آلوچه خانوم

 






Friday, February 28, 2003

توضيح ضروری : این عکس فقط برای تست انتخاب شده ! يعنی اونقدر ذوق زده بودم که می تونم اینجا عکس داشته باشم . خيلی توی عکسهام نگشتم ! البته همه از مکنونات قلبی اینجانب نسبت به کفاف کوفيده اطلاع دارند, حالا شما بگین عکس از این خوشآیند تر برای شروع سراغ داريد !؟


 آلوچه خانوم | 12:10 PM 








Wednesday, February 26, 2003

سلام . همانگونه که آلوچه خانوم به اطلاع رساندند , خانه ما در حال تکانی ميباشد و امروز بعد از چند روز , آشپزخانه در حال عقب نشينی از اتاق پذيرايی است . سوسک کش معجزه گر هم چنان قتل عامی از سوسکهای محترم کرده که هر لحظه منتظرم ناظران سلاحهای کشتار جمعی سازمان ملل بريزند تو خونه ! من هنوز در خانه تکانی به آلوچه خانوم کمک نکرده ام , چون درگير يک " کار اداری " هستم که ... بعدا ميگم . امسال هم که عيد و عزا قاطی شده . اما بوی عيد خلاصه مياد ديگه , مگه نه ؟ می خوام يه خواهش کنم , به بچه ها عيدی بديد. پول نوی تا نخورده . هر چی بيشتر بهتر . يه ذره به بچگی خودتون فکر کنيد . تو فاميل کی رو بيشتر دوست داشتيد ؟ چقدر ازش عيدی ميگرفتيد ؟ اين دو تا با هم رابطه مستقيم داره . بچه که بوديم روز اول عيد راه ميافتاديم کاسبی يادتونه ؟ يادمه 9 سالم بود , رفتيم خونه دختر عمه بابام عيد ديدنی . هر سال 200 تومن رو شاخش بود . موقع خداحافظی همه بچه ها رو جمع کردن که عيدی بدن . ديديم يه سری پاکت چسبوندن به ديوار و ميگن انتخاب کنيد ! بعد از توی پاکت عيديتو ميخوندن و تقديم ميکردن . مال 3 نفر پوچ بود , دو نفر 100 تومنی گرفتن , به من و داداشمم يه 5 تومنی و يه بسته آدامس رسيد . آی سوختم . از اون موقع احساس بدی بهشون پيدا کردم . البته در بازديد جبران شد . چون بابای من در يک اقدام فرهنگی برای همه بچه های فاميل کتاب خريده بود . قيافه بچه های بيچاره که به عنوان عيدی " علم برای نوجوانان " گرفته بودند از قيافه من و 5 تومنی هم ديدنی تر بود. خلاصه که نکنين همچين !

 Farjam ‌ | 2:46 PM 








Sunday, February 23, 2003

گوشه چپ صفحه اصلی بلاگر هميشه 10 تا از َآخرين وبلاگ هايی رو که همون لحظه ای که صفحه بلاگر رو باز می کنيد publish شده اند, می تونيد ببنيد . بعضا به وبلاگ های انگليسی زبان جالبی برمی خورم ! مثلا ديروز عنوان Michelle and Rob's wedding نظرم رو جلب کرد ... موضوع از اين قراره که خانوم و آقايی قراره باهم به زودی ازدواج کنن و وقايع مربوط به کارهايی رو که برای برگذاری جشن عروسی شون انجام می دن توی وبلاگشون می نويسند و حتی برای لباس عروس و چگونگی مراسم و گل و ... حتی ماه عسل هم می تونيد برنامه ريزيشون رو ببنيند در ضمن از پيشنهادهای خوانندگان هم استقبال می کنند ! اين هم ابعاد ديگه ای از کاربرد های وبلاگ نويسی ! چند روز پيش حسين درخشان نوشته بود که يه فيلم مستقل داره ساخته می شه که وبلاگی همزمان اخبار مربوط به ساختش رو پوشش می ده ... پس بی ربط نيست که من اخبار لحظه به لحظه خونه تکونی ام رو اينجا در معرض ديد عموم بذارم !!!!

