند و دور هم باشیم ... وقتی قرار بود ببریمشون از زانوشون ام ار آی بگیرند اونقدر توی ماشین پر بود که ایشون روی صندلی جلو نشستند پای گچ گرفته شون رو از پنجره بیرون گذاشتند !!!
البته از اون بر و بچ یاد شده عده قلیلی در مرز پر گهر تشریف دارند که همه گرفتاری های خودشون رو به ما تعمیم می دن فکر می کنند ما گرفتاریم و خلاصه گاهی یک عالمه وقت می شه که از هم بی خبریم ! نکته مهم اینه که ما بدون دوست رفیق نمی مونیم ! باورتون می شه ما این روزها قاصدک رو دیدیم و به لطف حضورش با دوستان جدیدی آشنا شدیم .

داشتم می گفتم خیلی وقت بود این همه روز پشت سر هم در خونه حضو نداشتند و با احتساب روزهای بیمارستان باید بگم واقعا خیلی وقت بود این همه روز پشت سر هم همدیگه رو ندیده بودیم و از دیدن هم خوشحال نشده بودیم . باور کنید همه چیز یه جورایی جالبه و خاطره انگیزناک ! ... یاد بگیرید به این میگن نیمه پر لیوان !

بین این همه کمپوت آناناس , وسط شلوغی این رفت و آمد ها البته نه به علت تعدد ملاقات کننده گان بلکه به خاطر کوچکی خانه سعی می کنم افکارمو رو متمرکز کنم و فکر کنم به همخانگی ای که تا پایان آذز ده ساله میشه, همخانگی سه نفرمون با باربد که یک هفته جلوترش چهارساله می شه و سالگرد تمام اون غصه ها و دوری هایی که این ماه نحس اما دوست داشتنی دیگه دارن پیر می شن - باور میکنید گاهی غصه ها و داغ ها پیر می شن ؟ - فکر میکنم چیزی جایی درون من بزرگ میشه قد می کشه ! رشد میکنه ... فکر میکنم اینو لیلا حاتمی میگفت توی فیلم لیلای مهرجویی دوست داشتن مثل یک موجود زنده رشد می کنه و بزرگ می شه ...

 آلوچه خانوم | 12:01 PM 








Saturday, November 24, 2007

کسانی که می شناسندم اخلاق گندم را می دانند. سر خود تشخیص می دهم به کسی کمک کنم و خاله خرسه می شوم و با مایوی مامان دوز بی گدار به آب می زنم و ...
به این برکت سعی می کنم این نوشته گرچه شخصی است، پیچ دار و سخت نباشد و همه بفهمندش. برای گروه سنی الف و ب می نویسم یعنی. توضیح ضروری برای بعضیها این که نویسنده این پست گرچه سبیل ندارد آلوچه خانوم نیست. مخاطبش هم تلخون است پس آلوچه خانوم نیست. موضوعش هم تلاش من است در رابطه دو آدمیزاد عزیز. پس احتمالاً هدف غصه دار کردن آلوچه خانوم نیست قربان سلولهای خاکستری فابریک مغزت بروم. اگر باز هم کسی بود که نفهمید من معذرت می خواهم. شما به جای آن پایین همین جمله را بخوان عزیزم. "وب قشنگی داری. به آشیانه من هم جیک جیک کن. گل. بوس. قلب. دسته چپق..."

تو نمرده بودی . خوابیده بودی. سالی است بیداریت را لحظه می شمارم دخترک.

