آلوچه خانوم

 






Saturday, December 30, 2006

صدام حسين به دار آويخته شد .
ببينم شما حالا چه حسی دارين ؟ واقعا خوشحالين ؟ يا اينکه فکر میکنيد اين راهش نبود !؟ فرض کنيد ما اصلا با عراق جنگی نداشتیم . حالا چی فکر میکنید ؟ با یه جنايتکار جنگی بايد چه کار کرد ؟

 آلوچه خانوم | 1:42 PM 






ديدم پشت میز نشسته و هن وهن می کنه می رم می بينم با قيچی مخصوص ناخنگيرش داره تلاش می کنه چيزی روببره که نمی فهمم چيه همينقدر که قيچی رو می بينم چشم غره می رم و با جدی ترين لحن ممکن میگم " بچه های کوچولو به قيچی ... " مکث می کنم , خودش ادامه می ده که " دست نمی زنن " و قيچی رو بهم می ده می رم توی آشپزخانه سر جمع 6 دقيقه توی آشپزخانه بودم و تنهاش گذاشتم ... نفهميدم از کجا گوله کاموا رو پيدا کرده می يام بيرون می بينم از پايه صندلی میز کامپيوتر شروع کرده بعد دور فرمون ماشينش پيچيده بعد به دسته مبل بعد پايه میز ناهار خوری بعد چرخيده ... عين جری موشه تام و جری ! سعی میکنم نخندم ازش می پرسم " اينجا چه خبره آقای باربد ؟! " چيزی نمی گه , به جورابش نگاه می کنم که يه سوراخ گنده افتاده روش , ازش می پرسم " جورابت کی سوراخ شده ؟ " می خنده می گه " من بزرگ شدم جورابم مثل چوراب بابام سوراخه ! " تازه می فهمم با قيچی چه کار میکرده ! ديگه نتونستم نخندم ...

 آلوچه خانوم | 2:59 AM 








Thursday, December 28, 2006

دوش چه خورده ای دلا؟ راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه، روی بر آسمان مکن

باده خاص خورده ای، نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند، خربزه در دهان مکن

دوش شراب ریختی، وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت، بار دگر چنان مکن

من همگی تراستم، مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم، تیر مرا کمان مکن

کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد
ناله کنم، بگویدم:" دم مزن و بیان مکن"

باده عام از برون، باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند، تو به زبان بیان مکن

مولانا

یا ایها الناس روشنفکر مایه دار! خانواده گرامی بنده! پا می شید میرید قونیه(همون Konyia) بگید چند منه آخه؟شعر ترکی استانبولی هوس کردین؟ تو فرودگاه صدا می کنند Konyia Gate is open خدایی خجالت نمی کشید؟ برید طوس، برید شیراز، نیشابور. راستی چقدرهوا خوبه! چقدر باغ آلوچه خوش می گذره . توپ توپیم . چشم شیطون کر!

 Farjam ‌ | 12:15 AM 








Wednesday, December 27, 2006

سلام. روشن کنید بلندگو را!چند خط از ناپیرمرد نیشابوری عزیز با صدای خودش به جگر سوخته مردی که پنجم ماه پیش پرکشید و پایدار شد. فراموشش نکنیم.


Download

چقدر تنبیه بدیه اینجا ننوشتن. جونم پاره شد. ببخشید این همه شل کن سفت کن رو.
من بدجوری خوبم . یک آقای هم خونه درست و حسابی .شعرها تموم شد، فرستادمش برای خورشید. حتی اگه بسوزه دیگه عیب نداره. با هیچ کس دیگه قهر نیستم، بد اخلاق نیستم، 8 ساعت نه ولی 6 ساعت کار می کنم، از فردا از نوشتن وبلاگ قبل از دویدن خرکی معذورم، حتی شما، خدایی سر باربد داد نزدم( کره خر خیلی تخس شده)، آلوچه خانوم خودش بگه اذیتش می کنم یا نه. اما کتاب. میشه چاپش کرد. اما پخش نه. یعنی کتاب بدون کتاب فروشی. اما میشه چاپش کرد و دست به دست یا توی فروشگاههای فروش نرم افزار توزیعش کرد. چکار کنم؟ بذارم رو اینترنت یا چاپش کنم؟ بهم بگین. اگه بخوام چاپش کنم فقط اینجا رو برای تبلیغش دارم. اونایی که خوندن بگن. راستی چهلم بابک بیات عزیز رو میاین با هم بریم؟

 Farjam ‌ | 4:01 AM 








Monday, December 25, 2006

چهار سال پيش همچين روزی, روی یکی از تختهای کنار پنجره بيمارستان ميرزاکوچک خان دراز کشيده بودم , منتظربودم تا کارهای ترخيصم انجام بشه ! حالم خيلی بد بود , به هم ريخته و نااميد! چند هفته ای بود انتظاری که دیگه یواش يواش داشت يک ساله می شد به بار نشسته بود اما يک دفعه همه چيز به هم ريخت ! شب قبلش اروژانسی و ناگهانی سر از اونجا در آورده بودم . حاملگی چند هفته ای ام, بعد از يک هفته پر کش و قوس وبحرانی به پايان قطعی رسيده بود .
به ساختمون کلیسای سر ویلا که از پنجره دیده می شد نگاه می کردم, يکدفعه يادم اومد امروز روز ميلاد مسيح بايد باشه . توی دلم گفتم می شه سال دیگه این موقع به هر دلیلی این حال و این لحظه رو به ياد نيارم! سال بعدش اون روز باربد دو هفته اش بود و اونقدر سرم گرم نوزاد داری بود که چيزی رو به خاطر نياوردم . همه اينها رو نوشتم که بگم کريسمس مبارک !

***

از تا کردن و جمع و جور لباسهای شسته شده متنفرم از اون بيشتر از ظرف شستن! الان کوهی از هر دوتا منتظرمه ! به اضافه کوهی از رخت و ملحفه نشسته که باید سری به سری بریزم توی ماشين بعد از صاف کردن این سلسله جبال !! توالت رو که بشورم جارو برقی بشکم اتاق باربد رو مرتب کنم و تازه این خونه می شه یه خونه قابل سکونت که به خانه تکانی زودرس احتياج داره . تازه خريد ماهانه رو هم بهش اضافه کنيد! اصلا یادم نمی ياد کی دوباره از دستم دررفت . اينقدر يادم می ياد از تولد آقای همخونه که يه قوطی دلستر توی جايخی يخچال ترکيد نشستن يخچال روی وجدان بی مقدار اينجانب سنگينی می کنه , خلاصه اوضاع بهوت افسرده هی !