 آلوچه خانوم | 5:38 PM 






من تونستم به قولی که داده بودم عمل کنم و تا برگشتن آقای همخونه نه تنها اينجا قابل سکونت شده بود ! بلکه اون کار دهن پر کن رو هم انجام دادم و يخچال رو هم شستم ... البته با همراهی يک play list مبتذل توپ ! فقط اينو بگم که با اهنگ اول آريان 2 شروع می شه ...
اين خونه تکونی عين درس خوندن شده ! می بيند آدم درس که داره خوابش می ياد ... هی تشنه اش می شه !... گشنه اش می شه! ... جيش داره ! دوست داره پای حرفهای خاله خانباجی ها بشنينه ... خيالباف می شه ... وير مطالعات غيردرسی می گيرتش بعضا آدم ها شب امتحان شاعر هم می شن ... من هم تمايلاتم به انجام کارهايی که همش به تعويق می افتاد زياد شده . بيشتر از 1 سال بود که فرانی و زوئی رو نمی تونستم تموم کنم .... هر کاری می کردم خوندنش پيش نمی رفت که بالاخره تموم شد ! تقريبا همين مدت بود که آقای پدر آقای همخونه اسفار کاتبان رو بهم امانت دادند و سفارش کردند که حتما بخونش و من يکسال بود هر وقت دست گرفتمش از صفحه سوم جلوتر نرفته بودم ... که از ظرف 24 ساعت گذشته تمام شد . مدتها است خانوم همشيره اصرار می کنن کوری رو بخونم ... خب بهم نخندين! اولش برای من هيچ جاذبه ای نداره که بخوام ادامه بدم ... به هر حال ديشب به آقای همخونه می گفتم احتمالا فردا ( يعنی امروز ) دست می گيرمش ... که البته هنوز اين کارو نکردم ... تمايلم به معاشرت با دوستان هم يک دفعه زد بالا و و منی که تقريبا سه ماه خودم به کسی تلفن نمی کنم ! يه عالمه تلفن زدم که خدا رو شکر خيلی هاشون نبودن ولی اونی که می خواستم حتما باهاش حرف بزنم تلفنش روی پيام گير بود . وبگردی که مدتها بودحوصله اش رو نداشتم و همينطور وبلاگ نوشتن رو هم که دارين می بينيد ... خلاصه خدا آخر عاقبت کار ما رو با اين خونه تکونی به خير کنه ...

 آلوچه خانوم | 5:30 PM 








Saturday, February 22, 2003

الان ساعت دقيقا 10 به 5 بعد ازظهره و من هنوز هيچ کاری نکردم .( ساعت پای نوشته های اين وبلاگ به وقت عربستان سعودی است !!! هر کاری هم می کنم درست نمی شه ) آقای همخونه وقتی داشتند می رفتند خنده محالی تحويل اينجانب دادند که معلوم بود همچين چيزی رو پيشبينی می کردند و من برای رهایي از کنف شدگی حتما تا قبل از اينکه از تلاش معاش روزانه به کانون گرم خانواده برگردند, کار قابل توجه و دهن پرکنی انجام خواهم داد . قول می دم . دارم اينجا قول می دم که نتونم بزنم زيرش! تقصير اين کاغذ پاره هايی بود که ديشب ريختيم بيرون . هر وقت وک و ولو شون می کنيم کلی سرم باهاشون گرم می شه ! البته تخمه هم شکستم و اونقدر مشغولم کرد که تا اين لحظه حتی فرصت نکردم غذا بخورم ... راستی ! هنوز آهنگ درپيت و روحيه بخش مناسب هم پيدا نکردم ... تا بعد ...

