آلوچه خانوم

 






Saturday, December 27, 2003

من و پسرک 16 روزه ام اينجائيم ! توی يه خونه گرم . طوری که برف پشت پنجره شده يه پديده فانتزی . انگار برای قشنگی می باره . اون راحت سر جاش خوابه . هر از گاهی بهش سر می زنم . همش حس می کنم هق اول شروع گريه شو می شنوم . می رم می بينم خبری نيست . خيالاتی شدم انگار . همش 16 روز گذشته ... همش 16 روز .... من نمی دونم مادر های بمی قراره بعد از اينکه سقفی بالای سرشون قرار گرفت, با ماليخوليای نگرانی برای بچه هايی که وجود ندارند, چطور سر کنند ... می گن خدا صبر می ده ... خدا اينهمه صبر رو از کجا می ياره بين اين همه پدر و مادر تقسيم کنه ؟! ... خدا خودش کم نمی ياره ؟!!




عکس از وحيد سالمی .

 آلوچه خانوم | 5:41 PM 








Friday, December 26, 2003

سلام رفقا . ببخشيد که اين همه غايبيم . ممنون از همتون که با کليک هاتون روی اين صفحه يک عالمه بيشتر از اونچه فکر ميکنيد کمک ما کرديد. ما بخدا به ياد شما بوديم . 1 ساعت بعد از تولد باربد خواستم هر جوری شده يه کامپيوتر پيدا کنم که نشد . آخه من تنها همراه آلوچه خانوم تو بيمارستان بودم و نميشد تنهاش بذارم . فکرشو بکنيد , منی که جرات دست زدن به نوزاد رو نداشتم و تا حالا اصلا همراه هيچ مريضی نبودم, شدم تنها همراه آلوچه خانوم و باربد . ولی الان واسه خودم کلی قابله ام و متخصص نوزادان . سوال داشتيد خلاصه تعارف نکنيد.
اما بابا شدن چه حالی داره ؟ قبل از اينکه باربد بياد هر کی اشتياق و انتظار منو ميديد ميگفت که حالا وايسا بياد , پدرتو که در آورد و از دماغت در اومد بهت ميگيم , اونوقت ميفهمی که چه اشتباهی ميکردی . و الان که پسرک اومده ميفهمم که چه اشتباهی کردم . فکر ميکردم يه بچه مياد که دوستش داری و دوستت داره و باهاش بازی ميکنی و چيز يادش ميدی و حال ميکنی . اما حالا ميبيبنم که نخير , قضيه اصلا يه شکل ديگه است . موجودی وارد زندگيم شده که دودمانم را به باد داده . من به طرز احمقانه و خطرناکی عاشق اين حجم دوست داشتنی شده ام . کنترل و اعتماد به نفسم را بعد از 2 هفته هنوز بدست نياورده ام . اولين شبی که شير خورد , دل پيچه گرفت و آرام نميشد .مامانش هم که از درد از حال رفت . باربد هم اونقدر گريه کرد که پرستار اومد و بردش اتاق نوزادان . 2 ساعت مثل مرغ سر کنده بين اتاق نوزادان و اتاق مامانش رفتم و اومدم و پشت هيچکدوم از اين درها دوام نمياوردم . آخر پرستارها کم آوردند و باربد رو دادن بغلم که بيارمش تو اتاق مامانش . گوله گوله اشک ميريختم از بی عرضگی خودم و عجيب بود که نمی تونستم جلو خودمو بگيرم . چند شب پيش حس کرديم تب داره . تکون نميتونستم بخورم . انگار خشک شده بودم . تا از دکتر اومديم و خيالمون راحت شد داشتم سکته ميکردم . هی دارم به خودم ميگم چته بابا؟ چيه ؟ تو که اينجوری نبودی . اينجوری که نميشه . يه کم به خودت مسلط شو , مثل قبل . فکر کن الان هم مثل 1 ماه پيشه که باربد هنوز نيومده بود . همونجوری باش . اما بدبختی اينه که اصلا مغزم جواب نميده که قبل از 20 آذر امسال من چه جوری بودم . نميتونم يه تصوير از خودم بدون اين فسقلی مجسم کنم . خلاصه که يک کلام , کم آوردم اونم بدجوری . نميخواد نصيحت و متلک به نافم ببندين . خودم ميدونم و سعی ميکنم سريعا يه کاريش بکنم . اما خداييش بلا روزگاريه عاشقيت .
ميخوام يه پيام بازرگانی هم پخش کنم . اشکالی نداره که ؟ بيمارستان پاسارگاد بنظرم بينظيره . باورم نمی شد تو اين مملکت يه همچين مرکز درمانی پيدا بشه . اول اينکه گذاشتن من همراه آلوچه خانوم باشم که تا جايی که ميدونم تو بيمارستانهای ديگه اين امکان برای همسر وجود نداره که حتی وارد بخش زنان بشه . بعد هم رسيدگی و مراقبت کامل و دقيق و مرتب از مادر و بچه و نمی دونم نظافت و خلاصه که دستشون درد نکنه . آخرش هم اصلا تو مايه گوش بريدن و اين حرفا نبود و هزينه خيلی معقولی محاسبه شد . و ميخوام از دکتر حشمتی عزيز که خيلی زحمت ما سه تا رو کشيد هم تشکر کنم . خيلی گله اين بشر . ضمنا بهم گفتن اينقدر از اين بچه ات تعريف نکن چشم ميخوره . لذا تا وقتی يه لوگوی خرمهره واسه اين صفحه پيدا نکردم لال ميمونم . فقط همينقدر که حالش خوبه و خيلی بچه آقاييه . قربونتون