***

راستی حالا که تحريم شديم يعنی چی اونوقت ؟

 آلوچه خانوم | 1:50 PM 








Saturday, December 23, 2006

بر مردم آزار لعنت. آقا ما شکر خوردیم خداحافظی کردیم. خنده خنده خلاصه فلان که فلان دیگه آنا خانوم؟ طبق معمول. خاک بر سر زن ذلیلم کنن. قبلاً بخدا کمتر می نوشتم. 5 تایی که شاید از فرجام ندونید:
صفرم- خواننده های مجله بازی نما هنوز نمی دونن این بابای باربد بچه پررو که جواب نامه هاشونو میده بالاخره کیه!
یکم- پدر و مادرم رو هیچ وقت نتونستم ببخشم.
دویم- اکنون دل من شکسته و خسته است/ زیرا یکی از دریچه ها بسته است
سیوم- 4 چیزی که هنوز سرشون خر تعصبیم: داریوش- بیضایی- فیلم هامون و تیم برزیل همه جورش!
چهارم- کتاب آلوچه خانوم رو دارم PDF می کنم تا آخر هفته میذارم همین جا. از باب شیشکی برای صنعت نشر و متعلقات.
پنجم- 3 چیزی که نابودم می کند: اشک آلوچه خانوم- مریضی باربد- قهر خواهری کره خری( اسمش رو خودش میگه اگه دلش خواست)

خودم میدونم یکیش زیادیه. اگه گفتین کدوم؟ شب یلدایی گلد کوئست راه انداختین؟ دو خط شعر حافظ می نوشتین دوزار ثواب ببریم. دیگه فقط مونده وبلاگ خواجه حافظ که نمونده ! ها؟ فروغ و مامان شبدر قربونش برم 3 تای دیگه هم واسه هرکی داره میترکه و Invitation نداره. بگید فرجام دعوت کرده. فقط اسمتونو اینجا بذارید که بازی رو به گند نکشم..
از 5 قرارم دو تاش ردیفه- دوتاش یه کم مونده- یکیش رو هم مونده ام توش. ورزش تعطیله فعلاً.ان قریب میام!خدافظ

 Farjam ‌ | 10:36 PM 






از شب قبل از یلدا که خودمون رو جایی دعوت کردیم تا ساعت 2 صبح امروز خيلی کم خونه بوديم . از این بازی دوی صبح امروز خبر دار شدم و همينطور از اينکه خداداد شتابزده منو هم بازی داده . استاد مخلصيم ! ... و بعد از پابليش کردن پستم متوجه شدم که دعوت مريم گلی رو هم لبيک گفته ام .
حالا 5 تا چیزی که در مورد من نمی دونید . فقط قول بدين بعدش هم کماکان منو دوست بداريد .

1 – بهتون تاحالا در مورد دماغ وحشتناکم هيچی نگفتم و اينکه ابعاد فاجعه اونقدر وسيعه که به ريسک عمل نمی ارزه بخاطر همين وقتی 10 سال پيش وقتی فهميدم بايد دوباره عينک بزنم – بچه که بودم یه دوره کوتاهی عينک می زدم - خيلی خوشحال شدم که می تونم بخشی اش رو زير عينک قايم کنم .

2- از صاف کردن آدمها لذت می برم و همينطور با برچسب زدن بهشون اما اینکارو طوری انجام می دم که خيلی وقتها در حين صاف شدن به خودشون هم خوش میگذره بيشتر از اينکه ناراحت بشن خنده شون می گيره یا یوهو خلع سلاح می شن انگاری! فکر میکنم به اين خاطر در اينکار مهارت پيدا کردم که احتمالا از اون دسته آدمهايی هستم که ظرفيت طرف مقابل این بازی بودن رو ندارم چون اصولا به طرز احمقانه ای به سرعت بابت هرچیزی گريه ام می گیره حتی ياد آوری گل دوم ايران به استراليا ,

3 - اولين بار که خودمو به وضوح يادم می ياد داشتم يه چیزی با خودم زمزمه می کردم 28 سال پيش وقتی 5 ساله بودم توی حياط مهد کودک , یه گوشه خلوتی رفته بودم داشتم می خوندم : " ... اگه تو بيای تو شهر عشق, منو هرچی گل تو باغچه هاست , به هوای تو پرمی گیریم ... " فکرشو بکنيد شهره ! خيلی خز بودم نه ؟

4 – می تونم در کسری از ثانیه قابل باور ترين دروغهای شاخدار دنيا بسازم . باور نمیکنيد ؟ می تونيد از آقای همخونه بپرسيد ...هنوز باورش نمی شه و حتی وحشت زده می شه از يادآوری اينکه وقتی دوست بودیم چطوری بابت دیررسيدنم به خونه و جيم شدنهام بامعصوميتی که در چهره ام موج می زد برای مامانم تعريف میکردم کجا بودم و چه کار می کردم .

5 – می تونم تا سرحد مرگ ... دقيقا تا سر حد مرگ از اينهايی که می نويسم بخورم . پسته خام , تمشک که ما رشتی ها بهش می گیم " ولش" , آلبالوی رسيده سياه , گردوی تازه و همينطور فسنجون رشتی خودمون و دلمه فلفل و بادمجونی که خودم و مامانم می پزيم و کله پاچه ...
تقريبا توی تمام کله پزی هايی که از کنارشون رد شدم و توی مسيرم در 15 سال گذشته بودند تنهايی رفتم و کله پاچه خوردم ... آخرين دفه آبان ماه امسال صبح روزی که رفته بودم برای آقای همخونه کادوی تولد بگيرم همون کله پزی که توی فردوسی یه کمی بالاتر ازمنوچهريه ! نمی دونم چرا هميشه وقتی براش تعريف میکنم يه جوری متاسف سرشو تکون می ده !

و 5 نفری که من به اين بازی دعوتشون می کنم ... آقای همخونه ( فکرشو نمی کردی عزيزم اينقدر پلشت باشم نه ؟) و جناب ولگرد پرسپولیسی عشق کميايی , نارنج که فکر میکنم کماکان حقايق فراوانی برای رو کردن داشته باشه , ساروی کيچا , همکلاس قديمی سبک وزن خودم ....

راستی با تمام تلاشی که وبلاگستان فارسی در لو دادن خودش و رو کردن حقايق کرد... دوست داشتنی ترين راز رو شبدرچهار پر بر ملا کرد !