 آلوچه خانوم | 4:58 PM 






خونه ما به طرز وحشتناکی در هم برهمه . یعنی چون قرار بود مهر ماه از اينجا بريم خونه تکونی پائيزه نکرديم . بعد هم که هی رفتنمون به تعويق افتاد و کار های خونه همين طوری هی موند به هوای اسباب کشی . يک ماه پيش وقتی قرار شد موندگار بشيم کلی ذوق کردم و گقتم حسابی وقت دارم يه خونه تکونی حسابی رو از همين الان شروع می کنم . اين در حالی بود که حتی سوسکهای بزرگ و عقل رس هم زندگی توی اين خونه رو برای سلامتی خودشون مضر دونسته و رفته بودند ما مونده بوديم و يه عالمه سوسک کوچيک که خب بايد اول تکليفمون رو باهاشون روشن می کرديم که اين خونه جای ماست يا اونها ! يک یه ماهی هم منتظر بوديم خاله محترمه مون از عطاری دم خونه شون يک جور سوسک کش معجزه گر برامون بگيره . سه روز پيش بالاخره سوسک کش مورد نظر دست من رسيد و من اونو عين جايزه اسکار با احساسات و احترام فراوان از آقای همخونه تحويل گرفتم از اونجايی که هر کاری رو اعم از درس خوندن و رژيم گرفتن و ورزش کردن و .... از شنبه بايد شروع کرد !!! خونه تکونی موعود رو با رمز مقدس يا منزل امروز شروع می کنم .
دیشب آقای همخونه بايد برای کاری يک نامه نسبتا رسمی می نوشتند و مدارکی هم بايد ضميمه می کردند. داشته باشيد ما رو که هر چی کاغذ پاره داشتيم به منظور يافتن مدارک مورد نظر ريختيم بيرون, يعنی الان خونه مون يک وضعيتی داره که اگه سوسکها کوچولو هم مونده بودند عقلشون می رسيد که دیگه اينجا جای زندگی نیست !
برای اينکه خودمو نبازم آقای همخونه که داشتند می رفتند سرکار, گفتم يک آهنگ مبتذل جهت اخذ روحيه لازم برای شروع بد نيست . آقای همخونه فرمودند با اين خونه , بهتره متاليکا گوش کنم و از اونجايی که گيتار ندارم توصيه کردند در لحظات اوج , ماهيتابه به درو ديوار بکوبم !!!!!!!!!!!!!!!

 آلوچه خانوم | 1:37 PM 








Monday, February 17, 2003

برف می بارد ,
برف می بارد به روی سنگ و خارا سنگ
.....
برف خوشگلی داره می ياد . بارش از آسمون, آدم رو پر از حس می کنه ... باهم فرق دارند, بارون که می ياد, حتی اگه عاشق نباشی یاد عاشق شدن می افتی. بارون آدمها رو هوايی می کنه . اما برف يه جور ديگه است . دنبال اطمينان و امنيت می گردی ! انگار آدم گرمای يه چيزی رو توی مخفی ترين و دست نيافتنی ترين زوایای وجودش بیشتر از هر موقعی حس می کنه
.... زندگی را شعله بايد برفروزنده

پرده ها رو بکشيد کنار , هوا که روشنه توی خونه ها تون معلوم نيست ! حيف اين برف پشت پنجره بباره و نبينیدش ... و يه قهوه داغ و غليظ ...

 آلوچه خانوم | 2:25 PM 






ترانه روز گويا بخش جديدِ که تازه به صفحه اصلی آهوی سه گوش اضافه شده . ترانه امروز : دستم بگير با صدای فرامرز اصلانی

از بوی تو , چون پيراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو ...
... آغوشی باش ! آغوشی باش ! تا بوی تو بگيرم
!

يه روز با دوستی که هشت و نيم ساعت با ما اختلاف زمانی داره داشتيم از خيلی وقت پيش ها حرف می زديم از اون سنی که بجای از عاشق بودن , عاشقِ عاشق شدن بوديم , اون خلاء و بی وزنی عجيب و غريب ( سبکی تحمل ناپذير بار هستی ) که آدم در به در پر کردنشه ... توی اون سنی که توی کتابهای شعرت گل خشک می کنی! توی روزهايی که فکر می کنی, اگه ننويسی دلت می ترکه از اون همه احساسات ! فکر می کنی دوست داشتن رو بلدی ! خيلی خوب هم بلدی و حيفه اينهمه قابلِيت توی وجودت بی مصرف بمونه و هدر بره .... وقتی که دنبال کسی مي گردی که فقط بهت اجازه بده دوستش داشته باشی ! تنهائيهاش رو پر کنی ! مواظبش باشی ! توی بغلت قايمش کنی ! ...
يادمه اون روز با دوستم فکر می کرديم اگه توی اون روزهامون فرامرز اصلانی اينو خونده بود چه حالی باهاش می کرديم! ... اصلا خيلی از ترانه ها انگار برای تعريف کردن اين حس خونده شدند ... حتی اگه توی اون سن نتونسته باشی آدمی رو با اين مشخصات پيدا کنی! اگه اين حس بپلاسه , بعد ترها دنبال کسی بگردی که مواظبت باشه , تنهائيهات رو پر کنه و تو رو توی بغلش قايمت کنه !... هر وقت هم که دو باره بهشون گوش ميدی باز هم يه جايی ته دلت می لرزه ! ...

