آلوچه خانوم

 






Saturday, May 31, 2008

سگ ولگرد

تازه از آب و گل بچگی بیرون آمده بودم و دنبال معنی زندگی بودم. بعد از یک ایمان تند رسیده بودم به سوالهایی که جوابشان نپرس بود و دست آخر بریدم. شبها وقت خواب ساعتها دلهره سقوط را می کشیدم و زخم فانی بودن و فنا شدن خیال سربستن نداشت توی دلم. می گشتم دنبال معنی برای بودن، برای خوب بودن بدون بودن ابد و داوری واپسین. می گفتم خوبی یعنی نیکی کردن، می گفتم خوبی یعنی شاد کردن، می گفتم خوبی آنچه است که برای خود می پسندی و وقتی هیچ کدام جواب نداد دست آخر خوب را گرفتم کاری که از انجامش شرمنده نباشم و بد هم روبرویش. هنوز هم به این ایمان مومنم.

سگها را دوست دارم. گاهی بیش تر از آدمها. شاید چون همیشه برایم چشمها صادق تر و گویا تر از زبان معنی می شوند. معمولاً آدمها باور نمی کنند جواب از کجا فهمیدی هایشان چشم های خودشان است. من هم دیگر زیاد اصرار نمی کنم. کمتر شده آدمی حرف چشم هایم را بفهمد و نشده سگی نفهمد. روایت پرطعنه ای هست بین من و آلوچه خانوم که از سگ می ترسید و یادش دادم چکار بکند و نکند که از کنار سگها بی دردسر بگذرد. بعدها وقتی خودش داشت به کس دیگری همین ها را توضیح می داد تا او هم نترسد، با حرارت و احساس گفت: من خودم از وقتی با فرجام آشنا شدم دیگه از سگ نمی ترسم! سگها پر از معرفت و قدرشناسیند و نگاه را خیلی خوب می خوانند و خوب نگاه می کنند

رفیقی این دور و برها چند وقت پیش نوشته بود سگ بشو مادر نشو! دوست داشتم برایش عکس سگ ولگرد بدبختی که مادر شش توله شده بود را بفرستم. هم سگ شده بود هم مادر طفلک. یکی یکی گوشه خرابه ای توله هایش را زایید و تحلیل رفته و تب کرده شروع کرد به تیمار توله ها. هر که می رسید برنامه ای داشت. یکی می خواست توله ها را ببرد و بفروشد. آن یکی می خواست یکی را ببرد و بزرگ کند. یکی معتقد بود نجسند و بریزیمشان بیرون. یکی دیگر گفت من متخصص پرورش سگم. 4 تایشان را چال می کنم تا دوتای دیگر پروار شوند برای نگهبانی و من یک کلام ایستادم که کسی حق دست زدن به اینها را ندارد و شدم قیمشان. سگ مادر ته بدبختی بود. از این سگهای خیابانی کثیف و زشت و آلوده و خاک بر سر که اگر از سگ بدت بیاید که سگ است و اگر خوشت بیاید نه زیباست، نه با هوش، نه هیچ چیز دیگر.

توله ها کم کم چشم باز کردند و راه افتادند. نمک خالصند بچه ها. حیوان و انسان هم ندارد. هر کدام یک رنگ و آن که سیاه بود باهوش تر و با من دوست تر. شده بودند قشون من و دنبالم مدام ریسه بودند. مانده غذای ما خوراکشان بود. سگ پدرها هم آویزان شیر مادر بودند و هم شریک غذایش. و مادر تکیده مهربانشان انگار این وسط فقط مرا باور کرده بود که نجاتش خواهم داد. می آمد دراز می کشید دم در و صدای همه را در می آورد و هر چه دعوایش می کردم فقط پلک می زد و درازکش و قدر شناس نگاهم می کرد. دستم را خوانده بود که نه می زنمش نه می گذارم کسی آزارش بدهد نه طاقت گرسنگیش را دارم. توله مشکی هم که از همه تخس تر انگار توی زمین پدرش قدم می زند تره برای کسی خورد نمی کرد وقتی من بودم. خلاصه که رسماً اسباب کشی کرده بودند جلوی در ورودی اتاق ما.

امروز برگشتم. دیدم سگ ماده انگار بدون اشک گریه می کند و نگاهم می کند. چشم هایش داغ سنگینی داشت. هر چه گشتم توله ها پیدایشان نبود و جواب همه هم نمی دانم بود. نزدیک ظهر صدای ناله یکی از توله ها را از پشت ساختمان شنیدم. رسیدم بالای سرش. داشت ناله می کرد و شیر می مکید و مادرش می لیسیدش. فقط دو تا از توله ها مانده بودند با گوشهای دریده شده. من را که دیدند از ترس نای تکان خوردن هم نداشتند. فقط سر جایشان می لرزیدند. هیچ کدامشان سیاه رنگ نبودند. سگ مادر می لیسیدشان. نه مثل سگ، مثل مادر. فقط مثل یک مادر غصه دار. یک جوری نگاهم کرد انگار می داند من هم دیگر به هیچ دردش نمی خورم.

نشسته ام توی اتاقم. تصور می کنم یکی که حالش از سگ به هم می خورد توله ها را سر می برد. تصور می کنم سگ دیگری توله ها را می درد. تصور می کنم توله سیاه که زرنگ تر بود فرار کرده. تصور می کنم سگ مادر توله های مرده اش را می لیسد. تصور می کنم توله سیاه هم .... . دلداری و توجیه را می شناسم. اما فقط یک جمله دیگر: من کار بدی کردم که جان این زبان بسته ها را به گردن گرفتم. کاری که از انجامش شرمنده ام. تحمل نگاه مادری که بچه هایش را از تو طلب می کند ساده نیست. حتی اگر آن مادر سگ باشد.

 Farjam ‌ | 7:15 PM 






Comments: Post a Comment


دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?