 آلوچه خانوم | 12:44 PM 








Wednesday, December 20, 2006

شرایط بازگشت اژدها( یک پست طولانی از آقای همخونه):
سلام. آخه قربانتان بروم چرالوطی کنف می کنید؟ این همه آدم حسابی لازم نبود خجالت تپان کنید بخدا. خواستم یکی یکی کامنت بذارم دیدم خنده دار تر میشود. چشم! توضیح کامل خدمتتان عرض می کنم که چرا آقای همخونه خداحافظی میکند.
اولاً سفر آخرت که نرفتم. خدا رو شکر که آلوچه و باربد هستند که نشود خودبمیری کرد. دوماً اگر نمی خواستم دیگر بنویسم خوب همین خداحافظی هم لازم نبود. سوماً خودم گفتم که شاید روزی جایی طریقی شاید برگردم. اما چرا رفتم:
من از نسل آدمهایی هستم که بزرگترین قانونشان این بود: انسان خود را از آنچه بسیار دوست میدارد جدا میسازد. در اوج تمنا نمی خواهد. این وبلاگ همه چیز من شده و آدمهایش همه کسم که خیلی هم دلم بخواهد. بزرگترین اتفاقات زندگیم، بهترین دوستها و قشنگترین و آرام ترین لحظه ها را از همین صفحه دارم. و متاسفانه لیاقتش را ندارم. تصویرم این جا بسیار بهتر از خودم شده و این بدترین حس دنیاست. به شدت وابسته شده ام به شما و جمله هایتان. به نوشتن و خواندنتان. به زندگی هایتان. و وحشتناک تنبل و ضعیف و بد اخلاق شده ام. من به کله مبارک ابوی که الان قونیه تشریف دارند تبسم می کنم که چیزی را بخواهم از شما دریغ کنم. چند قانون گذاشته ام برای خودم که تنها تضمین انجامش تهدید بستن بازترین پنجره ام به دنیای آدمهاست. یعنی شما. آقای همخونه حق لذت بردن از حرف و نگاه و نفس شما را نخواهد داشت تا وقتی که چند کار عقب مانده را تمام نکند. این بزرگترین تهدیدی است که برای خودم سراغ داشتم. می خواهم بروم چله نشینی.
اما چرا نگفتم برمی گردم؟ زمان بندی برای آدمی که لیسانس گرفتنش 12 سال طول میکشد به نظر شما خنده دار نیست؟ اگر آدم نشوم حق برگشتن ندارم و اینجا نبودن تنها چیزی است که مثل سگ ازش می ترسم. در همین دو روز باور می کنید مجله ای را که 20 روز منتظرجمع شدن بود را فرستادم برای چاپ؟ این ماه بابای باربد در بازی نما سنگ تمام گذاشت.خلاصه شوخی ندارم. تا آدم نشوم برنمی گردم. باور میکنید آنقدر می ترسم که حتی دلهره دارم دیر برگردم و فراموشم کنید؟
و چرا الان. به قول آلوچه چرا آن شب؟ همین قدر بگویم در برابر بزرگترین امتحان زندگیم قرار دارم که از همین وبلاگ دارمش. موقعیتی که شاید هیچ وقت تکرار نشوددرشریط الان حس نمی کنم سربلند بیرون بیایم و نمی خواهم بازنده باشم. تمرکز و پرهیز می خواهم تا بزرگترین خورشید اندیشه ام را بتوانم حتی یک بار هم شده لمس کنم. بیشتر نپرسید فعلاً. یکی در وبلاگ شهر هست که می داند این ها یعنی چه. اما قوانین لغو تبعید آقای همخونه:
1 – چاپ رمان خوشگل و قشنگم یعنی "آلوچه خانوم" حداقل در 1000 نسخه به هر شکل و به هر قیمت
2 – به سرانجام رساندن کار ترانه های بی صاحب مانده طفلکی.
3- آدم شوم. یعنی هیچ وقت دیگر سر باربد داد نزنم. آلوچه خانوم را اذیت نکنم. دل هیچ دوستی را دیگر نشکنم. با قهر کردن هم برای همیشه قهر کنم.
4- حداقل روزی 8 ساعت کار مفید به جای لاس زدن با زندگی.
5- هفته ای 5 ساعت ورزش حداقل مثل سگ.
همین! نمیشد حالا ما خودمان را بیشتر از این ضایع نمی کردیم؟ الان حله؟ پس دعاکنید راه برگشتنم باز شود که خودم بیشتر از همه دلم دارد میترکد برایش. و از ته دل دعا کنید برای فسقلی ما که قرار است تنها عمویش باشم . دعا لطفا سبک جان نه فضولی. حله؟ قربون تک تک دونه دونه تون . خدافظ
چند پاسخ شخصی( همین جا چون قرار است وبگردی نکنم):
گلنسا جان: اگر پدر نازنینت و 7 روزه اش مانده بودند،بزرگترین آرزویم هنوز بودن اسمم در آغوشش بود که خندیدن را از خدا آموختم و خنداندن را از او.
نارنج جان: دو تانقطه هم کافی بود. چرا خجالت میدی؟
زیتون: داشتیم؟ حالا اجازه میدی؟
فروغ جوجه گلم: بی معرفت گذاشتی ما خدافظی کنیم بعد بیای؟ الهی دیپلم ردی بشی تا خودم بیام شیمی یادت بدم.
جودی: مطمئن نباش امیدوار باش. تنها خوری کله پاچه آخر عاقبت نداره.
هاله: نمی دونی اگه این یکی و نصفی همخونه نبودند الان این دنیا بی من مونده بود چه بکنه.
انار: خوب نوشتم. چرامیزنی حالا. چشمم روشن از رفاقت هات!میبینم با خانوم گازی (همون قاضی) هم که بعله!
فرزانه: قربون شمادرد نکنه.
سبک وزن: تو برو همون دنبال "هی که بی تو خودمو ..." . نیست حالا همین جوری بد وبیراه نمی گفتی؟!
مانا: چی شد پس؟ تو هم قرار بود بری مرخصی که؟
سرزمین رویایی: شما خودت لطفاً باش و کم نیار. من واسه تو یه نفر حاضرم عربی هم برقصم. ضمنا بعنوان تنها مردی که نگرانم شد نگرانم کردی رفیق!

 Farjam ‌ | 1:36 AM 








Tuesday, December 19, 2006

 آلوچه خانوم | 1:11 PM 








Monday, December 18, 2006

من الان اصلا در موقعيتی نيستم که پست جدی بنويسم , هرچی بيشتر فکر می کنم دلايل ايشون رو بيشتر درک می کنم و از دلخوری اوليه ام کم می شه . شايد اگه وقتی غير از ديشب بود - شب سالگرد همخانگی ما - علی رغم تمام تلاشهای حضوری ايشون, اينقدر دچار احساس ترک شدگی ناگهانی نمی شدم . شايد اين حس به اين خاطر بوجود اومد که اول اين صفحه برای من باز شد بعد ايشون توی يه شرايط خاص - بودن يا نبودن شهيد حبه انگور- وارد بازی شدند . احساس ميزبان بودگی من بايد از همين جا ها اومده باشه. به هر حال !
فرجامی! به جان باربدمن هيچوقت نمی گم آره ! نه خودم دلم می خواد نه خواننده های اين صفحه که اين ماهيت رو پذيرفتند . آلوچه خانوم و آقای همخونه مثل آناهيتا و فرجام می مونه, شوخی بردار نيست ! من نگاهی ابدی به پست پائينی ندارم ! اين از من !
پس غيبتت طولانی نشه و قبل از اينکه اعلام کنم اينجا مدتی بی مرد پلا -bi marde pala* - داريم يه کم بیشتر فکر کن چون بعدا ممکنه هشت مارس بدون در نظر گرفتن اينکه خوشت می ياد يا نه اينجا زيبا شيرازی گوش کردیم . گفتم که گفته باشم