شما ترانه عاشقانه زندگيتون چيه ؟

 آلوچه خانوم | 3:44 AM 








Wednesday, February 12, 2003

عمر آدمها همينطور داره کوتاه تر می شه و سن ما بيشتر , اگه يه روزگاری پدربزرگها و مادر بزرگ ها بودن که می رفتن , حالا نوبت پدر ها و مادرهاست . هر لحظه بهت نزديک و نزديکتر می شه . می بينی بچه که بودی نبودن رو بهتر و منطقی تر با خودت حل می کردی ؟ مرده ها رو می فرستادی پيش خدا ! مطمئن بودی که اونجا جای خوبيه , چون خدا مهربونه و ... همينقدر که این اطمينان رو بابت اونها به خودت می دادی , ديگه بقيه اش خيالی نبود ... یه جور وارستگی کودکانه ... شايد آدمها رو برای خودشون می خواستی ...
نمی دونم چرا ظرفیت آدمها با بزرگ شدنشون نسبت به اين واقعه کمتر و کمتر می شه ! يه جور احساس بي پناهی نسبت به روزگاری که هی بدتر و بدتر می شه . حالا عزيزانت مايملکی هستند که خدا بزور ازت می گيره ... يه وقتهايی اونقدر بد جور تنهات می ذاره که باورت نمی شه اين همون خدای مهربون بچگی هات باشه !!! از خودت می پرسی : يعنی واقعا پيش خودش چه فکری می کنه ؟ !
پدر دوست داشتنی خانومی که با الهه ناز می رقصيد رفت ! يادش به خير

 آلوچه خانوم | 3:49 AM 








Tuesday, February 11, 2003

بچه که بودم خيلی از مردن ميترسيدم . خيلی زود درگير اين قضيه شدم . يک کنجکاوی مذهبی بسرعت تبديل به نهيليسمی کودکانه شد . 15 سالم هم نشده بود که شبها از ترس مرگ خوابم نمی برد . اين حس که تو نابود ميشی و همه چی ادامه پيدا ميکنه ... حتما گاهی اين احساس بهتون دست داده که انگار از روی تخت سقوط ميکنيد . زمانهای طولانی ميشد که اين حس موقع خواب در من ادامه پيدا ميکرد و جرات نميکردم چشمم رو باز کنم . نميدونم چی شد , ولی بعد از مدتی به خودم اومدم ديدم همون من , 1 ساله که دارم راههای خودکشی رو يکی يکی امتحان ميکنم . الان ازم بپرسيد ميگم کسی که خودکشی ميکنه بيشتر از اينکه خودش با مرگ درگير باشه , ميخواد ديگران رو درگير مرگ خودش کنه . نميدونم که اين داستانها برای من دقيقا کی شروع و کی تموم شد , اما گمون ميکنم بالاخره تونستم يک راه غلبه به ترس از مرگ رو پيدا کنم . اين حس که کسی باشه که نبودنش فاجعه و بودنش امنيت باشه , کسی که تو رو اهلی خودش کرده باشه , کسی که بودن اون برات بهانه قابل قبولی برای بودن باشه ... يه آلوچه ترش و شيرين ... عشق قاتل مرگه ...و البته ايمان ,که من سعادت درک اين عشق رو ندارم ...
خيلی ببخشيد ! سرزدن شما به اين کوچه فرعی اينترنتی, اينقدر به ما شادی ميده که فکر ميکنم فقط با ساختن لبخند ميشه جبرانش کرد و قول ميدم بازم اينطور باشه . اما ديروز يه آشنای دور و محترم از بين ما رفت , احتمالا با يک سهل انگاری پزشکی . از اون آدمايی که اصلا انتظارشو نداری . وقتی خبر رو ميشنوی باور نميکنی , دوست نداری باور کنی . هر چی تو ذهنت ميگردی از نبودنش بيشتر دلت ميگيره . جای همه اونايی که نيستند سبز ! در رو روی مرگ نميشه بست . کاش روزی که مياد, آدم سوگوار روزها و يادهای خوش باشه , نه حسرت به دل چه نگفتم و چه نکردم ... زنده باشيد .