سال پیش چنین روزی بود دخترک که سراغت را گرفتم. برای این که میانه ات با کسی که عزیزترینهاست برایم بریده نشود. سراغت را گرفتم و رهایتان نکردم. می دانستم حیفی به این سادگی از دست برادر کوچکم بروی. هر ترفندی می دانستم زدم و هر شعبده ای می شناختم رو کردم که از این رابطه نبری. آن روز فکرش را هم نمی کردم آن قدر عزیز بشوی که خودم تبر بردارم و رهایت کنم از این غصه. غصه ای که یک سرش از خودم بود. زیاد سر به خلوت مردم کرده ام و زیاد پیش آمده پشیمان شوم. اما نمی دانی چه قدر آرام می گیرم وقتی بعد از یک سال شنیدنت، دیدنت، بریدنت، پراندنت و پاییدنت آرامشت را میبینم. به هزار برابر آن همه جنگ و دعوا و تندی و تلخی و ترشی ودرشتی می ارزید وقتی تولدم را با این جمله ها تبریک می شنوم. نمی دانی چه لذتی دارد که تو خودت را نباخته ای و بودنت را و دلت را و حرمت زن بودنت را، حتی اگر بابتش من گند زده باشم به حرمت برادر بزرگتر بودنم، به برادر کوچکتری که از خودم بیشتر دوستش دارم. حتی اگر تو هنوز و همیشه با نفرت یادش می کنی. نمی دانستم می ارزید یا نه دخترک. اما این جمله ها را که خواندم روز تولدم یعنی می ارزید. یعنی می ارزی:
"به فرجام- رفیق ترین رفیق همیشه – و به رفاقتش – اولِ آخرِ دلتنگی هایم"
سالگرد پیدا کردن رفاقتت مبارکمان باشد دخترک. از آن سال نحس شاید تنها خاطره بی شرمندگی باشی برایم. از خودم خوشم آمد بعد از مدتها. یادت باشد. تو نمرده بودی. خوابیده بودی تلخون....

 Farjam ‌ | 2:50 AM 








Wednesday, November 21, 2007

1 - آقا جان اوضاع اوکي مي باشد ... آقاي همخونه با انتخاب خودشون در آخرين لحظه توي اتاق عمل به شرط گوش دادن به فايل هاي موزيک روي گوشي موبايلشون با بي حسي موضعي جراحي شدند . وقتي هم که تموم شد براي من اس ام اس فرستادند که تموم شد ! چون بي هوشي نداشتند فرداي عمل مرخص شدند . آخرش هم نفهميديم چرا دو روز جلوتر بستري ميکردند ... شايد هم براي اين بود که همينجوري دور هم باشيم ... در حال حاضر مشغول گذراندن اوقات خوشي با ملاقات کننده گان محترم مي باشيم. اگه جايي بيزينسي رو سراغ داريد که بشه با کمپوت آناناس توش سرمايه گذاري کرد خبرمون کنيد.

.
.
.

خب من نشسته بودم که يه سيزده تايي بنويسم ولي نمي دونم چرا همش پريد از شب تولد تا حالا انگار خيلي وقته گذشته ... بحران چيز عجيبيه ! مي دونيد؟ نمي گم شرايط بحراني اي بوده ... ولي اصلا کم اهميت هم نبود! شايد اگه به موقع متوجه نمي شديم همه چيز تبديل به بحران مي شد به هر حال ... همخونه من گرچه سربه سرش گذاشتم که " پسر تو چقدر لوسي و غرغرویی!" مثل همیشه در اوج ماجرا قوی و خوش اخلاق بود ... گاهي آدم ها توي بحران نکات جديدي رو درمورد خوشون کشف ميکنن ... من توي اين روزها سليطه ی درونم رو شناختم ... باور کنيد جدي مي گم

 آلوچه خانوم | 10:25 PM 








Sunday, November 18, 2007

ممنون بابت تمام اون قرها و انرژی های مثبت روز تولدی. راستش کاری قرار بود صبح روز تولد انجام بشه که همون صبح معلوم شد به دوشنبه موکول شده ... نوشته پائین رو داغ داغ روی سی دی از روی لپ تاپ همراهشون تحویل گرفتم برای آپلود کردن !