* يه اصطلاح گیلکی

 آلوچه خانوم | 6:42 PM 






این جمله ها رایک بارچند روز قبل از بیماری بابک بیات عزیز نوشتم و پاک کردم. بار دوم روزی که رفیقی دراخبار روزانه بیماری او متلک بارمان کرده بود هم در آخر نوشته ام گذاشتم که سبک وزن عزیز آنلاین بود و به حساب این که به این توپ وتشرها مربوط است خواهری کرد و با کلی داد و بیداد قول گرفت و من هم بعد از چنددقیقه پاکش کردم. امشب شب نهمین سالگرد ازدواجمان است. عزیزترین موجود دنیا که به اندازه باربد دوستش خواهم داشت و احتمالاً تنها عمو یا شاید پدرخوانده اش هستم خیلی دور تر ازما در حال تکمیل سلولی است و قلب همه مان توی دهنمان است که واقعا باشد و بماند و منتظر تولدش باشیم . خلاصه بدترین وقت است برای این جمله ها. ولی باید بالاخره بگویم. وساطت کنید آلوچه خانوم با من قهر نکند لطفاً:
آقای همخونه به دلایلی کاملاً درونی و حسی از شما و نوشتن در این صفحه خداحافظی می کند. این جا را دوست دارم, شما را, باربد را و ازهمه مهمتر عزیزترین موجود دنیا و رفیق ترین دوست یعنی آناهیتای نازنین را. دلیل خداحافظیم خیلی نوشتنی نیست. می خواهم آدم بهتری باشم. می خواهم ایده آل هایم را بالاخره پیدا کنم. میخواهم برای آناهیتا دوست وهمخانه بهتری باشم. می خواهم شاعر خوبی باشم. می دانم که میگویید خوب گور مرگت باش و بشو! هستم ولی بی صدا. شهروندی وبلاگ شهر بر فکرم سنگینی میکند. شاید روزی جایی طریقی دوباره باشد برای این همسایگی. من روزی که این خانه ساخته شد مثل شما بیننده بودم. با حادثه ای آمدم و ماندگار شدم. رخصت بدهید برای رفتن. حلالم کنید اگر تلخ و تند و بی انصاف بودم. اگر خودخواه بودم . اگر مرز نشناختم و حد نفهمیدم. من و آلوچه خانوم یک خانه خصوصی ترداریم که توپ هم آن جا تکانم نمی دهد. دوستت دارم آناهیتایی که یک لباس راه راه داری که وقتی میپوشی شبیه آلوچه میشوی. دعا کنید نویسنده خوبی شوم. دعا کنید آدم بهتری شوم. دعا کنید لیاقت آلوچه خانوم شما را داشته باشم. خداحافظ و دوستتان دارم. آناهیتا! جان باربد بگو باشه!

 Farjam ‌ | 12:40 AM 








Sunday, December 17, 2006

به نقل از حنيف مزروعی خوش خبر! طبق اولين نتايج به دست آمده 8 نفر از 15 نفر اول تهران را لیست اصلاح طلبان تهران به دست آوردند در ضمن نفر شانزدهم و هفدهم هم از همین لیست هستند. 5 نفر از ليست قالیباف یک نفر مستقل و یک نفر از رايحه خوش خدمت احمدی نژاد که پروینشان باشد !!! گويا پروين خانوم خوش رايحه عصبانی هستند و به شمارش آرا اعتراض دارند ...
گويا تا اين لحظه از لیست ما به ترتيب معصومه ابتکار نفر دوم , محمد علی نجفی سوم , هادی ساعی پنجم , احمد مسجد جامعی هفتم , الهه راستگو و زهرا صدر اعظم نوری یازدهم و دوازدهم , پيروز حناچی و اسماعیل دوستی نفرات چهاردهم و پانزدهم هستند
جبهه مشارکت اینطور اعلام داشته که لیست احمدی نژاد در هر سه انتخابات شکست خورده !
خودتون به این پست سر بزنید و بقیه لینکهاشو ازدست ندین
نکته جالب اینه که با این حساب چیزی که قطعیه اینه که در شورای شهر آینده دو کشتی گیر و یک تکواندو کار داریم . خدا خودش به خیر کنه .
جدی من خیلی خوشحالم ها ! شما ها چطور؟

***

مرتبط:
جنگ روانی انتخاباتی امروز اميد بخش است - وب نوشت ابطحی
بيم‌ها و ابهام‌ها در نتيجه انتخابات در تهران - رادیو زمانه
از شهر فردا ارگان ائتلاف اصلاح طلبان , که مرتب آپدیت می شه , غافل نشيد لطفا :
افزايش سهم اصلاح طلبان از منتخبین تهران - , اینطوری رسيدند به 11 نفر از 15 نفر و مثل اینکه ماجرا جدیه ها پس با این حساب پروین خانوم پر !
رایزنی های کروبی - خاتمی - هاشمی برای صيانت از آرای اصلاح طلبان
نامه اعتراض آمیز نامزدهای اصلاح طلب به رئيس مجلس .
ده صندوق گم شد !!!!
نتايج شمارش آراي يك هزارصندوق انتخابات شوراها درشهرتهران فردا( دوشنبه )اعلام مي‌شود
خبر فوری : اعلام نتايج طراحی شده , احتمال سازش قاليباف و احمدی نژاد - من دوباره حالم داره بد می شه .