 Farjam ‌ | 12:54 AM 








Monday, December 22, 2003

خودتون نگاه کنيد . من ديگه چی بگم ؟
















خيلی بی جنبه ايم ,نه ؟


 Farjam ‌ | 12:27 AM 








Wednesday, December 17, 2003

سلام . من خوبم .همين دورو برهام . يک هفته پيش ازتون خدا حافظی کرده بودم . انگار خيلی از اون روز گذشته . اونقدر توی اين يک هفته باربد حضور پررنگی داشته که همه چيزو تحت شعاع قرار داده . حتی يه وقتهايی ياد آوری اينکه گذشته چطور بوده کار سختی می شه . خيلی آشنا تر از يه تازه وارد به اين خونه اومد . حتی لحظه اول که بين همون بيهوشی و هوشياری ساعات اوليه بعد از عمل وقتی که آوردنش و گذاشتنش توی بغلم نمی تونستم خيلی نگاهش کنم . چشمام سنگين بود . ولی به تنش که دست می کشيدم فکر می کردم چقدر من اين تن رو خوب می شناسم ! خودشه . همون نی نی توی دلمه ... لحظات غريبی رو گذروندم ... در واقع گذرونديم ... باهم ... سه تايی... اين وسط دو تا روز خيلی سخت داشتيم , که خدا رو شکر از پسش خيلی خوب بر اومديم ... هر سه تا مون به هم کمک کرديم ... فعلا من و باربد در حال ارزيابی همديگه هستيم ... يه کمی رسيدن به اون هماهنگی لازم زمان می بره ولی تا اينجاش با کمک های بی دريغ آقای همخونه خيلی خوب پيش رفته ... باربد خيلی بچه خوبيه ... به نظر نظم پذير می ياد ... واقعا بی دليل گريه نمی کنه, مثلا وقتی بيدار می شه و سر جاشه تا احساس گرسنگی نکنه گريه نمی کنه ... عکس العمل هاش خيلی خوبه ... در دلبری هم موفق بوده بدون اغراق هرکی ديدتش دوستش داشته ... من ؟ خب دوستش دارم حتما ! يعنی راستش رو بگم اون عشق مادرانه رو که می گن نمی دونم ... دنبال نشانه هايی مدل دوست داشتنی که رگ می کنه می گردم يه چيزهايی ... يه حس هايی ... يه بغض هايی ... و جود دارند ... شايد اين ها نشانه های عشق مادرانه باشند درست نمی دونم ... زمان لازم دارم ... ولی غريزه مادرانه رو به خوبی درک می کنم ... خيلی حس قوی و عجيبه ... خيلی هم به درد خود آدم می خوره ... به من کمک کرد که زود سر پاشم ... ديگه فعلا همين !

***

راستی امشب شب سالگرد همخانگی ماست . اولين باره که سه تائيم . حتی اين هم يه مدل ديگه است ... اولين باره که من برای همخونه ام کادو نخريدم ... جوجه کباب آلوچه پز تنهاکاری بود که از دستم براومد ... تازه اونو هم فقط تونستم آماده کنم آقای همخونه خودشون دارن زحمتشو می کش ... آقای همخونه گفتند اين کادوی سه کيلو و نيمی بزرگترين هديه ای بود که می تونستم بهشون بدم, الان در اين لحظه باز ياد اون جمله از زبان پدر رالف افتادم قبلا هم گفتمش . پارسال همين موقع ها بود .... زن و مرد يک جوری به هم نشون می دن که همديگه رو دوست دارند . که خدا خوشحال می شه و به عنوان پاداش اين همه دوست داشتن بهشون بچه می ده .