بنابراین متن زیر نوشته شد ظهر امروز توسط آقای همخونه / فرجام

غرغر نامه درمانی
خیلی ساده شروع شد. یک خال کوچک و تیره روی انگشت دست راست که برداشتند و محض احتیاط قرار شد با حاشیه بیشتری جراحی شود. من خوش خیال هم به هوای یک عمل سرپایی دیگر آمدم بیمارستان و 4 روز زندانی شدم. درست روز تولدم. ظاهراً گارانتی من 34 ساله بوده چون این اولین مراجعه ام به تعمیرگاه است. آقای رئیس زنگ می زند و می پرسد کدام طبقه ای؟ می گویم خدا پدرت را بیامرزد. اینجا دارند جشن 70 سالگی برای بیمارستانشان می گیرند. طبقه کجا بود؟ 48 ساعت قبل از عمل بستریم می کنند و خیلی هم لازم نیست بدانم چرا. اتاق شعبه پیراشکی خسروی است. سه هم اتاقی 70 ساله ترک و "بی اندازه" مهربان. داخل محوطه هم چند فروند گربه با اعتماد به نفس مثال زدنی که رسماً انگار ارث جد پلنگشان را از هر چه تو می خوری طلبکارند. قرار شده بی سر و صدا بستری شوم که کسی بی خود نگران نشود و به همین دلیل در لحظه تشکیل پرونده روز اول فقط 6 نفر ملاقاتی دارم.
مادر گرامی رسماً مشغول برگزاری مراسم حجه الوداع است و می آید و می رود و اشک می ریزد. رفته برایم یک دست لباس را جادو و جنبل کرده که بپوشم و انگار هیچ هم خنده دار نیست که این لباس جادویی یک دست شورت و زیرپوش دبل ایکس لارژ است که من در آستینش هم گم می شوم. خلاصه می توانید من را دابی صدا کنید! واقعاً نمی دانم چند خانم مومنه چرا به محتوی چیزی که با ادعیه غنی سازیش کرده اند نظارت نکرده اند.
دو روز بیکاری مجازات سختی است. با لب تاپ و پی اس پی و کتاب به دادم می رسند. در این مدرسه پیرمردها نوزاد محسوب می شوم. مشکل اکنرشان شبیه هم است. حدود 50 سال پیش برای رفع کچلی سرشان را- شاید در همین بیمارستان - برق گذاشته اند و حالا باید تومورها را بردارند. به همین سادگی.
روی یک پوستر دیوار بخش نوشته " صدای شیهه اسب ظهور می آید!" خدا شانس بدهد. اگر شاعرش من بودم حتماً سنگسارم می کردند. ایهام است دیگر!
پنجمین تخت هم پر می شود. همین که زبان اول این پیرمرد ترکی نیست غنیمت است. اینجا به هر مناسبتی روح و روان شاه سابق را تحویل گرفته و درباره خالق انرژی هسته ای حرفهای بد بد می زنند. پیرمردند دیگر!
آلوچه خانوم حسابی داشت و داراییم می کند و کله پاچه و سور و سات می رساند. از بچگی حسرت دو چیز را داشتم. یکی نوشابه خوردن بود که بعد از دست به جیب شدن تا امروز حسابی از خجالت خودم درآمده ام. یکی هم کنجد روی نان. حالا حسابش را بکنید یک کیسه کنجد بوداده چه حسی می دهد. غذای بیمارستان در حد تیم ملی خراب است. کاربرد های این بسته های نمک یک بار مصرف را دست کم نگیرید. خواب هم که تعطیل است . روزها سر و صدا و شب ها موسیقی محبوبم بعنی کنسرت لایو خر و پف با اجرای 4 توازنده حرفه ای.
برای گذراندن وقت برنامه می چینم. دستشویی و یک فیلم ساعت دو را می رساند به 5. خنده دار است. هر وقت گرفتاری له له می زنی برای چند دقیقه خالی و این جور وقتها ناگهان سرنخ را گم می کنی و چیز گیجه می گیری برای گذران ساعت.
انگشت دست راست برای یک چپ دست پاشنه آشیل است. دستشویی را عرض می کنم. به مناسبت این واقعه پسر بابا می باشم و ابوی نمی گذارند آب در دلم جابجا شود و دست به جیب و اطراف آن کنم. محوطه بیمارستان باصفا است. اما این بار که خواستم دعا کنم باید بیشتر فکر کنم. دعاکرده بودم یک هفته تهران باشم و دعایم مستجاب شد. فردا اولین بی هوشی است. خیال می کردم با هوش تر از اینها باشم.