 آلوچه خانوم | 1:36 PM 








Saturday, December 16, 2006

غروب دیروز رفتیم رای دادیم به همین لیست کنار صفحه . فقط به جای الهه راستگو به پری سيما مایل افشار رای دادیم . شعبه حسابی شلوغ بود . شناسنامه ها رو میگرفتند برای هر کدوم سه تا برگ رای صادر میکردند . اول رفتم به زبون خوش گفتم " آقا فقط شوراها !" گفت " خانوم ضربدر بزن روی بقيه خالی بنداز" گفتم "آقا برگه خالی نمی خوام بندازم به شناسنامه ام هم مهر نزن فقط شوراها !" گفت " اسمتو بگو چشم !" گقتم " داری همین الان به شناسنامه من مهر دوم رو می زنی !" گفت " ببخشید توی اين ازدحام نمی شه !" آخرش عصبانی شدم گفتم " آقا عين گوسفند شناسنامه مردم رو گرفتین دارین همینطور برگه صادر میکنید اگه ازشون بپرسين این ازدحام هم کنترل می شه ! هم من می دونم چی میخوام هم شما می دونی منظورم چیه!" آخر دید کوتاه نمی یام صدام هم بلند شده بود روی اون يکی مهر رو خط خطی کردو به من فقط برگه شوراهارو داد همينطور به خواهرم و یه آقای دیگه ! آقای همخونه هم اونور بحث می کرد که فقط شوراها آقا می گفت " نمی شه که همش اینطوری !!" آقای همخونه هم عصبانی شدند که" آقا مگه میوه فروشيه که درهم باشه ! شما موظفی که فقط برگه ای رو که میخوام برام صادر کنی ." که طرف حسابی کم آورد و همون یک برگه رو صادر کرد . خلاصه فکر کنم موفق شدیم حسابی اعصابشون رو داغون کنیم - دو نقطه دی - از روی لیست که همراه ما بود چند نفری رونویسی کردند . ولی مردم عموما لیست همراهشون نبود می دیدم که دارند توی لیستهای نصب شده به دیوار می گردند ! قدری نگرانم ولی اون شلوغی و ازدحام مایه دلگرمی بود ! پدرو مادرم هم دیرتر رفته بودند می گفتند شعبه دیگه همين شهرک ما حسابی شلوغ بود بهشون سه تا برگه دادند که اونها هم بادقت خانه های دوتای دیگه رو خط خطی کردند و شوراهارو از روی لیست رونویسی کردند .
البته خبرهای زیبا و رعنا طبق معمول در راهند ولی به نظر من مانور بدی نبود . اينکه مردم حس کردند که بايد بیان ! شاید بشه سر فرصت به این حضور جهت داد .
راستی روی لیست کاندیداهای کنار صفحه که کلیک کنید به شهر فردا می رسيد و می تونید آخرین خبرهای انتخابات دیروز رو بگیرین .

 آلوچه خانوم | 2:18 PM 








Friday, December 15, 2006

حال کوه نازنین ترانه خوب است

این جمله و این عکس را مازیار عزیزم از دیدار ایرج جنتی عطایی ارمغان آورد. مردانگی و همت این برادر گل مرهمی است بر کابوس هایی که رفت. آقای ترانه! جای یار دبستانیت همیشه سبز! راستی کدام یک از ما کلامی از تو را برای خود خودمان تا به حال زمزمه نکرده ایم؟ کدام یک از ما؟ چراغ خورشیدواره چشم تو روشن آقای ترانه!



مثل تو، مثل یه کفتر
مثل من، مثل یه کودک
مثل من، مثل یه شاخه
مثل تو، مثل یه پوپک

مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

قریه تا قریه اشک، ستاره تا ستاره سرد
غریبه تا غریبه ترس، مترسک تا مترسک درد
ما رو باقطره اشکی، میشه لرزوند و ویرون کرد
ما رو با بوسه شعری، میشه ترانه بارون کرد

مثل تصویر ماه تلخ تبعیدی
که رو تالاب این پس راهه افتاده
مثل این ساکت دل گیر آواره
که تن وا کرده رو دلتنگی جاده

تو این بیداد پهناور، تو این شب راه سرتاسر
نه یک دست و نه یک آغوش، نه یک سنگ و نه یک سنگر
پناهی نیست جز آواز! رفیقی نیست جز دیوار!
کجایی؟ ای چراغ عشق! منو از سایه ها بردار

مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

ایرج جنتی عطایی

 Farjam ‌ | 3:56 AM 








Thursday, December 14, 2006

چند تا لینک :

با تاخير قاطی اين بگو مگو شدم . البته وقتی جواب سوالها رو ای میل می کردم نمی دونستم چه خبره وگرنه سعی می کردم بامزه تر بنویسم حداقل .

بازهم آقای بهنود, درست و منطقی مثل هميشه !

فرزندان بابک بیات آثار او را تکمیل می کنند بامداد و باربد بیات آثار نيمه تمام پدر را تکميل می کنند ...

حسین علیزاده کاندید جایزه گرمی به خاطر آلبوم به تماشای آبهای سپيد با همکاری ژیوان گاسپاريان - از طریق لینکدونی زن نوشت

به آرش سيگارچی هيچ اين اواخر سر زدين ؟ خبرهای ناخوشآیند در موردش تمومی نداره براش دعاکنیم که ايستاده چون شمع

 آلوچه خانوم | 12:03 PM 








Wednesday, December 13, 2006

دوره های طوفان درون ظاهراً تمامی ندارد. جوانتر که هستی یک روز به خود میایی و میبینی چند سال است منقلبی و بی قرار. چند سال است دلت می سوزد و با خودت میجنگی و مغزت داغ می کند. هر چه پیشتر میروی مدت طوفان کوتاه تر میشود و فاصله هایش بیشتر. به زندگی و کار و سن و سال که میافتی خیالت میرسد که تمام شد. بزرگ شدی و دلت دیگر نمی لرزد. قلبت تیر نمی کشد. چشمت خیس نمی شود. تا یک روز که دوباره دست و دلت هوایی قلم و کاغذ و قافیه میشوند و تا به خودت بیایی گرفتار شده ای دوباره. آنقدر جوان نیستی که همه این طغیان را بیرون بریزی و نشان مردم بدهی. اما آنقدر هم جوان نیستی که دیگر نای مهار این روح خیره سر را داشته باشی. خراب میشوی و خراب میکنی و آن قدر جوان نیستی که خجالت نکشی.

از همه کسانی که در دو ماه اخیر باید جوابشان را میدادم و ندادم یا باید جوابشان را نمی دادم و دادم شرمنده ام. از همه کسانی که جواب تلفنشان را با ایمیل، ایمیلشان را با کامنت، کامنتشان را با اسکرپت، اسکرپتشان را با پست وبلاگ و پست وبلاگشان را با تلفن داده ام معذرت میخواهم. خط رو خط شده بودم بخدا. بلایی که بر سر این رفیق کمترینتان در این مدت آمد بر هرکجای هرکدامتان نازل میشد, باور کنید الان احتیاج به همان جای مصنوعی داشتید!

با این حال خراب بعید نیست در انتخابات شورا هم شرکت کنم. البته که فقط شورا. بین آنها که ادعاهایشان کمی شبیه آرزوهایم بود و رفتارشان مثل ترسوها و آنها که رفتارشان کابوس نفس کشیدن است برایم, اولی کمی بهتر است. شیشه عمر تندروهای عزیز دست اصلاح طلبان بود که نشکستندش. حالا شیشه عمر اصلاح طلبان دست ماست. اصلا دوست ندارم در انتخابات شرکت کنم. ولی دوست هم ندارم هر شیشه ای را که زورم میرسد بشکنم فقط برای این که دلم خنک شود. مردی نبود فتاده را پای زدن. صبح روز انتخابات تصمیم میگیرم . مثل یک ایرانی راستین!