سالگرد همخانگی مبارک همخونه کوچولوی من !

 آلوچه خانوم | 11:05 PM 








Sunday, December 14, 2003






نام نوزاد : باربد
جنس نوزاد : پسر
نام مادر : آناهيتا
وزن :3500 گرم
قد : 49 سانتی متر
دور سر : 36 سانتی متر
دور سينه : 35 سانتی متر
نوع زايمان : سزارين
تاريخ تولد : 20 / آذر / 82
ساعت تولد : 11:45
مادر و کودک هردو سالم .
مبارک باشه !

 Farjam ‌ | 1:51 PM 








Wednesday, December 10, 2003

ديشب فکر می کردم امروز بهم سخت خواهد گذشت . ولی الان خوبم . خيلی بهتر اونی هستم که فکر شو می کردم . کلا فکر می کردم هفته آخر دير و بد می گذره ولی اصلا اينطور نبود. امروز اونقدر سرم گرم کارهای متفرقه و جواب دادن به تلفن شد که ساعت 12 ظهر تازه صبحانه خوردم . مامانم اومده پيشم که تنها نمونم . اول که اومد خيلی هيجان زده بود . الان بهتر شده . احتمالا اومده بود که من آروم باشم و هيجان زده نشم ولی به هر بهانه ای چشمهاش مرطوب می شه ! حتی با خوندن کامنتهای شما . ( راستی تو اين چند وقته که زياد پيش من مونده کلی مجذوب اين وبلاگشهر شده . اگه ديديد وبلاگی زد با عنوان مادربزرگ نی نی تعجب نکنيد. ) . خوب که فکر می کنم, می بينم فردا اون دقايق انتظار نی نی به من توی اتاق عمل آسونتر از بقيه خواهد گذشت . اميدوارم کارناوالی که همراهیمون خواهد کرد (!!!) سعی در ايجاد لحظات مفرح برای خودشون و همديگه داشته باشند !ولی خدائيش از الان دلم برای خواهرم می سوزه که با مامانم از يه طرف و آقای همخونه از طرف ديگه می خواد چکار کنه ؟ !

نی نی خوبه . و حتی اين روز آخری هم در حال دلبری و شلتاق انداختنه . همش نگرانم که اين تکانها رو يادم بره . سعی می کنم خوب به خاطر بسپارمشون . از خيلی از مادر ها سئوال کردم . می گن آدم يادش می مونه ! ديگه چند ساعت بيشتر نمونده . رسيده به کمتر از 24 ساعت از همزيستی اين مدلی من و نی نی . ما آماده ايم . ساکهامون رو هم بستيم . فقط بايد ساعتها بگذرند که خدا رو شکر دارند مثل هميشه می گذرند.

نمی دونم آقای همخونه کی موفق می شن که خبر آخر رو اينجا بذارند . برای ما سه نفر, مخصوصا نی نی دعا کنيد . می دونم اينکار و می کنيد . اين همراهی رو از تعداد کليکهای اين چند روز اخير به راحتی می شه فهميد . بازم مرسی . تا وقتی که دوباره برگردم مواظب خودتون و همديگه باشيد .

 آلوچه خانوم | 2:47 PM 






اگه به شبکه خبری EuroNews دسترسی داريد . ساعت سه و نيم بعد از ظهر به وقت تهران يعنی کمتر از 45 دقيقه ديگه , live مراسم اهدای جايزه صلح نوبل به شيرين عبادی رو نشون می ده .

 آلوچه خانوم | 2:45 PM 








Tuesday, December 09, 2003

لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام , مستم
باز می لرزد دلم , دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ
های ! نپريشی صفای زلفکم را دست
آبرويم را نريزی دل
ای نخورده مست
لحظه ديدار نزديکست


می خواستم يک عالمه حرف بزنم . اما فکر ميکنم اينجوری بهتره . باز هم صدای توست که مرا تعريف کرده , ناپيرمرد عزيز نيشابوری . مهدی اخوان ثالث را آقای پدر ما سالها پيش به من شناساند ... و حالالحظه پدر شدن من هم بسيار نزديک است .