 آلوچه خانوم | 4:18 PM 








Friday, November 16, 2007

چهاردهمین شب تولدش است که با همیم ... امروز بهش میگفتم بزرگ شدی ! چهره ات هم بزرگ شده ! بعد فکر کردم راستی راستی با هم بزرگ شدیم , اولین تولد براش یک عروسک بره خوشگل گرفته بودم که روی سرش کلاه حصیری بود اسمش رو گذاشتیم "برفک" ! دیروز با باربد رفتم تا خودش شخصا کادوی خودشو برای بابائی اش بگیره خنده داره ولی یاد برفک افتادم که جایی توی نایلون عروسکهای خودمون توی انباری است احتمالا! اگه دوست دارید بدونید, برای بابائیش یک عدد تی شرت ساده طوسی رنگ گرفت یعنی من از خواستم رنگ رو انتخاب کنه گفت بابائی حتما طوسی رو از سیاه بیشتر دوست داره و بهش می یاد .
قبول کنید هر تولدی باید یک آهنگ جفنگ خوشگل داشته باشه . جفنگ خوشگل امسال ما این آهنگه ! حتی اسب چوبی رقص نابلدی مثل من هم باهاش به وجد می یاد ... می تونید پای مانیتور هاتون باهاش قر بدین و توی تولد امشبمون شرکت کنید . اگه قر تون اومد و سر حال اومدین انرژی مثبت بفرستید برای همخونه من که فردا روز تولدشه !

انصافا خیلی جفنگه ولی خوشگله قبول کنید ... فکرشو بکنید امروز این آقای همخونه ما داشت ترانه های جنتی عطایی رو جدا میکرد به این نتیجه رسیدیم که واقعا ادم وقتی سراغ یک سری از آلبوم های دهه پنجاه شمسی می ره حالش مثل ادمی می مونه که گنج پیدا کرده .... حالا فرجام بیاد این آهنگ رو اینجا ببینیه کهیر می زنه احتمالا ! تولده مگه نه ؟

* پی نوشت : قابل توجه کسانی که سوال کرده بودید . خواننده و آهنگساز صادق نجوکی بود ... از آلبوم صادق نجوکی و دوستان برداشتمش ! خانومی که انگلیسی میخونه فکرمیکنم هلن باشه ... صادق نجوکی یادتونه که ؟ هلهله ولوله ... یا مثلا اون ترانه لیلا گل گلخونه , لیلا می میخونه !