 Farjam ‌ | 12:27 PM 








Tuesday, December 12, 2006



اينجانب آلوچه بانو در کمال صحت عقل و از اين حرفها همينجا اعلام می دارم روز جمعه بيست و چهار آذرماه در انتخابات شوراها شرکت می کنم . چرا؟ چون اين يک برگ رای تنها حق و سهم من از اين به اصطلاح دموکراسی نيم بند و شکننده است . چون گزينه ديگری سراغ ندارم . من چهار سال پيش انتخابات قبلی شورا ها هم شرکت کردم . رفتم به علی رضا رجایی و مصطفی تاجزاده رای دادم . تاجزاده نفر شانزدهم تهران شد و عضو اول علی البدل و اگه حسرت وزارت به دل آبادگران حاضر در شورای شهر موند و محکم به صندلی هاشون چسبيدند فقط بخاطر وحشت از جايگزین شدن مصطفی تاجزاده بود . فايده اش چیه ؟ من اسمشو می ذارم مزاحمت مدنی ! حتی اگه قراره من چيزی بنويسم از صندوق چيز ديگری در بياد هم می ارزه چون حداقل زحمت تقلب رو به آقایان داده ام و همينطور اسم بدنامی اش رو ... من اونقدر این مرز پرگهر رو دوست دارم که ول نکنم تا گند از سر و روش بالا بره تا بلکه اتفاقی بيفته چون معتقدم اينطوری تنها اتفاقی که می افته اینه که خوم هم بوی گند می گيرم .
اين بود بيانات اينجانب در مورد انتخابات شوراها فقط ! روی اين فقط تاکيد می کنم .

* پی نوشت : اين نظر شخصی منه و آقای همخونه اگه دلشون خواست در مورد نظر شخصی شون می نويسند .

**دوباره پی نوشت : برای این چند روز لوگوی کنار صفحه رو می ذارم به جای عکس باربد که از اين پست الپر برداشتمش .در ضمن لیست ائتلاف اصلاح طلبها با کدشون رو می تونید از وبلاگ الپر بردارید

 آلوچه خانوم | 4:18 PM 








Monday, December 11, 2006



پسرما در صبح سه سالگی .

همه چی خوب پيش رفت . باربد هم به موقع آماده شد. خانه به موقع تزئين و تولدانه شد . 22 تا مهمون داشتيم . کيکش خوشگل نبود ولی خوشمزه بود . يه کاميون بود مثلا که بار ميوه داشت . به پاندورا سفارش داده بوديم - کسی می دونه چه بلايی سر قنادی اسکان اومده؟ دوساله سرگردونيم - باربد کادوهای خوشگلی گرفت که همون اول هم همشونو باز کرد اينهم از اون کارهای ناشايستیه که از من و آقای همخونه ياد گرفته . از منو آقای همخونه عروسک ساليوان پشمالو رو با مايک يک چشم کارتون" کمپانی هيولا" رو گرفت که بسيار دوستشون میداره .
بازهم سعی کردم دختر خوبی باشم تا حواسم به عکس و فيلم باشه . تا جايی که دوربين دست خودم بود خوب بود ولی از وقتی که دوربین رفت دست بقيه روی فیلتری که لنز رو می پوشونه لک شد و نتيجه اينکه وسط همه عکسها انگاری بخار گرفته !!! و طبق معمول باربد با هيچکدوم از مهمانها عکس يادگاری نداره ! همينطور از فوت کردن کيک و ... خلاصه که از هر چی دوربين و کادر ديجيتاله منتفرم. با فلاش که غير قابل تحملند و بی فلاش هم طور دیگه ای روی اعصابند. در اولين فرصت برای دوربين AE-1 عزيزتر از جانم يک عدد فلاش می خرم و بعد از اون عمرا اگه دست به اين دوربينهای مسخره بزنم .

 آلوچه خانوم | 5:32 PM 








Sunday, December 10, 2006

حدس من درست بود . باربد سرما خورده . فین فین می کنه و صداش گرفته و احساس بيماری می کنه اما شکر خدا در مقايسه با سال گذشته چنين روزی تب نداره و اخلاقش خوبه . کارهام عقب مونده نشستم با باربد یه لیست درست کردم دادم دستش که مامی جان هر کدوم که تموم شد بهت می گم روش خط بزن . کلی از اين حرکت هيجان زده شده ! و مثل یه ديپلم افتخار لیست رو گرفته توی مشتش و میگه " زود باش آناهیتا " . هر وقت همه چی مرتب شد و لباس تولدانه اش رو تنش کردم ازش يه عکس می گيرم می ذارم و اگه اينکارو کردم بدونيد همه چی خيلی بسيار زياد اوکی پيش رفته .
برمی گردم

 آلوچه خانوم | 2:11 PM 






در بازی های آسیایی امسال بدعتی گذاشته شد. حتی یک دقیقه از بازی های تیم فوتبال را تا الان نگاه نکرده ام . این یعنی چی؟ حالم بده ها! ولی همش یاد اون جمله شاهکار عابدزاده می افتم تو سالگرد بازی ایران استرالیا که تو مصاحبه تلویزیونیش گفت: ما ورزشکارا همه هدفمون اینه که سرود کشورمون رو به اهتزاز در بیاریم! خدا حفظش کنه . خیلی دروازه بان بود.


اولین مورد تاریخی ثبت شده از کاربرد سر و زبان آقای همخونه در سن سه سالگی بوده. با ابوی ظاهراً رفته بودیم تو خیابون که چشمم میخوره به یه دونه از این ماشین پدالی ها و به ابوی میگم : پدرجون! شما کوچولو بودی بابات برات از این ماشینا خریده بود؟ و ابوی برای جلوگیری از تکرار تاریخ گفته: نه پسرم . نخرید. و من گفته بودم : چه بابای بدی داشتی! و یک ساعت بعد در خانه مشغول بازی با ماشین پدالی بودم.
برای اینکه بدانید دنیا دار مکافات است به این مکالمه که دو روز پیش انجام شده هم توجه کنید:
من : باربد! بابایی برای تولدت چی دوست داری؟
باربد: بریم سرزنین(سرزمین) عجایب!
من : نه پسرم برای تولد باید یه چیزی بخریم . سرزمین عجایب که کادو نیست.
باربد: پس برام یه ماشین رونیز نارنجی بخر
من : پسرم نمیشه! من پول ندارم.
باربد: ( با لحنی سرشار از مهربانی و اعتماد به نفس ) نه بابایی! پول ندارم حرف بدیه! بخر!
من : باربد! میشه همون بریم سرزمین عجایب؟
باربد: باشه! رونیز بگیر باهاش بریم سرزنین عجایب.

پدر! منو ببخش! غلط کردم!
باربد وای به حالت! نوه ام احتمالاً سه سالگی ازت جت اختصاصی میخواد!