 Farjam ‌ | 1:10 AM 








Saturday, December 06, 2003

پنج تای ديگه که بخوابيم نی نی می ياد . اگه خدا بخواد , همه چيز اونطوری که بايد پيش بره . آخر هفته جالبی منتظرمونه . آقای همخونه , شخصا من و نی نی رو اون دوشبی که بايد بيمارستان بمونيم همراهی خواهند کرد . البته داوطلبان همراهی من و نی نی زياد بودند ( D: ) , اما اشتياق ايشون به حديه که همه , حتی مادرم وقتی فهميدند که بيمارستان مورد نظر اجازه می دن که ايشون همراه ما باشند کلی ذوق زده شدند.
فکر می کنم بهمون خوش بگذره . يادم نندازيد که شب اول سختی در پيش دارم . من برای جراحی های خيلی مهم تر از اين اتاق عمل رفتم بنابراين نگران تنها چيزی که نيستم خودمه ! يه طوری می شه ديگه . آقای همخونه می گن جرات دست زدن به نوزاد رو ندارند . اما برای اين همراهی آمادگی کامل دارند و من از اينکه ايشون باهامون هستند کلی خوشحالم . فکر می کنم دو تايی يه جوری از پسش بر می آييم . مگه نه ؟!

***

با آقای همخونه روزها رو می شماريم . ديروز می گفتند " اين آخرين روز تعطيل که ما دونفريم " , برام خيلی عجيب بود! يه چيزهايی برای من خيلی مهم بود . خيلی نگرانشون بودم . قبلا هم توضيح دادم , اما اونقدر نی نی ای که منتظرشی از جنس خودته که خيلی از نگرانی هات جای خودشو به يه جور اشتياق می ده . اشتياقی ناشناخته . اونهم برای منی که سالها نی نی نخواسته بودم وازش وحشت داشتم ...
و حالا اين روزهای آخر همه چيز خيلی داره واقعی می شه! طوری که آدم تمرکزش رو برای فکر کردن از دست ميده . اگه بخوام حسهام تعريف کنم بايد بگم پر از هيجانم . قلبم يه وقتهايی انگار می خواد از يقه پيراهنم بزنه بيرون . هر چه به آخرش نزديک می شم همه چيز برام بديهی تر و در عين حال غير قابل باور تر می شه . نی نی که ماههاست توی دل من وول می زنه تا چند روز ديگه بغل بابای کوچولوش رو پر خواهد کرد. يه عالمه نسبت و سمت همراه خودش می ياره . و آدمهای دور و برش رو مادربزرگ و پدر بزرگ و خاله و عمو و عمه می کنه !

***

در روزگاری که همه چيز در حال پيشرفت و تغييره و يه وقتهايی اين روند اونقدر سريعه که که آدمها حتی به دنبال کردن سير اين تحولات هم نمی رسند, يه چيزهايی خيلی بدوی اتفاق می افتند . مثل دوست داشتن ... مثل لرزيدن دل ... مثل مور مور شدن پوست ... مثل نی نی دار شدن ... اينها نقاطی هستند که آدميزاد يه جورايی فارغ از همه چيز, برمی گرده به اصل خودش و همونطور رفتار می کنه که ساليان سال يه عالمه آدم رفتار کردند . اما حس آدمهاست که اونها رو از هم متمايز می کنه به دوست داشتنهاشون هويت فردی می ده ... من يه حامله بودم . مثل همه زنهايی که هزاران ساله دارن اين 9 ماه رو می گذرونند . مرسی که باهام و همينطور حس هايی سعی می کردم ازشون سر دربيارم همر اهی کرديد .

 آلوچه خانوم | 1:17 PM 








Wednesday, December 03, 2003

سلام , لطفا به گيرنده های خود دست نزنيد . خبر درست است . تا نی نی فقط 8 روز مونده , اونهم حداکثر ! اما مشروح اخبار :
ديشب ساعت 8 آلوچه خانوم زنگ زد سرکار و گفت که بيا! ظاهرا نی نی اومدنيه . رفتيم بيمارستان . معلوم شد که نی نی خودش واسه خودش سرخود همچين تصميمی گرفته و با کسی هماهنگ نکرده . بنابراين ديپورت شديم منزل . البته به پاس تلاش بی وقفه نی نی قرار شد به مدت محکوميتشان در جانونی 3 روز عفو تعلق بگيرد. بنابراين اگر حضرت ايشان دست از لگد پرانی و بالانس قدرتی زدن بردارند و عجله نکنند , صبح روز پنج شنبه 20 آذر 82 (11 دسامبر2003) ديگه واقعا نی نی داريم . اما خودمونيم , اين پدرسوخته ديگه داره آلوچه خانوم رو ذله ميکنه . کلی واسه خودش اون تو گروه فشاری شده . اما ظاهرا تو اين روزا اتفاقات مهمی بايد براش بيافته که واسه خودش بهتره که هر چی ميتونه ديرتر بياد .