 Farjam ‌ | 10:05 PM 








Monday, February 10, 2003

آقا ما بالاخره امسال هم رفتيم جشنواره . طی 24 ساعت قد يه جشنواره 10 روزه تفريح کرديم و تمام کمبودها و عقده های احساس خود کم جشنواره رفتن بينی خودمون رو جبران کرديم و برگشتيم ... 2 فيلم هم بيشتر نديديم ! اولی ( نامه های باد ) , اولين فيلم يک دوست قديمی دوران دانشجويی بود. که قرار بود پارسال ببينيم ولی به دلائلی از برنامه جشنواره حذف شده بود. خيلی بهتر از انتظار ما بود. برای مايی که هيچی از سربازی نمی دونستيم و فقط يه سری قصه و چاخان و سناريوی علمی تخيلی شنيده بوديم , جالب بود .

***

و اما امروز ! امروز رفتيم سينما کريستال توی لاله زار که يه سالنش به روش بسيار بدوی و ابتدايی ای تبديل شده به دو تا سالن که يکيشون ساعت 6 و اون يکی ساعت 5/8 شب فيلم مورد نظر ما ( واکنش پنجم ) رو نشون می داد . سالن اوليه خيلی کوچيکه و از اونجايی که پيشبينی می کرديم بهمون بليط نرسه اون يکی صف هم جا گرفتيم ولی اصلا ماجرا به همين سادگی نبود ... و ما تمام کارهايی رو که ممکن قبلا توی چند روز ازمون سر بزنه در يک نشست انجام داديم ... صف وايستاديم ... کلی آدم فروشی کرديم و متفرقه هايی که سعی می کردند خودشونو به صف بچسبونن , بی آبرو کرديم ... با جلويی هايی که دوستاشون دقيقه 90 می اومدند دعوا کرديم ... وقتی دوستامون دقيقه 90 می اومدند به پشت سري ها مون قبل از اينکه فرصت کنن عصبانی بشن لبخند زديم ... بليط بهمون نرسيد و رفتيم که بريم سر جامون تو اون يکی صف ولی آدم های اون يکی صف با دلايل کاملا منطقی از پذيرفتن ما اون هم جلوی خودشون امتناع کردند و ما عربده کشيديم که, شما چرا حاليتون نيست ! ما از ساعت 2 اينجائيم آقای همخونه و ديگر آقايان همراه با تاسف از اينکه با مايند ته دلشون اميدوار از اينکه نااميد بشيم منتظر بودن که بی خيال بشيم, همين موقع يکی يه دفه يه جمله ای گفت که توش عبارت حق زن بود از اونجايی که کارگردان فيلم مورد نظر هم زن و فيلم زنانه بود يه دفه يکی از خانومها طوری رگ گردنی شد که اگه يکی يه کلمه ديگه حرف می زد خونشو می ريخت ... خلاصه قائله خوابيد و اون آقايون ديدن چاره ای ندارند کوتاه اومدن و آقايان همراه ما وقتی ديدند اوضاع روبراهه آروم آروم اومدن تو صف, و برای رفع کدورتها در حالی که به پهنای صورتمون لبخند می زديم به دور و بری هامون از ميوه هایی که همراهمون بود تعارف کرديم , همين موقع يکی ديگه از خانوم ها رو دست ما بلند شد و طی يک عمل محير العقول همه اون آقايان رو با نفری يک ليوان يک بار مصرف چايی نمک گير نمونده دعوت به سکوتی ابدی کرد ... راستی با اين دوتا خانوم که خواهر هم بودند همشهری دراومديم و دوست شديم ! دو تا خواهر با حال که هر مملکتی رو از هر بحرانی می تونن نجات بدن ! اون آقايونی که خيلی عصبانی بودند توی سالن جلوی مانشسته بودند . آقای همخونه تمام پيچ های صندلی يکی شون رو که زيادی حرف می زدند باز کرد ولی هر چی صبر کرديم طرف ولو نشد ! فيلمش؟ ... ای ... تعريفی نداشت باشه بعدا در باره اش حرف بزنيم ... ولی صفش خيلی خوب بود ... به ما خيلی خوش گذشت و کلی تفريح کرديم !