 Farjam ‌ | 1:26 AM 








Saturday, December 09, 2006

الو يک دوسه ... آزمايش می کنیم بتابلاگر رو وسط هاگير واگير ماراتن مهمونی فرداشب ... آقا من چه میدونستم گفت بتابلاگر می خوای ؟ ما هم گفتيم اوکی ! يوهو همه چی به هم ريخت ... فکر میکنم فعلا مرتب شد .
جناب تولد فین فین مختصری دارند و الان جلوی تلوزيون خوابشون برده . حساب کردم تعداد مهمونها از 16 تا 40 تفر میتونه در نوسان باشه .... داشته باشيد ما رو با یه نيم ست چهارنفره و میز وصندلی 6 نفره که 3 تا از صندلی ها غیر قابل استفاده اند ... د و نقطه دی ! ... عوضش یک صندلی میز کامپيوتر و دوتا صندلی آشپزخانه داريم .
مثل دو سال گذشته تولد باربد چند روز جلوتر با کاوی خوشگل ارسالی از باغ شبدر مبارک شده و جناب قندی قندی از ديروز تاحالا با شکلاتهای ضميمه کادو حسابی تولدانه گشتند . نمی شه ناخنک زد . حساب همه شونو هم داره !!!!
من برم به کارهام برسم برام دعاکنید !

 آلوچه خانوم | 5:25 PM 








Wednesday, December 06, 2006

دو سال پيش روز آخر آذرماه وسط یه پست قر وقاطی در مورد حال غريب خودم در روزهای یک سوم پايانی آذرماه نوشته بودم ... قصه فرجام و پيرمرد آبکناری اش رو گذاشتم برای هر وقت که خودش تونست و خواست و اين بغض اينجا سر وا کرد . حالا قصه پست قبلی رو به اين نوشته دو سال پيش اضافه کنيد . اونجايی که میگم یک سوم پايانی آذر 72 بعد از مدتها دنبال دوستی میگشتم!... بعدترها فهميدم که درگير مراسم پيرمرد خودش بوده ...

... يک سوم پايانی آذر ماه هميشه احساسات ضد و نقيضی دارم ... يه وقتی بدون اينکه يادم بياد چرا يوهو غمگين می شدم . بعد يادم می اومد چرا ؟ بعدترها خاطره انگيزترين روزهای زندگی ام توی همين روزها شکل گرفت ... بذارين بگم البته اينو قبلا هم گفتم ... من يه عمويی داشتم که عموی راست راستی ام نبود ولی اونو از هر عمويی توی دنيا بيشتر دوست داشتم خيلی کوچولو بودم که مرد . شايد اين اولين مرگی بود که توی زندگی ام ديدم ... شنيده بودم آدمها می ميرن اما اولين بار بود که کسی ام می مرد و من مفهوم مرگ رو با شايد عزيزترين آدم زندگی ام فهميدم 6 سالم تازه تموم شده بود ... يه روزی توی روزهای يک سوم پايانی آذرماه سال 58 خبر رسيد , طول کشيد تا خبر برسه چون توی اين مملکت اتفاق نيفتاده بود . چندم آذر رو درست يادم نمی ياد يعنی اصلا اون موقع حساب روزهای ماه رو نداشتم ولی می فهميدم چند شنبه است اون روز جمعه خيلی بدی بود ... بعدترها من يه روزی دنبال يکی از دوستام می گشتم چند ماهی بود ازش خبر نداشتم شايد از اواخر تابستون ... بهش تلفن زدم اين اولين بار بود که به خونه شون زنگ می زدم ... شايد همون موقع هم دلم خيلی برای همين عمويی که گفتم تنگ شده بود که اين ريختی دنبال اين غريب آشنا می گشتم ... يه روزی بود توی آذرماه سال 72 ... بازم بعدترها يه روزی که اينو دقيقا يادم می ياد کدوم روز از آذر 76 بود اون غريب آشنا همخونه ام شد ... باربد هم 24 سال بعد دقيقا توی همون روز از آذرماه به دنيا اومد که با خودکار قرمز نيمه پايينی صفحه آخر اون شناسنامه باطل شد ... !

حالا 20 آذر 58 رو کنار 20 آذر 72 و 20 آذر 82 بذارين ! تقارن های عجيبی هستند نه ؟

 آلوچه خانوم | 12:11 AM 








Tuesday, December 05, 2006

برای آقاجون، برای باربد، برای 20 آذر...
ببخشید این همه غمگین و این همه طولانی. این صفحه را قول میدهم از غم پاک کنم بزودی

در گورستان ابن بابویه چند قدم آن طرف تر از مزار هادی اسلامی , سنگ نوشته ای هست که هیچ وقت نشده درست بخوانمش میان بغض و اشک و تیرکشیدن قلبی که ناگهان نمیزند و ناگهان دوباره میزند. آن جا 13 سال است پیرمرد من خوابیده. در آذری که بوی عزا میداد.

از 4 سهمی که میشد داشته باشم فقط مادربزرگ مادریم را دیده بودم و بقیه یادی نساخنه یادگار شده بودند. اما جای همه آقاجون بود. پیرمرد آبکناری سرسخت و عزیز. پدر بود, پدربزرگ, معلم, رفیق و محرم همه رازهایم. تنها موجودی در دنیا که هم پدر قبولش داشت هم مادر. هیچ وقت نفهمیدم این خانواده را پدر و مادر بالاخره از کی شناختند. هر چه برمیگشتی باز خاطره ای دورتر یادشان می آمد. همیشه خانه قدیمی منیریه از وقتی یادم هست هر نوروز اولین عید دیدنی بود بجز چند سالی که نمی فهمیدم چرا آن خانه را جا میگذاریم. بعد از چند سال دوباره آقاجون برگشته بود, پیرتر و خسته تر. بدون روزبه که برق نگاهش را هنوز در چشم البرزش پیدا میکنم. بدون پروین که عمه خاله پروین خانوم جان صدایش میزدم تا برگردد و ببوسدم و زیر گوشم جمله آشنایش را زمزمه کند و بدون لیلا که وقتی بود فقط میتوانستم با دهان باز مات رفتن و آمدن سرخوشش باشم. پیرمرد داغ دیده بود و دم نمی زد. بزرگتر از آن بودم که مرگ را نفهمم و کوچکتر از آن که بفهمم چرا؟