خيلی منتظرم . بر خلاف تصورقبليم خيلی هم مضطربم . ديشب تو بيمارستان حس ميکردم قادر به انجام هيچ کاری نيستم . از خودم خيلی بدم اومد . به خودم گفتم آخه قوروم دنگ ! تو مثلا قراره بشی پدر خانواده . جمع کن اين ادا و اطوار رو . ولی مانور خوبی بود . مثل آمادگی برای زلزله سرشار از تجربه بود . مخصوصا شنيدن صدای جوجه های 1 روزه از توی اتاقها که معرکه ترين قسمتش بود .

اين ترجيع بند رو همه کسانی که منتظر نوزادی هستند ميگن : فرق نمی کنه چی باشه . فقط سالم باشه . اما آدم بايد برسه سر اين گردنه تحويل و تولد که اين جمله رو بفهمه , مثل همونی که درچراگاه طبيعت فلان چيز رو ميفهميد . اين سالم بودن يه دنيا دلهره و اميد و ترس توشه . وقتی شروع ميکنه به تکون خوردن , اولين صدای قلبشو که ميشنوی , وقتی تو مانيتور ميبينی که 2 تا دست و 2 تا پا داره و هر کدوم 5 تا انگشت و ... تا بدنيا بياد . سالم باشه و سالم بمونه . يکی از رفقا ميگفت بچه يعنی بدبختی و اسارت تا آخر عمر . اما من نه احساس بدبختی ميکنم نه اسارت . با خودم هم قرار نذاشتم که يه بچه بياد که عصای فلان جای پيريم بشه يا مثلا نابغه ای بشه که باهاش پوز بقيه رو بزنم ويا تلافی عقده های بچگيمو با حال دادن يا حال گرفتن اين بچه جبران کنم . اينا رو دارم مينويسم که اگه مثل بعضيا بعدا يادم رفت , يه چيزی باشه که باهاش يه کم خجالت بکشم . سلامتش رو برای خودش ميخوام وگرنه وقتی تصميم گرفتم بابا بشم , سعی کردم بدترين حالتها رو هم محتمل بدونم و آمادگيشو داشته باشم . راستش فکر ميکنم بچه داشتن يه جور عشقه با يه فرصت طلايی , اينکه تو فرصت داری اين عشق رو حتی پيش از شکل گرفتن با هر راهی که بلدی شکل بدی و هدايت کنی و سالها هم فرصت داری . اگه ببری که بانک رو زدی . اگه هم نبری که چشمت کور , خودت کردی که لعنت بر خودت باد . اما خودمونيم ,آقا پسر خيلی کوچولو, آقا باربد , خيلی دوستت دارم . نديده و نشناخته . و از الان يه معذرت خواهی طلبت اگه خودت هم نفهميدی چی شد که شدی عاشق فوتبال , برزيل و موسيقی . خيلی مخلصيم

 Farjam ‌ | 1:43 AM 








دفترچه‌ی یادداشت‌های آلوچه خانوم و همخانه‌اش



فید برای افزودن به ریدر


آلوچه‌خانوم روی وردپرس برای روز مبادا


عکس‌بازی


کتاب آلوچه‌خانوم


فرجام




آرشیو

October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
January 2009
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
August 20009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
August 2010
September 2010
October 2010
November 2010
December 2010
January 2011
February 2011
March 2011
April 2011
May 2011
June 2011
July 2011
August 20011
September 2011
October 2011
November 2011
December 2011
January 2012
February 2012
March 2012
April 2012
May 2012
June 2012
July 2012
August 20012
September 2012
October 2012
November 2012
December 2012
January 2013
February 2013
March 2013
April 2013
May 2013
June 2013
July 2013
August 2013
September 2013
October 2013
November 2013
December 2013
January 2014
February 2014
March 2014
April 2014
May 2014
June 2014
July 2014
August 20014
September 2014
October 2014
November 2014
December 2014
January 2015
February 2015




Subscribe to
Posts [Atom]






This page is powered by Blogger. Isn't yours?