 آلوچه خانوم | 3:08 AM 






اين چند روزی که پيدام نبود, خيلی ذوق زده انتخاب چراغها را من خاموش می کنم خانوم پيرزاد به عنوان کتاب سال ادبيات بودم . دلم می خواست يه عالمه در اين مورد حرف بزنم . بگم که فردای شبي که اين کتاب رو خريديم طرفهای ظهر شروع کردم به خوندن و تاوقتی که تموم نشد حتی برای غذا خوردن هم زمين نذاشتمش ! بگم که کارهای ايشون رو از خيلی وقت پيش خيلی دوست دارم و تعقيب می کنم . بگم که فکر می کنم سال 77 يا 78 بود که خيلی خوشحال شده بودم وقتی طعم گس خرمالو برنده بهترين مجموعه داستان 20 سال ادبيات داستانی شده بود. بگم اصولا اين دوره و زمونه نوشته های خانوم ها رو خيلی بيشتر دوست دارم . بگم که چقدر کارهای گلی ترقی رو دوست دارم ... چقدر دلم می خواست توی اون فضا به دنيا می اومدم ويه عالمه حرف در اين باره داشتم و ... و ... و ... هر بار که اومدم اينها رو اينجا بنويسم صفحه کليد کامپيوترم قاطی می کرد وتبديل می شد به صفحه کليد عربی و علاوه براينکه همه حروف قرو قاطی بود چ گ پ و يکی دوتای ديگه از حروف رو نداشتم و نمی تونستم مطلبی رو که با جمله چراغها را من خاموش ... شروع می شد تايپ کنم . خلاصه ببخشيد ... در هر صورت يکی از بهترين خبرهای اين چند روزه بود .

 آلوچه خانوم | 3:00 AM 








Thursday, February 06, 2003

رياضيات هنری

7-8 سال پيش جای همگی خالی يه سری رفيق بچه هنری توپ داشتيم که خودشون يه اکيپ بودن , و ما تو جشنواره بيشتر می ديديمشون . همون موقع که من و آلوچه خانوم بسان دو روستايی راستين زديم به طاق طويله و ازدواج کرديم , اين رفقا به صورت زوج های مرتب با هم دوست پسر و دوست دختر شدند . يه مدتی گذشت و هنرمندان گرامی طرفهای مربوطه را به صورت ضربدری و با قانون طرفين وسطين به هم پاس دادند. بعد از مدتی برای غلبه بر روزمرگی, همين مجموعه به صورت دور در دور نزديک در نزديک با هم ازدواج کردند. چند وقت پيش شنيديم که يکی يکی دارن از هم جدا می شن . غلط نکنم اين دفعه قراره از مخرج مشترک استفاده کنن ! يکی نيست بگه آخه بنده های خدا ! کسی کاری به کارتون داشت که الکی شناسنامه هاتونو کثيف کردين؟! خدا رو صد هزار بار شکر که هنرمند نشديم ...

 Farjam ‌ | 5:44 AM 






خواننده محترم! من بغير از آلوچه خانوم با همه دنيا مشکل دارم ( البته با آلوچه خانوم هم که مشکلات خاص خودمان رو داريم ) حالا نمی دونم چرا بعضيا فکر می کنند که آدم پرمسئله ای هستم . چند وقت پيش با يه نفر که خيلی دوستش دارم و نگرانش هستم , خودش هم می دونه کيه , کلی جنگ و دعوا کرديم و بعد که قول داد منو از نگرانی در بياره و مواظب خودش باشه , به عنوان آشتی کنون اينو براش نوشتم و دادم بهش :

گل من با نفست جان دارم
با تو بی دردم و درمان دارم
گله هر چند فراوان دارم
نازنينم به تو ايمان دارم


اما اين عزيز خوش غيرت , يه مدته که ظاهرا قولش يادش رفته و دوباره من و آلوچه خانوم رو نگران خودش کرده و حسابی از دستش پکرم . بنابراين با عرض پوزش شعرم رو تصحيح و همين جا دوباره تقديمش می کنم :

گل بی معرفت جاندارم
با تو من درد بی درمان دارم
گله از خويش فراوان دارم
من خرم چون به تو ايمان دارم


از ايشان خواهش می کنم که با عنوان خوش غيرت پايين همين مطلب comment بگذارند و به اتهامات وارده (اگر تفهيم اتهام شدند) پاسخ بگويند و اگر تکليف من را روشن نکنند من می دانم و ايشان ....

 Farjam ‌ | 5:42 AM 








Sunday, February 02, 2003

ديروز روز عجيبی برای اين وبلاگ بود . مشکل comment مثل آب خوردن حل شد !!! ( اينو مديون راهنمايی احسان و persian tools هستم ) . حالا که comment داريم يه کمی هم شما حرف بزنيد . اگه جايی نظر خاصی داشتيد و هنوز دوست داريد باهامون در ميون بذاريد , خوشحال می شيم . و ديگه اينکه به لطف زندگی عاشقانه تونستم agreement دوست داشتنی رو اينجا داشته باشم !