 آلوچه خانوم | 5:02 PM 






1-دوست عزیز و با انصاف و با هوش:
وقتی به خودت حق می دهی بابت نوشته یک وبلاگ، یعنی یک صفحه شخصی و خصوصی که از قضای روزگار چند نفری هم خواننده دارد نهیب بزنی و مهار بزنی که چنین کن و چنان مکن، فکر نمی کنی اگر چیزی را خواندی و نفهمیدی، لزومی حتماً ندارد راهکار و دستورالعمل صادر کنی؟ این همه نوشته به تعداد گوینده لاالله الاالله که هر روز از حال خوب و بد و دل پیچه و و هم خوابگی و عشق و تنفرشان برای یکی دونفر می نویسند را می خوانی و نمی دانی حرف حسابشان چیست و دم نمی زنی. چطور تشخیص می دهی طرف صحبت من آلوچه خانوم است و برایش راه حل روانشناسی تجویز می کنی؟ من هم مثل همه وبلاگ نویس ها حرف شخصی دارم با آدمهایی خاص که شاید حتی سالی یک بار هم این صفحه را نمی بینند. فرض کن درد دل می کنم با خودم. واقعاً مطمئنی حرفم را فهمیده ای که برایش حکم هم صادر می کنی؟ اگر لازم است حرفی را که تو نمی فهمی من بابتش خفه شوم و اینجا ننویسم بگو که ننویسم و بگو لطفاً که کجا بنویسم. خیلی دور است شکرآب من و آلوچه خانوم را کسی ببیند و بفهمد عزیز من. مخاطب دلتنگی های من آناهیتا نیست. این را به عنوان درس اول داشته باش تا برسیم به بعدش. اگر اسم نمی برم و آدرس نمی دهم می خواهم خیر سرم آبرو داری کنم برای کسانی که دوست داشته ام و دارم و باور کن اگر بخواهم طوری بنویسم که کسی نفهمد واقعاً آن وقت کسی شاید نفهمد، حتی خودم. این یعنی که دارم خیلی زور می زنم که فهمیدنی بنویسم این جور وقتها.
2-تولدت مبارک صنم نازنینم. روی قول سال آینده ات حساب می کنم حسابی.
3-خاله ام را رسماً قر زده اند. ناز نفست مردی که شبیه بارانی. شاه ماهی به تورت افتاده.
4-بعضی وقتها حادثه ای زمان می برد تا زهرش را بریزد. جوان بروجردی که پنجاه و چند سال پیش جوانمرگ شد فکرش را هم نمی کرد دلیل فاصله ای باشد بین مادر و پسری. پسر جوان ملایری که پنجاه سال پیش از خانه پدرش طرد شد نمی دانست با پسرش تقاص این روزها را می دهد و می گیرد. پدر و مادر خودم را می گویم . دوباره قصه ساز نکنید. این روزها روزهای سختی است برایم. به همه شمایی که به سیخم می کشید و درس یادم می دهید که قدرشان را بدانم فقط می گویم. فارغ از همه خیمه شب بازی های این روزها فقط بدانید روی زمین کسی را پیدا نمی کنید که بیش از من دوستشان داشته باشد. حتی با همه این دلگیری که نمی توانم هنوز پنهانش کنم. اگر باز هم می خواهید مجری اخلاق در خانواده باشید بی آنکه نام پدر و مادرم را بدانید، فقط تکرار می کنم که اینجا یک دفترچه خاطرات مجازی است که کسی مجبور به خواندنش نیست. بگذارید و بگذرید.گاهی جواب می دهد.
5-ضمناً تولدم مبارک. یک روز بعد صنم نوبت من است هر سال. برای خودم دارم هدیه می سازم. یک فروند سی دی با عنوان " ترانه های ایرج جنتی عطایی" با صدای داریوش و ابی و گوگوش و عارف و بیژن مرتضوی و شکیلا و افشین و ... . مجموعه بی نظری دارد می شود. اگر کسی دوست دارد خبرم کند برایش می فرستم. البته که خانم لیلی خانم را خودم عقلم رسیده یک نسخه برایشان کنار بگذارم. اگر زنده ماندم ترانه های اردلان را هم اضافه می کنم. کمی کار سختی است جمع کردنشان کنار هم. اما شیرین است. راستی اگر خواستید و حوصله داشتید به جای تولدت مبارک لطف کنید و نظرتان را در مورد من، آقای همخانه یا همان فرجام بی رودربایستی بگویید. به شدت احتیاجش دارم. خداحافظ تا چند روز دیگر.

 Farjam ‌ | 12:22 AM 








Tuesday, November 13, 2007

سکانسی از روزی روزگاری در امریکا رو بی اندازه دوست دارم ... اونجایی که پسرک چشم آبی یک دونه شیرینی رو با کلی وسواس انتخاب کرده که برای پگی ببره تا بلکه بتونه دستی به سرو گوشش بکشه ... لحظاتی رو میگم که پشت در اتاق توی راهرو منتظر نشسته در حالی که دو دقیقه قبل پیکر نیمه برهنه پگی رو از لای در دیده که داشته آماده می شده ! به شیرینی نگاه میکنه هی اینور اونورش میکنه ! خامه باقی مونده روی انگشتش رو میلیسه و می بینی انگای نمی تونه تصمیم بگیره , خوردن شیرینی ؟ یا بودن با پگی ؟... اون کلنجار و دست آخر ذره ذره خوردن شیرینی ! همراه با این قطعه موسیقی جادوئی !

 آلوچه خانوم | 1:33 PM 








Saturday, November 10, 2007

این نوشته آنی که باید می شد نشد. ببخشید. آن قدر خصوصی است که گفتنی نیست و آن قدر مال شماست که نمی شود نگفت. قصه من و آدمی است که باختم و باختمش و امروزم را برایش می نویسم. البته باز هم بعید است فهمیدنی باشد. ببخشید