بزرگتر شدم و عشقم نشستن پای حرفهای آقاجون شد. شروع به شعر که می کرد باید خسته میشدی تا دیگر نگوید. هر چه میگفتم حفظ بود. تنها کسی بود که میدانست قافیه میبافم و گوش میداد. بدون یک کلمه پاسخ. فقط گوش میداد و نگاهم میکرد و چقدر یادم داد این نگاه. هیچ روز بی دردسر و عصیانی میان خاطره هایش نبود. می خواند و یادم می داد و خاطره می گفت. نمی فهمیدم که زیاد وقت ندارم. همه مانده بودند که چه میخواهی از جان پیرمرد و جرات نداشتند روبرویش چپ نگاهم کنند. از خانه اش می گفت که سه بار سوزانده بودند و دلش که صد بار. از قصه زن گرفتنش که چقدر شبیهش شدم چند سال بعد. از کشیدن جاده کناره. از یکی یکی کتابهایی که هیچ جای دیگری نمی شد پیدایشان کرد.اولین بارعاشق که شدم 2 ساعت نکشید تا مچم را بگیرد و دومین بار و سومین بار. با همه لجاجت سنتی همسرش را -مادر را که دلم برای موهای سپید و چشمهای بیمارش تنگ است – همیشه دلبرجان صدا میزد. بلند و بی خجالت. همخانه که شدم فهمیدم چقدر دل می خواهد این گفتن. یک روز برایش غر میزدم که خسته ام کرده اند آقاجون. اخم کرد و گفت بگو "انا رجل" پسر!

تابستان 72 رفتیم سفر و آقاجون را هم بردیم. کیف کرده بودم از ناپرهیزی پدر و باز هم نفهمیده بودم چرا. میزدیم به جنگل. خانه رفقای میرزا. جنگل خونین. مرداب با همه قصه هایش. یک شب زیر باران میان خواب مان صدایی آمد و پشتش آقاجون داخل شد و خوابید. صبح دیدم پایش جر خورده بود و بی صدا خوابیده بود مبادا خوابمان را خراب کند. پاییز رسید و فهمیدم آقاجون بستری شده. داشتم کرکری میخواندم که کدام مریضی مگر حریفش میشود که پدر نگاهم کرد و گفت بهت نگفته بودیم. آخرشه! باور نمی کردم که سیگارهای زر زرد روی چوب سیگار کارخودشان را کرده اند. جرات نداشتم ببینمش. مریض و خوابیده! 18 آذر پدر صدایم کرد. چشمش لرزید و گفت: توی کماست . برگشته خانه. بیا تا دیر نشده. رفتم با پایی که نمی رفت. خوابیده بود و صورتش را ماسک اکسیژن پوشانده بود. فقط سعی کردم نیافتم. پدر پیشانیش را بوسید و گفت : آقاجون میشنوی. چشمش را باز کرد. پدر گفت : فرجام آمده دیدنت. دستش رفت به صورتش و تا بفهمیم چه شده ماسک را برداشت و نشست و خیره شد توی چشمم و 2 بار دهنش باز و بسته شد و افتاد. همه پرسیدند : چی گفت؟ سخت نبود شنیدنش. حتی بی صدا: " انا رجل!" .

از 20 آذر 72 تا 20 آذر 82 که عزیزم آقاجون رفت و عزیزم باربد آمد, 10 سال بدخلقی و تنهایی و سرگردانی را آلوچه خانوم نازنین با عشق و صبوری و معرفت از سرم گذراند. باید بلند و بی خجالت جلوی شما بگویم: ببخشید دلبر جان! ممنونم دلبر جان! این جمعه یا آن جمعه باید بروم ابن بابویه. طاقتم طاق شده. شاید این بار بشود نوشته های آن سنگ را بخوانم. دوستت دارم آقاجون.

 Farjam ‌ | 1:17 AM 








Monday, December 04, 2006

شد 12 سال که رفت . با پای خودش هم رفت که اگه نمی رفت شاید روزی هزار بار آرزوی رفتنش بود . نمی دونم چرا يه دفه اينقدر يادش افتادم . يادمه رفتنش بيشتر از اينکه ناراحتم کنه عصبانی ام کرده بود . اينکه چه يه دفه عزيز شده ... اگه اشکالی نداره چيزی نپرسيد ... بجاش اينو گوش کنيد که خيلی دوست داشت و براش طلب آمرزش و آرامش کنيد که آدم خوبی بود ولی قدر خوبی های خودش رو ندونسته بود .



 آلوچه خانوم | 7:21 PM 








Sunday, December 03, 2006

اين پست انجام یک تکليف برای تحقق نيافتن یک تهديد است . خب وقتی نوشتنم نمی ياد و بلاگ رولینگ دچار مرگ مقطعی می شه ديگه عمرا اگه نوشتننم بياد! نه بخاطر اينکه نمی تونم نوشته گهربارم رو بپينگانم! بلکه برای اينکه وقتهایی که نوشتنم نمی ياد برای قرار گرفتن در حال و هوای داستان عين توصيه های اول قصه های ر - اعتمادی که می گفت فلان آهنگ رو گوش کنيد , به خوانش ديگر وبلاگها احتياج دارم ... وقتی بلاگ رولینگ خرابه عين موش کور اينور اونور سر می زنم بعد گم می شم و سر از يه جاهایی در می يارم که هر چی توی کله ام جمع شده بود میپره ! متاسفانه حتی برف تهران که باعث تعطيلی کليه مدارس 5 منطقه شد به روبت اينجانب نرسيد تا بشه قدری در باره اش نوشت چون گويا آسمان خطکش گذاشته بود از يه جايی به بالا باريد .
حالا يکی نيست بگه اصلا مگه تو چی می نويسی ؟! گر چه امروز صبح يک آقای محترمی که از قضای روزگار اينجانب عاشقشان می باشم, شوخی شوخی اينگونه فرمودند تمام زنانی که توی آشپزخانه اند ولی فکر میکنند جاشون توی آشپزخانه نيست وبلاگ می نويسند !
در راستای همين نگارش آشپزخانه ای لازم به ذکر است که هفته آينده همين موقع اينجانب همش درحال سليفون کشيدن روی ظرفهای مختلف هستم و درگیر جا باز کردن توی يخچال چون تولد اين قندی قندک ماست , که سه سالش تمام می شه و پا به چهار سالگی می ذاره !!! باورتون می شه ... یادتون می ياد ؟ بچه ها خيلی زود بزرگ می شن , مراحل مختف تندتند پشت سر گذاشته می شه , آدم دلش می گيره ... عين يه مهمونی می مونه که تازه بعد از شام وقتی چایی می ياری و فرصت می کنی یه کمی دور هم بشينیین می بینی همه پا می شن و می گن وقت رفتنه !

***

برای لينک دادن قدری دیر شده اما اگه احيانا گذرتون نيفتاده حيفه نبينيدشون ؟
تاريخچه "سرود ملی" در ايران
فرهاد مهراد : قوری بند زده ام
و اينو شنيدين ؟ که البته مانا نشونمون داد و به وبسايت رسمی بابک بيات هم اگه دوست دارين سر بزنید .

کاشکی می شد روی بلاگ اسپات لینکدونی گذاشت .

 آلوچه خانوم | 12:09 PM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?