البته می ذارمش پايين ستون سمت راست صفحه بمونه . بهم بگين که دوستش داريد یا نه ؟

****

پی نوشت : از اونجايی که طی 24 ساعت گذشته فقط دو نفر, لطف کردند و comment تازه تاسيس ما رو مورد توجه قراردادند , اینو که جاش پايين تر بود گذاشتمش اين بالا جلوی چشم باشه, بلکه قدری گفتمان داشته باشيم ! ... لطفا اين قدم نورسيده ( يعنی comment ) ما رو قدری تحويل بگيريد ... بچه, عقده ای می شه ها ! خلاصه گفته باشم !!!

 آلوچه خانوم | 3:34 PM 






آقا سلام عرض شد . اينکه آلوچه خانوم خبر شروع جشنواره رو ميده خيال نکنين يه خبريه مثل اخبار ديگه ها , نخير ! اين يعنی سالگرد خيلی چيزا تو اين خونه ! زندگی مشترک ما يکی از تنها فايده های اين جشنواره ريقوی فجره . ما از توليدات 10 سال پيش اين جشنواره هستيم . اونموقع که دنيا مثل حالا نبود , چت و وبلاگ و از اين حرفا . ديدن يه نفر عاشق هامون و خسرو شکيبايی تو صف جشنواره قد 10 ساعت اينترنت مفتی حال ميداد . آلوچه خانوم و من و ساير اعضای ثابت صف جشنواره يک دهه پر افتخار را گذرانده ايم . گوشه ای از افتخارات ما به شرح زير است :

1 - ديپلم افتخار آشنايی با آلوچه خانوم , 1371 سينما آفريقا
2- سيمرغ بلورين استقامت در صف بمدت 15 ساعت , 1372 فيلم زير درختان زيتون
3- بهترين بازيگر نقش اول مرد , خودم , 1372 که همچين رفتار ميکردم که خودم هم باورم نميشد که اين آلوچه خانوم رو يه کم بيشتر از بقيه رفقا دوست دارم
4 - جايزه ويژه تراکم , 1373 بخاطر حضور 22 نفر در طول 2 متر از نرده های جلوی گيشه سينما آفريقا به مدت 2 ساعت ( توضيح 1 : کور بشم اگه دروغ بگم . توضيح 2 : فکر بد نکنيد که اين 22 نفر چه جوری بهم چسبيده بودن , همه با هم رفيق بوديم و بی بخار!)
5 - جايزه سينمای دينی , 1374 حضور در صف از اذان صبح تا اذان مغرب در ماه مبارک رمضان
6 - سيمرغ بلورين بهترين چهره پردازی , 1376 در اولين سال همخونگی پول نداشتيم 3000 تومن قسط بهمن ماه وام ازدواج رو بديم ,ميرفتيم سينما عصرجديد بچه ها رو پيتزا مهمون ميکرديم بعد ميومديم خونه نون و پنير سق ميزديم , يادش بخير
7 - بهترين جلوه های ويژه , 1378 باتوم خوردن و له شدن کاملا واقعی در صف سينما صحرا
8 - بهترين تهيه کننده ,1380 آخر دی يه ماشين از دم قسط خريديم باهاش رفتيم جشنواره , آخر بهمن هم فروختيمش صد هزار تومن ضرر کرديم , چه حالی داد .
9 - 1381 ما باز هم مياييم پررو پررو , در حاليکه غر ميزنيم کو فيلم خوب ؟ کو صف باحال ؟ کو بچه های قديمی ؟ ( اينو به همون بچه های قديمی که بغل دستمون تو صف وايستادن ميگيم !) ... خلاصه که ببينيمتون .

 Farjam ‌ | 5:50 AM 






ديروز 12 بهمن ماه بود .... اين روز سالهاست برای من فقط از يک جهت اهميت داره . شروع جشنواره فيلم فجر ... نوستالژی عجيب و غريبی تو خودش داره ... يه عالمه خاطره ... يه عالمه يادگاری .... يه عالمه حس ... يه عالمه آدم آشنا , که فقط چهره شون رو هر سال می بينيم و بدون اينکه اسم هم رو بدونيم , با اشاره سر با هم سلام و عليک می کنيم ... همديگه رو از دور ورانداز می کنيم .... دقت می کنيم کی چقدر تغيير کرده .... اگه هم لازم بشه طبق يک قرار نانوشته هوای هم رو داريم ....