1- سری است که سالهاست پر است از غصه ها و قصه ها و غم ها و شکست هایی که مال خودش نیست و در او زندگی می کنند، سرسختی می کنند، دلشکنی می کنند، تکثیر می شوند و حل می شوند. آدمهایی که وقتی سراغت را می گیریند یعنی باز خوش نیستند و خوشی از دیدن و شنیدنشان و وقتی نیستند یعنی خوشند و چه از این خوش تر. نمی دانم اسمش چیست این داستان. سنگ صبور می دانم نیستم. چون نه سنگم نه صبور و کارم سکوت و تصدیق نیست. اما سالها از آینه پرسیدم پس حریم و محرم و مرهم تو کو؟ کسی که آغوش خود بی خود تو باشد؟ کسی که تو نترسی از مست و راست و ترسو و کم طاقت بودن پیشش. هم قلم نازنین این صفحه را با این جای خالی اشتباه نگیرید. چرایش را هم اگر معلوم نیست بگذارید به حساب "که غم از دل برود چون تو بیایی". بی کس نبوده این جای خالی همیشه. اما اجل و راه دور و گردش روزگار نخواسته پر بماند....

2- باور می کنید کسی که عشق را نفهمیده شکست عشقی بخورد؟ این پسوند توهین بزرگی به عشق است گمانم. آدمی که عشق و مالکیت برایش زیاد فرقی ندارند و دلیل شکستش را روح بزرگ خودش و ناتوانی دیگران در فهمیدنش می داند هنوز برای عاشقی بزرگ نشده. باور کنید. مگر ما خودمان بچه نبودیم؟!

3- برمی گردی بعد از این همه سال و پشت سرت را دوباره نگاه می کنی. عقب می روی تا آن دوراهی بی رحم که باشی و خودت نباشی مثل همیشه، یا نباشی و خودت باشی و قدم در راه بی برگشت بگذاری. روزی که بدون این که خودم بخواهم تو را از زندگیم قلم گرفتم و تو برایم تمام شدی. رفتی به راه خودت و رفتم به راه خودم. حالا بعد این همه سال دوباره پیش می آید با هم درددل می کنیم و می خندیم و گریه می کنیم و می رقصیم. باورم نمی شود که درگیرت نیستم دیگر. نه دلم گیر است و نه دلگیرم. بزرگ شده ام انگاری. بعد این همه سال می شد دوبرنده کنارهم بنشینند یا دوبازنده و هیچ کدام ربطی به آن یکی نداشته باشد. اما دیشب تو برنده نبودی و من بازنده نبودم. وقتی یک خط درمیان می گویی اصلاً پشیمان نیستم خوب حتماً یعنی نیستی. فقط نمی دانی این پنج سال صفحه ای که اسمش آلوچه خانوم بود چه قصه ای داشت و چه کرد با دل من. همین بس است که من و تو دیگر هم را نشناسیم. شک نکن آدمی را که می شناختی مرده و آدمی را که میبینی نمی شناسی. باور کن من و تو کاشته هایمان را درو می کنیم. شکست عشقی که شنیدم تکرار نفهمیدنی است که خوب می فهممش. اما آینه ای را که من شکستم هزار تکه شد. خانه ای که زخم کهنه ای ندارد را که می بینی؟ با عشقی به نام باربد که خودت کم عشق نمی کنی. عشق ندیده ای به اسم نارنج را اما گمان نکنم هیچ وقت بفهمی و جادویش را و نزدیکی نفس هایش را و جمله هایش را که نفست را نگه می دارند تا نقطه آخرشان. قاصدک را نفهمیده ای که وقتی می آید و می رود دیگر چشم و دل و قلمت مال خودت نیست و ... نمی دانم اگر آن دوراهی نبود من امروز اینجا می نوشتم؟ ترانه می نوشتم باز؟ من بودنت را باختم. اما با نبودنت نباختم. باور کن من بالاخره بزرگ شدم. آن قدر بزرگ شدم که بفهمم تو بزرگتر این که هستی نمی شوی. موفق باشی.

 Farjam ‌ | 12:13 AM 








Monday, November 05, 2007

1- اینجا واحد همه چیز بشکه است و یک بشکه دلتنگی معنا ندارد. اینجا خیلی دور است. پس دلتنگی معنا ندارد. اینجا زندگی سخت است . خیلی سخت. سه ماه است در 100 متر در 150 متر جا زندگی میکنم. من به منحنی رفتار ایمان دارم. نمی دانم شما چطور. منحنی آدمها عامل تعیین کننده ای است. هم آغوشی یک مرد و زن را تصور کنید. مردی با یک منحنی که خیلی زود به اوج می رسد و خیلی زود فرو می افتد. و زنی که آرام آرام به اوج می رسد و آرام آرام فرود می آید. این یعنی تناقض. یعنی نفهمیدن هم. روزی که به این بیابان آمدم می دانستم در ابتدای یک منحنی پرشیبم. آغاز یک دنیا تجربه و تنوع. وتا هم خانه هایم منحنی دلتنگی و دوری را تمام کنند من درگیر این تنوعم. و منحنی هم خانه هایم، خواننده هایم و رفقایم که تمام شود، منحنی تنوع من تازه تمام شده و می رسم به خط دلتنگی و یک نواختی. برای همین خداحافظی کردم و رفتم. حالا رسیده ام. حالا من دارم تمام می شوم . آرام آرام و واقعی. سه ماه تمام به روی خودم نیاوردم با خودم دارم چه می کنم و یک شب آلوچه خانوم زنگ زد که باربد ممکن است عمل چشم داشته باشد و من فقط گفتم وسط جلسه ام، بعداً زنگ می زنم. و وقتی آقای رئیس پرسید چه خبر از باربد؟ چنان این بغض پیچیده ساده و راحت ترکید که 200 کیلومتر طول کشید تا بتوانم خودم را در آغوش رفیقم و پسرم کنترل کنم و بس کنم بغض و گریه و دلتنگی را. من کم آورده ام هم خانه قدیمی. من خیلی وقت است دوری تو و پسرک راکم آورده ام. نگو از چند روز بی فرجام و یک روز با او، وقتی نمی دانی این دل بی صاحب چه آتش نافرجامی می کشد و دم نمی زند بدون شما. بدون خودش. بدون زندگی. این ها فرمایشات امشب همان است که می دانی. وگرنه من که آدم تر از این هستم که این مزخرفات را به هم ببافم.
2- آرزویم همیشه داشتن خواهری بود. 11 ساله بودم که خدا خواهری به خانه مان آورد و نمی دانستم آن روز که این ریشخندی است نه نعمتی. و سالها کشید تا دانستم. خدا باز هم مرا ریشخند کرد با کسی که 10 سال خواهر دانستمش و هنوز هم نمی توانم باور کنم تمام شد این خواهری و برادری من و آن دخترک بی دست و پای محصل لاله های انقلاب. کم پیش نیامده کسی مرا برادرش بداند و کم پیش آمده کسی را خواهرم بدانم. یک پرگلک داشتم که دست آخر انگار من برادر بشو نشدم برایش و چند اشتباه که انگار اینجا باید بابتشان اعتراف کنم و عذر خواهی. من برادر بشو نیستم. این را خیلی وقت است که فهمیده ام. اما انگار این دور و برها کسی است که این جمله را نمی فهمد و نمی فهمد که من هم خیلی وقت است نفهم شده ام. من امشب مصداق راستیم. یک آدم بدخیم که مادرش برایش حتی کلیسا می رود. این آدم را دست کم نگیرید و حرفهایش را . امشب بالای 43 درصد مزخرف گفتم. اما این قصه را جدی بگیرید . انگار این توهم دارد لباس واقعیت می پوشد. یکی این دور و برها انگار نمی فهمد که نباید بفهمد.
پی نوشت 200 کیلومتری برای آلوچه خانوم: خیلی مخلصیم قربان! یک ستاره از طرف ما برای عشق مشترکمان استاد کنید بی زحمت. ضمناً چه خبرا؟ اینورا؟ بی صبرانه فردا تهرانم. اتمام چند خط هذیان. با تشکر
پی نوشت ثانی: چکار کنم پرنیان؟ لااقل دستم بهت برسه و پیله کن لعنتی.
پی نوشت ثالث: از این جمعه این قدر حالم خراب هست که شاهنامه خوانی رو دوباره راه بیاندازم. هر کس از کیومرث تا رستم فرخزاد رو پایه است بسم الله یعنی به نام خدا. از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر بیایید خونه ما.
پی نوشت رابع: حال اینجانب خرابتر از آن است که به نظر می رسد. جمیعاً صلوات. به سلامتی!