خانوم همشيره معتقد هستند که من پير شدم . چند ساليه روز اول جشنواره که می شه وقتی مي ياد برنامه رو باهم چک کنيم غر می زنم که فيلم به درد بخور که نداريم ... يه جوری نگاهم می کنه که يعنی مشکل سن و ساله ... مثل وقتهايي که می گم کفش های مد جديد رو دوست ندارم نگاهم می کنه ... معتقده هر کسی در نقطه ای از مد متوقف می شه و می گه تو (يعنی من ) توی شلوار راسته و موهايی که سفت زير روسری می بندند موندی ... چی می گفتم؟ ....
شايد راست می گه .... امسال اولين سالی بود که من روز 12 بهمن اصلا حواسم نبود مجله فيلم ويژه جشنواره امروز در می ياد ... آقای همخونه برام خريد و آورد خونه , گرچه که طبق معمول يه عالمه صفحه حروم فيلم های سر جهاز جشنواره شده ( جدی هيچ سالی بوده که رزمناو پوتمکين و داستان تو کيو و چند تای ديگه ... توی برنامه جشنواره نباشه ؟ ) کلی با ورق زدنش حال کردم , کلی مطلب در مورد داريوش مهرجويي داشت ... که من هر وقت در باره اش و يا ازش چيزی می خونم کلی تازه می شم و ... جاده (فلينی) هم که بازم هست .... و همينطور همشهری کين (اورسن ولز).... به صفحه های مربوط به ژاک پرن که می رسم ... يه دفعه دلم تالاپ می افته پايين ... لعنتی! فيلم ايتاليايی خاطرات خانوادگی ( همون که به اسم ارثيه فاميلی توی سالهايی که تلوزيون همش فيلم ژاپنی پخش می کرد ناپرهيزی محسوب می شد ) توی فيلم های انتخابی اين بخش نيست ... هنوزم که هنوزه يکی از آرزوهای بزرگم اينه که يک بار ديگه اين فيلم رو ببينم ... مخصوصا اون صحنه هايی رو که برادر کوچکتر (ژاک پرن) در آستانه مرگ برادر بزرگترش ( مارچلو ماستوريانی) رو مجبور می کنه تمام شهرو دنبال مربای نارنج بگرده ...چيزی که هردو شون می دونن توی اون فصل از سال گير نمی ياد!... همانطور که آرزو دارم يک بار ديگه ترانه ای رو که البته به اسم سرود اون سالها قبل از 7 صبح وقتی آماده می شدم که برم مدرسه از راديو پخش می شد , بشنوم .... اسفنديار قره باغی خونده ... فقط دو تا جمله اول شروعش و تا يه جاهايی از ريتمش رو يادم مونده .... سالهاست که نشنيدمش ! اصلا انگار دود شده رفته هوا .... بعد ها فهميدم که آقای همخونه هم دقيقا همچين حسی نسبت به اين داشته ... اون دو خطی که يادمه اين بود ...
تمام باغ را گشتم
به دنبال صدای تو ...
کسی می دونه اينو از کجا می شه گير آورد؟

 آلوچه خانوم | 4:26 AM 








Saturday, February 01, 2003

در باره زن 39 ساله ای که یک سال و نیم پیش پسر 20 ساله اش رو از دست داد, چی فکر می کنيد ؟ قلبش, باید چقدر برای جا دادن حجم اين بدبختی, بزرگ باشه ؟ حتی اگه اون بزرگترین قلب دنيا رو داشته باشه هم بازم دلش کم می ياره و می ترکه .... حتی اگه زاده ماه مهر باشه ! ... یادش بخير! یکی می گفت وفتی خدا قراره کسی رو ازت بگيره از خیلی قبلتر انگار که تو رو با اين فکر پرورش می ده و آماده ات می کنه ... ولی يه وقتهايی حتی خدا هم, وقت کم می ياره ... 37 سالگی یعنی همش 8 سال بزرگتر از الآن من ... فقط 8 سال !
هنوز اشکشو نديديم ! ... دريغ از يک قطره ! ولی نتونست جلوی رومون با الهه ناز نرقصه ! ... هيچ دیدين کسی با اين آهنگ برقصه ؟ !!!

 آلوچه خانوم | 3:42 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?