 Farjam ‌ | 12:55 AM 








Friday, November 02, 2007

5 ساله شدی واقعاً؟ یادت می آید روزهایی که دنیا آمدی صفحه صورتی دوست داشتنی؟ می دانی در بدترین روزهای زندگی مان آمدی. کسی که باورش نمی شود، پس بگذار راحت بگویم حتی به جدا شدن هم داشتیم فکر می کردیم، یا به بچه دار شدن برای با هم ماندن. می دانستیم به پیسی خورده این زندگی سخت و بی فردای دو نفره. .. اما حرف زدن با هم را که هنوز یادمان نرفته بود و راه پیدا کردن را. وسط تلخی آن همه حرفهای به بن بست رسیده دنبال راه حل می گشتیم برای دوباره پیدا کردن هم. کم که هزینه نکرده بودیم برای به هم رسیدن. و حالا خورده بودیم به دیوار روزمرگی زندگی. چه کنم چه کنم هایمان رسید به کوه رفتن، سفر کردن، فیلم دیدن و .... نمی دانم از کجا شنیده بود مادرت که گفت دوست دارم دوباره بنویسم، وبلاگ بنویسم. و من وبلاگ را فقط شنیده بودم تا آن روز. گشتیم و پیدایت کردیم و مثل پدر ژپتو سر و شکلت دادیم و خلقت کردیم و مادرت اولین شیر را به دهانت گذاشت. اسمت را من گذاشتم. نمی دانم چه شد که گفتم آلوچه خانوم. این اسم مادرت بود وقتی آن لباس راه راه سرهمی را می پوشید در خانه و من می گفتمش: باز که آلوچه شدی! شاید هم شیطنت کردم و خواستم اسمت بالای فهرست باشد. آن روزها آخر حدود صد وبلاگ موجود را با الفبا مرتب می کردند و بلاگ رولینگی نبود که نامها را به روز بچرخاند. از فکر این که غیر از خودمان حتی دو نفر دیگر هم ببینندت مست می شدیم. وقتی پای پست هایت کامنت را گذاشتیم باورمان نمی شد که این حرفها جواب دار هم بشوند. وقتی لینکت کردند، وقتی اولین کامنت را گرفتی، وقتی ... وقتی .... .
همه این وقتی ها شیرین بود غیر از یکی. وقتی اولین بار به آغوش من افتادی و من نوشتمت . مادرت بار نیمه راهی را گم کرده بود و اولین بار بود که تنها درد می کشید، بدون من. و من اولین درد تنهایی را می کشیدم، بدون او. مطابق معمول خواستم خلاف حالم دیده شوم و این شد قاعده ام با تو که لودگی کنم و شرخوشی. بد شگون پدرت شدم و می دانی. اما نمی دانی که فکرش را هم نمی کردم این همه دم به زندگیمان بدمی. مرداد قبل از آمدنت را یادم میاید میان آن همه دوست آن روز که نمی دانستیم چه کارشان کنیم. آن قدر مرداد یک روز در میان تولد رفقا رفتیم که آخرش فقط فکر می کردیم مگر نه ماه قبل از مرداد چه خبر است؟ و امروز همه آن رفاقت ها خاطره هایی با لبخندی تلخند و امروز هر رفیقی داریم رد و رگه ای از تو دارد. هر رفیقی. 5 سالگیت مبارک صفحه دوست داشتنی. به خاطر همه لحظه های قشنگی که برایم ساختی، همه آدمهایی که به زندگیم آوردی و همه بغض های خفه شده ای که به گوش هایی که باید می شنیدند رساندی. من بی تو نمی دانم امروز که بودم. نمی دانم امروز زندگی چگونه بود. خانه ام کجا بود. دغدغه هایم کدام آدمها بودند. به خاطر همه قاصدکها، نارنج ها، خداداها، مازیارها، لیلی ها و ..... راستی کابوس های کودکیم را هم گرفتی . این را ما سه نفر فقط می دانیم. الهی روز به روز بلند قد تر شوی اما به تلخی نزنی.
همخانه لعنتی. فردا جوابت را می دهم که این جشن تولد خراب نشود.

 Farjam ‌ | 12:37 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?